روایت جوان مجرم از نحوه ورود به دنیای تبهکاران

کار خلاف مثل چاه است

فرامرز در کودکی مادرش را از دست داد. او حتی چهره مادرش را به خاطر ندارد، اما خودش می‌گوید از این موضوع ناراحت نیست: «چون اصلا یادم نیست، پس اهمیتی هم ندارد. آدم وقتی از مادرش خاطره داشته باشد، پس از مرگ او خیلی ناراحت می‌شود، اما من آن موقع دو سال هم نداشتم و اصلا متوجه این قضایا نبودم.»
کد خبر: ۶۸۵۵۸۵

پدر فرامرز یک سال بعد از مرگ همسرش دوباره ازدواج کرد. متهم توضیح می‌دهد: نامادری‌ام یک زن معمولی بود، یعنی نه با من بد رفتاری می‌کرد و نه زیاد مهربان بود. من آن موقع تنها بچه پدرم بودم اما دو برادر و یک خواهر ناتنی هم دارم. نامادری‌ام بیشتر وقتش را برای بچه‌ها می‌گذاشت. پدرم هم کارگر بود و بیشتر وقتش را کار می‌کرد تا خرجمان را دربیاورد.

من کلاس دوم راهنمایی بودم که پدرم تصمیم گرفت از شهر خودمان در شرق کشور به تهران بیاییم. او ما را با خودش به خاتون‌آباد آورد و خیلی زود هم کار پیدا کرد؛ البته کارگری ساده بود و پول زیادی به او نمی‌دادند، من هم تابستان‌ها با او کار می‌کردم و همه پولم را به پدرم می‌دادم. از وقتی به خاتون‌آباد رفتیم، اوضاع برایم عوض شد. با این‌که خیلی درس خواندن را دوست داشتم، اما دیگر اصلا حواسم به درس نبود. تا قبل از آن پدر و نامادری‌ام گاهی سراغی از درس‌هایم می‌گرفتند، ولی بعد از رفتن از شهر خودمان دیگر کسی وقت و حوصله این کارها را نداشت، من هم بیشتر وقتم به بازیگوشی می‌گذشت، بخصوص این‌که در محل با چند بچه دیگر دوست شده بودم و آنها برایم از درس خواندن جالب‌تر بودند.

فرامرز در نهایت در کلاس اول دبیرستان ترک تحصیل کرد. او می‌گوید: پدرم اعتراضی نکرد چون خودش هم سواد درست و حسابی نداشت، در عوض مرا به کارگاه برد تا در کنارش کار کنم، این‌طوری درآمدمان هم بیشتر می‌شد. بعد از من برادر ناتنی بزرگم هم درس را رها کرد و به کار چسبید.

فرامرز می‌گوید تا زمان سربازی هیچ سابقه‌ای نداشت: «تنها کار خلافم این بود که هر از گاهی با چند نفر از دوستانم جمع می‌شدیم و حشیش می‌کشیدیم. چند باری هم مشروب خوردم. دفعه اول خوشم آمد، اما بعد دیدم به درد نمی‌خورد. اهل مواد هم نبودم و از وقتی سربازی رفتم، دیگر سراغ مواد نرفتم اصلا این چیزها را دوست ندارم. من بیشتر به فکر پول بودم. مثلا وقتی یک ماشین گران قیمت می‌دیدم، دلم می‌خواست من هم داشته باشم، اما می‌دانستم چون پدرم بی‌پول است، من هم باید به درد او بسوزم.»

متهم بعد از پایان خدمت سربازی، اولین سرقت را انجام داد. او توضیح می‌دهد: بعد از خدمت به همان کارگاهی برگشتم که پدرم کار می‌کرد. یک روز با یکی از بچه‌ها نقشه کشیدیم و از آنجا دزدی کردیم، اما خیلی زود دستگیر شدیم. صاحب کارگاه، پدر و برادرم را هم اخراج کرد و هر دو مدت زیادی بیکار بودند و مرا مقصر بدبختی‌شان می‌دانستند. چند ماه در زندان بودم و وقتی برگشتم پدرم گفت دیگر حق ندارم در خانه او بمانم، از آن به بعد بود که دربه‌دری‌هایم شروع شد.

فرامرز چند بار سعی کرد شغلی پیدا کند، اما موفق نشد تا این‌که دوباره با یکی از هم‌محلی‌های سابق تصمیم به دزدی گرفت. او می‌گوید: دفعه اولی که سرقت کردم، زیاد نترسیدم. فکر می‌کردم لو نمی‌رویم، اما بعد از آزادی وقتی قرار شد از ماشین‌ها دزدی کنیم، خیلی می‌ترسیدم چون زندان را دیده بودم و می‌دانستم تحملش خیلی سخت است، اما چاره‌ای نداشتم البته خودم هم دلم می‌خواست. فکر می‌کردم بهتر از این است که آدم یک ماه بسختی کار کند و آخرش پول کمی به او بدهند. این‌طوری بود که دزدی‌ها را شروع کردم. قبل از این‌که گیر بیفتم، از دختری خوشم آمد و تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. با خودش صحبت کردم دیدم راضی است برای همین سراغ نامادری‌ام رفتم تا او را راضی کنم به خواستگاری برود. نامادری‌ام خیلی با پدرم حرف زد و بالاخره او را راضی کرد، اما آخر سر خانواده دختر به دلیل این‌که بیکار بودم و سابقه هم داشتم، پاسخ منفی دادند. هر چه گفتم قول می‌دهم کار کنم، قبول نکردند. آن اتفاق برایم خیلی سخت بود. مدتی بعد از آن باز هم دستگیر و زندانی شدم.

متهم حرف‌هایش را این‌طور به پایان می‌برد: «کار خلاف مثل یک چاه است که آدم وقتی داخل آن افتاد، همین‌طور پایین و پایین‌تر می‌رود، من هم بعد از آزادی از زندان دوباره شروع به دزدی کردم و باز هم گیر افتاده‌ام. می‌دانم این دفعه حکم سنگین‌تری در انتظارم است.»

نام و تاهل: فرامرز ـ ب، مجرد

سن: 26 سال

تحصیلات: دبیرستان

اتهام و محل دستگیری: سرقت ـ استان تهران

یگان دستگیرکننده: پلیس پیشگیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها