در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
صبا نورکرمی از لرستان: دلتنگم. نگاه گرفتهام لحظهای در پی یک گنجشک مادر خیره میرود. چقدر با بخشش غذای دهانش را در دهان جوجههای بیتابش جا میدهد. میخواهد زودتر از بیتابی چند لحظه پیششان بکاهد. کاش من هم به اندازه گنجشککی مهم بودم!
دلآرام: نامم دلآرام است اما دلم که آرام نیست. دلی دارم همچو دریا اما چه کنم که توفان بیخیال دل ما نیست.
نیلوفر از کرج: گرمای روزهای تابستان، بدن سرمازدهام را گرم نمیکند. اگر تابستان 3 ماه تلاش کرده است تا مرا گرم کند سردی مشکلات عمری است که بر تنم رخنه افکنده است. پس ای نور خورشید تقلا نکن که نور شدید تو قطرهای آب از تن حادثهدیدهام را بر زمین نمیافکند.
بدون نام: حسامی عزیز. کاملاً مشخصه که زیادی از امید تمجید میکنی. اون هم کم و کاستی داره. مثل همۀ ما! من متنهای امید رو دوست دارم؛ البته رعایت بعضی چیزا هم لازمه و امید گاهی چشمهاشو میبنده. به نظر من روزبه پر بیراه نمیگه.
آره؟ مگه من گفتم کموکاستی نداره؟ اصلاً بگو بینم مگه کسی رو هم میشه پیدا کرد که کاستی نداشته باشه؟ (کمش که دیگه کلاً بماند!). به نظر من کم و کاستی داشتن عیب نیست، باقی موندن در کم و کاستیه که پدردرآره! من همون طور که قبلاً هم گفتم قصدم طرفداری از کسی نیست اما در کالبدشکافی از مخچه امید، امید به تغییر، به فکر کردن، به اول تحلیل کردن و بعد نتیجهگیری کردن، به علاقه به یادگیری و بخصوص فاصله گرفتن از نگاه دمدستی به موضوعات داشتن میبینم... اینا ارزشمنده به نظرم. هر کی غیر از امید این طوری باشه هم همین قضاوت رو دربارهش دارم.
چهل گیس: دانستهام غمانگیزترین غم دنیا، غمیست که نفهمندش. دانستهام تلخترین گریه دنیا، خندهایست وقتی که از ته دلت نباشد. دانستهام تاریکترین زمان روز است، وقتی شب و روز برایت فرقی نداشته باشد. دانستهام گوشخراشترین صوت دنیا، سکوت است وقتی نشانه رضایت نباشد[...] من دانستهام، کاش این آدمها هم میدانستند.
شبهای برفی: سکوت کردم. سکوتی که کاش هیچوقت پنج حرف نبود و هزاران درد. من از خواستههایم، از بودنم، از نداشتههایم، از سهم زندگیام و از ناباوری سکوت کردم. مجبور میشدم قفلی بر خودم میزدم تا مثل هیچ کس میشدم. فریادهای حبسشدۀ تو سینهام را خفه کردم. نخواستم اشکهای مادرم رو ببینم. ای کاش هیچوقت اشکی نبود تا نتوان به خواستهها نرسید. ای سکوت تو را باور کردم. کاش حنجرۀ قلبم رو قفل سکوت نمیکردم. باورت دارم.
قنبر یوسفی از آمل: صد شکر که بینام و نشانی نشدیم/ ناکام در اوج این جوانی نشدیم/ اینقدر که با هپی جهانی شدهایم/ با جام جهانی و... جهانی نشدیم!
نه باباااا... میبینم که تو هم موضوعات روز هواشناسی به سمع و اطلاع بینندگان عزیز میرسانی!
ارغوان: ینی لذتی که توی دیدن اسمت کنار پیمان مجیدی و امید بچه بیست و چن ساله توی تلگرافخونه هست، توی دیدن اسمت توی خونه بروبچ نیست! باور نمیکنی؟ بااااور کن، جون خودم راس میگم.
مهران از تهران: از جلو آئینه تکان نمیخورم. نه تشنگی و نه گشنگی، نه... تکان نمیخورم. شاید ندانی چرا. دست خودم نیست. اولین بار بود و چه لذتبخش... مردمک چشمانم بازترین حالتش را تجربه میکند. چشمانم میخکوب آئینه شدهاند. نمیشود دل کند از آئینه. از وقتی با انگشتت نمِ گونهام را پاک کردی، رد انگشتت روی گونهام چه دیدنیست و دلم چه جشنی گرفته با نم چشمانم.
م. بهرامی از خرمآباد: تصویر میشوی/ خواب هم بهانهات را میگیرد/ و من بیدار میشوم.
سمانه صادقی 19 ساله: امید من این است، دیدار چشمانت به اندازه ثانیهای و لمس دستان گرمت. این توقع زیادی از یک عمر دلتنگی نیست.
جعفر محقق از قم: این رو که قبلا «امید» به کی چی گفته، نمیدونم؛ واسه همینم نمیتونم قضاوتی بکنم اما به نظر میاد اخیراً یه جوی به وجود اومده انگار همهش میخوان به امید گیر بدن. قضاوت درباره مطالب بروبچ خیلی با قضاوت درباره خودشون فرق میکنه. اون بیشتر تبادل نظره، این بیشتر سوءتفاهم. به نظر من مهم نیست که امید (که مطالب «اجتماعی عمیق» مینویسه) واقعاً روشنفکره یا تظاهر به درک عمیق میکنه. مهم اینه که حرفایی که میزنه مابهازاء خارجی دارن.
علی: با این پنجرهای که پشتش واستادم خاطرههام زیادن! اما امروز دیگه بر خلاف گذشتهها با دیدن اون حیاط خلوت پشت شیشهش، سیگار دستم نیست. یادمه آخرین بار خودت پیشنهاد دادی که هر کسی یکی از عادتهای بدش رو بذاره کناره. همون روز بود که رفتم توی ترک سیگار و تو هم طبق حرفت توی ترک من! یعنی من اینقدر عادت بدی بودم؟!
سراب سرد از قائمشهر: از بیانتها اومدم. از همون نقطه آخر که هیچکس جرأت نکرد آخرین نقطه را پررنگ کنه یا بعد از سه یا چهار نقطه بیشتر بچینه. من نهایت بودم غریبهترین و دورترین بودم الان که به تو رسیدم باز هم نیمه خالیام باز هم دورم و... یه آشنای پر از خالیام.
حسین افراشته: بیائید با وجدانمان کمی خلوت کنیم! در خلوت دستش را بگیریم او را کنارمان بنشانیم و چشم در چشم با هم حرف بزنیم. اگر خوابش گرفت نه با نوازش، بلکه با تیپا او را بیدار کنیم. به او گوشزد کنیم که هرگز نباید بخوابد، به او بگویید که تو باید نگهبان من باشی. اگر گفت «توجیه» و «انکار» که بیدارند پس من میخوابم، چنان کشیده به گوشش بزنید که تا 6 ماه خوابش نبرد. اصلا وجداناً بیائید وجدانهایمان را بیدار کنیم.
فراست از سنندج: دادگاه شروع میشود. قاضی عقلم است. متهم پرونده خودم هستم. شاکی دلم. جرمم بیتوجهی و شکستن دلم است. به دلم نگاه میکنم. حق دارد شاکی باشد. بر سرش جفا بسیار کردم. به همین دلیل دفاعی از خودم ندارم. حکم دادگاه بر اساس کتاب وجدانم صادر میشود: پاک کردن دلم از تمام غمهای بیهوده و پر کردنش از عشق.
نیکو 92: در جواب پریسا، روانشناس جوان باید بگم دوست خوبم، این تعریفایی که از عشق داری عشق نیست. تو وابستگی رو تعریف کردی. عشق با خودش گریه و تنفر نمیاره. عشقی که عشق باشه به آدم زندگی میده، امید میده، شادی میده، نه گریه و تنفر. چیزی که گریه و تنفر داشته باشه، حالا هر چقدرم که رؤیایی تعریفش کنی، وقتی حقیقتش رو تجربه کنی، ترجیح میدی دیگه دربارهش حرفم نزنی. پس هییییس...! سرت رو از نوشتههات بیار بالا، تابلوی زندگی رو نگاه کن. نوشته: خطر سقوط.
یاسری راننده خسته تاکسی از مشگینشهر: میدونی چرا دلسرد شدم و پیام نمیدم؟ اونهایی که منو در تاکسی شناختند گفتند با 43 سال سن دیوونه شدهای؟ راستی تو چی فکر میکنی؟
اونا احتمالاً آدمهایی هستن که به طول عمر توجه دارن نه عرض و کیفیت عمر. به گمونم یه سریشون همونان که برای همه چیز یه خط کش توی جیبشون میذارن و به هر چیزی که میرسن ویییییژژژ... درش میارن و بر اساس اون قضاوتش میکنن! یه میلیمتر هم این ور و اون ور باشه اخماشون میره توی هم و همچی چپچپی نگاهت میکنن تا از هر چی «خود بودنـ»ـه پشیمونت کنن! منم توی دوران غارنشینی زیاد باهاشون برخورد داشتم! کار خودت رو بکن، چون به نظر من، سرزندگی و بخصوص پرداختن به چیزی که بهش علاقه داری، سن و سال نمیشناسه (خود من! گمونم شونصد سالمم بشه، بازم عین بچههای دو ساله رفتار میکنم!)
نرگس از نوشهر: پرسیدن از فکر کردن خیییلی آسونتره. آهای اونایی که مسائل خصوصی زندگیم فکرتون رو مشغول کرده. خب کمتر فشار بیارین به وجود مبارکتون! به خدا منم خوشحال میشم گره از مشکلات فکری شما باز کنم!
آبنبات تلخ: بدم میاد از اعتماد به سقف بعضیها. بدم میاد از غرورهای بیجا. بدم میاد از مهربونیهای افراطی. بدم میاد از دلهای قاتل. بدم میاد از رؤیاهای عاشقونه. بابا بدم میاد! آخه از هیچ کدومشون خیری ندیدم.
خیلخب حالا... دعوا داره! انگار جیگره! گفتم بد میاد یا نگفتم؟!
رضا حاج منافی 28 ساله از مشگینشهر: من، تو، او و همه متفقالفکریم و میدانیم که گذشته دست نیافتنی است و هر چه بوده و شده دیگر نیست و سهممان از آن فقط خاطرههاست و آیندهای که هنوز به وقوع نپیوسته و در هالهای از ابهام است و حال که حالم از دیدنش بد میشود و چقدر مظلوم و مهجور است. این حال، حالی که همیشه چوب گذشته را میخورد و بار استرس و اضطراب تلقین شدۀ آینده را به دوش میکشد، حالی که گذشته مثل خوره به جان آن افتاده است و درد جانکاه زایش آینده را یکتنه به جان میخرد، عجب حال خرابی دارد این حال!
شهرزاد از اصفهان: با رفتنش، دلم را کشت، احساسم را دار زد، در چشمانم سیل به پا شد و در چهرهام توفان. کاش زلزلهای میشد و برمیگشتی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: