در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
2-پرسیدند حست را به عشق در کوتاهترین جمله توصیف کن. گفتم: کاش مار بودم و او پونه.
احسان 87
ئح! چه جالب! اتفاقاً اومدن از منم پرسیدن! گمونم سرشماری جدیده، دیدم از قضا عمر عشق هم کوتاهه، پس گفتم کوتاهترینشم میشه: هووووق!
بر حسب تصادف
تا پیش از دیدنت، زندگی من موسیقی زمینه نداشت. نبض من یکنواخت میزد، ساحل جای امنی برای قدم زدن بود و کشتیهام هنوز غرق نشده بودند. تا اینکه یک روز توی اون خیابون غریبه با هم تصادف کردیم.
هنوز هم صبحها وقتی از خواب پا میشم سرم درد میکنه برای دوباره دیدنت. تقصیر خودم بود. فکر میکردم این خیابون یکطرفهست، غافل از اینکه دل به دل راه داره.
پیمان مجیدی معین
ابوالمعالی گوید: بنده شنیدهام کانالکشی دارد! مگر آنکه در بلاد شما راهوترابری فعالتر همیبودی!
پارتیبازی
مطلبم چاپ نشه این بار، بابا سنگینه برات/ میکنم من این دفعه خودکارو توی اون چشات!/ اگه چاپ نشه آخه فشار من میافتهها/ میشه درمونِ منِ بیچاره آبقند و نبات/ بیا پارتی بازی کن مطلب من خندهداره/ منِ درمونده آخه چقدر ایمیل بدم برات؟/ با خودم میگم: «عزیزِ دلِ من غصه نخور/ حسامی دلش میسوزه دیگه با نوشتههات/ اسم تو میره همون بالا تو سطر اولش/ یهدفعه کامت میشه شیرین مثال شکلات/ مطلبت چاپ میشه توی صفحههای دلخواهت/ دیگه اون صفحه میشه نون شبت، میشه غذات/ اونقدر داد و هوار راه میندازی از شادیهات/ که صدات درنمیاد، یکدفعه میگیره صدات/ آخه ای شبزده جون اینقده بیتابی نکن/ بره تو فرق سر دشمنات [این] درد و بلات»!
شبزده عاشق
آخ! خورد! چه دردی هم داره! حالا من دارم درد میکشم خیام هم اومده گروپگروپ میکوبه توسسسسرم و میگه: آخه این شعره؟ نه... این شعره؟ با اون مصرع آخرش؟ درد و بلا میره یا میخوره؟! میگم بابام جان خب فامیل دور و نزدیکمون که نیست؛ طنزه و قرارمون هم از اول این بوده که درِ پارتیبازی به روی همه کسانی که طنز مینویسن باز باشه. دستش رو اینجوری(!) تکون میده و میگه: «که باااا این در اگر در بند در ماااانند... درماااانند»!
شمردنیهای خوشمزه
آن روزها چشم به راه تابستون بودم... تمام عشقم این بود که بعد از آخرین امتحان مدرسه، همراه با دو جوجۀ کوچک رنگی که مادرم قولش رو بهم داده بود، به خانه برگردم.
همۀ تابستون من، صرف پرورش آن دو جوجه میشد و آخر تابستون، هر کدوم برای خودشون مرغی یا خروسی میشدند... ولی اول مهر، دلهره و اضطراب من از این [بود] که وقت ناهار بچههای دلبندم رو وسط سفره نبینم!
تابستون این روزا، فصلیه مثل بقیۀ فصلها؛ فقط با کرم ضد آفتاب و عینک آفتابی بیشتر و کلاه لبهدار اضافه!
حدیث مطالبی
من شنیده بودم «جوجه رو آخر پائیز میشمارن»، ولی انگار تو خونۀ شما رسمه آخر تابستون کلاً میخورنشون و دیگه چیزی برای شمردن باقی نمیذارن!
تو هم بهش میرسی
چین و چروکهای صورتم را میبینی، موهای سیاهم را میشماری، به دندانهای مصنوعیام میخندی، عینکم را به سخره میگیری، از اینکه حرفهایت را نمیشنوم سر تکان میدهی و نمیدانی تیغ چشمانت تازیانهای به قلبم میزند و سکوت اندر فغانم در سینه حبس میشود و بیعبور وجودم را مات رفتنت میکنی.
منیره مرادی فرسا از همدان
رفاقت خیالی
1-قسمتی از حقیقت برام مبهمه. مداد رو برمیدارم و جلوی علامت سوالم، جوابم رو جوری مینویسم که دلم میخواد اونطور باشه؛ چه حسن انتخابی! مداد رو میگم! آخه اگه با خودکار بنویسم که دیگه نمیتونم پاکش کنم!
2-چقدر دوست داشتم همنشین شوم با افکار بارانخورده، دوستی کنم با تخیلات به اوج رسیده، دوست داشتم همقدم شوم با چشمانی که پرندگان اوج گرفته در آسمان را بزرگتر میبینند؛ چقدر دوست داشتم روزی دانستههایم روی نادانیهایم را کم کنند... اما افسون، زندگی در جوار کوچکوارانِ بلندبالا برایم معنایی جز حسرت آرزوهایم نداشت.
مژگان 84
نه باااابااااا؟! میبینم که پا تو کفش چامسکی و نجفی و کلهم اجمعین زبانشناسا میکنی! کلمهها و ترکیبات تازه میسازی! کوچکواران بلندبالا... هههههه؛ خوبه... تا میتونی از اون مخ کار بکش و نوآوری کن؛ البته اصولی و باقاعده.
وفاداری
چند وقتی دور بودن از بروبچ سخت بود/ اختیار من نبود، از کارهای بخت بود/ پای شعر و شاعران تازه اینجا واشد و/ از همین بابت همه فکر و خیالم تخت بود/ سالها چشم انتظار قدری آرامش شدم/ با وجود مشکلات اما دلم سرسخت بود/ داستان شاهزاده، خانه بخت و عروس.../ این دلم تنگ شما بود و ولی خوشبخت بود.
پری رحمانی از ماسال
سردرگم
سالهاست برای تو مینویسم، برای تو میخوانم، برای تو میمیرم. نبودنت سالهاست همدم تنهایی من شده و غم نداشتنت تنها دارایی گرانبهایی است که بینیازم میکند از هر چه هست و نیست. برنگرد... آری، برنگرد؛ میترسم بیایی و باز هم دلتنگ شوم؛ دلتنگ روزهایی که عاشقانه نبودنت را به امید بودنت زندگی میکردم. میترسم بیایی و دیگر دوستت نداشته باشم.آنقدر نبودی که باورم شده با هم بودن، خیالی بیش نیست.
رضوان
سوءاستفاده
هر شب با ترس کودکانهات به خواب میروی. «نکند انفجار بعدی زیر پنجرۀ خانۀ ما باشد» و هر روز مشکوک ماشینهای شهر را مینگری «نکند جاسوسهای دشمن باشند». تاریخ باید به حال خود زار بزند وقتی در دستهای کوچک تو به جای اسباببازی، سلاح میروید. پاهای برهنهات را روی خاک میکشانی و به آیندۀ نامعلومت فکر میکنی. این فکرها برای ذهن کوچکت زیاد است! انسانیت تا ابد شرمندۀ نگاه معصوم توست.
زهرا محمدی از خرمآباد
وعدۀ ما
روزی که لقمه کرد مادر نون خالی. زنگ تفریح، اول دبستان. روزی که کارنامۀ خوب، هدیهاش یک بوس بود. روزی که سرویس مدرسۀ همه جز من، مینیبوس بود. روزی که مادر باردار بود، پدر بیکار. روزی که اسبابکشی هر سال بود. روز هیجانِ پریدن پشت وانت و نیسان. روز پرونده زیر بغل، اخراج، باز هم دعوا.
روزی که کیک تولد شیرینی کشمشی بود و آن سهچرخه که عاشقش بودم و خالهم خریده بود. روزی که خرید مادر چرخ خیاطی؛ روزی که شکست پدر چرخ خیاطی. روزهای روتین دعوا، اختلاف خانوادگی، روزی که طلاق گرفتند از هم، پدر و مادر.
روز شستن سنگهای قبر در گورستان. روز نظافت ساختمان و راهپلهها، روز چموخم فلسفۀ کانت و اسپینوزا. روز فروختن کتاب برای دو وعده غذا.
روزی که نسیه مرد؛ حتی برای تو دوست عزیز. روز خرید لباسهای دست دو. روز مصرف تهماندۀ تفکر. روزی که شام سیبزمینی بود با سنگک. روزی که رکورددار پختن املت شدیم. روزی که داخل یخچال فقط رب بود، پارچ آب بود. روز شرم از دستهای خستۀ مادر. روزی که زمین نخوردیم... میجنگیم هنوز.
امید، بچه بیست و چند ساله از کرج
همدمِ بدونِ دم و بازدم
هرگز سخنی میان ما باز نشد/ رازی به دلم بماند و احراز نشد/ بغضی به لب گلو نشست و خشکید/ مانند علاقهای که ابراز نشد/ باری کسی از ندای قلبم پرسید؟/ خوشبختی من ز ریشه آغاز نشد/ یک لحظه از آن نگه وجودم لرزید/ یک لحظه نگاهم هیچ غماز نشد/ زیبایی او معجزهای بود ولی/ بینایی من در خور اعجاز نشد/ ظلم است بسی که دل به آنی بندی/ کز آمدنت کمی سرافراز نشد/ لیکن همه ظلم و جور و زورش به کنار/ جانم به فداش، حیف دمساز نشد.
مجتبی افشاری از ابهر
مامانبزرگم میگه: واااا... نگاه کناااا... من نمیفهمم یه همچی همدم بدون دم و بازدمی چه جای جان فدا کردن داره؟ مردم عوض شدهن این دوره و زمونه!
زیر بُتّه!
غروب که میشد خسته از لِیلیبازی و آببازی و دوچرخهسواریهای توی کوچه، عصرهای گرم تابستان با سروصدای زیاد مامانم به خونه میآمدیم. برای خنک شدنِ کف حیاطی که میخواستیم شب بخوابیم، سطل آبی از حوض پر میکردیم و به در و دیوار میپاشیدیم. فقط خدا میدونست چقدر کیف میداد!
هنوز شام از گلویمان پایین نرفته بود که فرمان داده میشد رختخوابها را کف حیاط پهن کنید تا خنک شوند! همه ردیفی میخوابیدیم و به قصههای مامانم گوش میدادیم و ستارهها را رصد میکردیم. گهگاهی یکباره به ستارهای برمیخوردیم که ناگهان از آسمان پرستاره محو میشد. یکدفعه میپریدم تو حرف مامان و میگفتم: دیدی؟ کجا رفت؟
مامانم میگفت: معلوم نیس کی از دنیا رفت که ستارهاش را هم با خودش برد!
ما هم به همین سادگی باور میکردیم. حالا سالها از آن شبها و روزها میگذرد و وقتی به آسمان خیره میشوم خندهام میگیرد که این ستارههای دنبالهدار هم عجب سوژه خوبی برای سرگرم کردن بچهها توی داستانها بودهاند.
شهین عربی از تهران
آخ نگو! از دوران کودکی و بچگی نگو که کلاً وقتی یادم میاد میبینم همهش پر از همین قضایا بود. باز من شانس آوردم که یه دورهای رفتم نشستم تهِ غار و همۀ باورهای دورۀ بچگیم رو خونهتکونی کردم و به قول بانمک: دستی به شیشه مخم کشیدم: پیسپیس! یه عاااالم آشغال پاشغال اضافه رو هم ریختم دور!
ارثیه
از تمام آنچه منم، دلی شکسته به جا ماند و از تمام آنچه تویی دلی سپرده! هر کس سهم خود را برداشت و قسمت من تنهایی شد.
زهرا فرخی
نردبان بنبست
اوج تنهایی و شکست را زمانی احساس میکنم که بعد از هزاران نفس مسافر خیال شدن، و رسیدن به آن اوجی که دمادم با هر نفس، دنیایم را به جانبش سوق میدهم، دست نامهربان باور و واقعیت، برای هوشیار شدنم از خوابهای شیرین و پر از امیدم، از همان اوج، فرودی بیرحمانه را برایم رقم میزند. فاصلۀ من در این قعر خیال و آرزو، سالهای زیادیست تا اوجی که در آنجا، مفهومی به رنگ تو میدرخشد. آن اوج فاصلهای با دستان خورشید ندارد و من در این قعر بیپناهی، باید امیدوار باشم تنها پرتوی نور کوچکی دستانم را لمس کند و این پایان تلخیست برای مسیر آرزوهایم که هر روز هزاران بار با پای برهنه میپیمایمشان و هر بار بیش از پیش بنبستهایی سیاه را در مقابل چشمانم میبینم.
کاش کسی میدانست رهسپار این اوج و قعر بودن چقدر دشوار است.
اسما از اصفهان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: