خاطره‌ای از محمد شهریاری، سرپرست دادسرای ویژه قتل تهران

مکالمه تلفنی با قاتل

نمی‌توانم پرونده‌هایی را که در جریان آن کودکی قربانی می‌شود، فراموش کنم. در یکی از این پرونده‌ها قاتل بعد از کشتن همسر و دختر خردسالش، محل را به آتش کشیده بود تا هیچ سرنخی از خودش به جا نگذارد اما خیلی زود متهم را بازداشت کردم.
کد خبر: ۶۸۲۹۱۳

آن روز ساعت 14 و 30 دقیقه بود که یکی از ماموران کلانتری 133 شهر زیبا با تلفن ویژه قتل تماس گرفت و خبر مرگ مشکوک دختر و مادری را بر اثر آتش‌سوزی به من داد. محل حادثه خانه‌ای حوالی بلوار تعاون بود. بلافاصله از راننده خواستم خودرو را آماده کند. همچنین از کارآگاهان مبارزه با قتل و عوامل تشخیص هویت خواستم بسرعت در محل حادثه حاضر شوند. وقتی به محل رسیدم، آتش‌نشانان آتش را که در زیرزمین ساختمان اتفاق افتاده بود، خاموش کرده بودند. آنجا بود که با جسد دختری هشت ساله به نام روژین و مادر سی و هشت ساله‌اش لیدا روبه‌رو شدم. بررسی‌های اولیه نشان می‌داد آنها بر اثر خفگی ناشی از آتش‌سوزی به کام مرگ رفته‌اند. از آتش‌نشانان خواستم علت اصلی آتش‌سوزی را مشخص کنند و خودم به بررسی صحنه حادثه پرداختم.وقتی با دقت به اجساد نگاه کردم، با آثار خراشیدگی در گلو و کبودی صورت مادر و دختر روبه‌رو شدم. همان ابتدا فهمیدم روژین و مادرش قبل از آتش‌سوزی به قتل رسیده‌اند. کارشناس پزشکی قانونی هم که در محل حادثه حاضر بود، گزارش داد مادر و دختر بر اثر خفگی و فشار بر عناصر حیاتی گردن جان باخته‌اند. همچنین ماموران آتش‌نشانی اعلام کردند حریق عمدی است. ابتدای کار وقتی با جسد دختر کوچولو روبه‌رو شدم، اطمینان داشتم همان روز قاتل را شناسایی و دستگیر می‌کنم. بنابراین تحقیقات و بررسی‌های خودم را آغاز کردم. برای پیدا کردن سرنخی از متهم ابتدا تلفن همراه لیدا را از اتاقش پیدا کردم و بعد به سراغ رایانه مقتول رفتم تا نشانی از متهم پیدا کنم. در یکی از پوشه‌های مخفی رایانه، عکس پسر جوانی را کشف کردم. همسایه‌ها با دیدن عکس پسر جوان گفتند او مدتی است به این خانه رفت و آمد دارد و ادعا می‌کند شوهر صیغه‌ای مقتول است. همزمان با ادامه تحقیقات، زنگ تلفن همراه مقتول که در اختیار من بود به صدا درآمد. تلفن را روشن کردم اما حرفی نزدم. تماس بدون آن‌که صدایی از آن سوی خط به گوشم برسد، قطع شد. بلافاصله شماره را از طریق کارآگاهان بررسی کردیم و معلوم شد این خط تلفن همراه هم متعلق به لیداست و تماس از شهرک طلائیه قرچک ورامین برقرار شده است. بعد از قطع تلفن متوجه شدم در یک قدمی متهم هستم و فهمیدم قاتل از روی کنجکاوی با تلفن همراه مقتول تماس گرفته است. بلافاصله با آن شماره تماس گرفتم اما گوشی تلفن خاموش بود. بسرعت همراه کارآگاهان راهی ورامین شدیم. در حالی که بررسی‌ها در ورامین ادامه داشت، مرد جوانی با شماره ناشناس با تلفن همراه مقتول تماس گرفت و مدعی شد شوهر صیغه‌ای لیداست. احساسم به من گفت وی همان تماس گیرنده قبلی است. با شیوه‌های فنی و روان‌شناسی با آن مرد ارتباط برقرار کردم. به او گفتم زن صیغه‌ای تو همراه دخترش در آتش‌سوزی فوت شده‌اند. به او اطمینان دادم آنها در آتش بشدت سوخته‌اند و دلیل دیگری برای مرگ‌شان وجود ندارد. کارآگاهان همان طور که من با متهم صحبت می‌کردم، منزل او را در ورامین شناسایی کردند و وی را در خانه‌اش به دام انداختیم.

متهم بعد از دستگیری، منکر جنایت شد اما وقتی تلفن همراه و کارت عابر بانک مقتول را در لانه کبوترهایش در پشت‌بام کشف کردم، به جنایت اعتراف کرد. او گفت: روز سیزده بدر سال 91 در پارکی با لیدا آشنا شدم. مدتی بعد متوجه شدم وی از شوهرش طلاق گرفته و با تنها دخترش روژین زندگی می‌کند. ارتباط ما ادامه داشت تا این‌که او را صیغه کردم. خانه من در ورامین بود، به همین دلیل فقط هفته‌ای دو شب به منزلش می‌رفتم.

متهم به قتل ادامه داد: ما در کنار هم احساس آرامش می‌کردیم اما کم‌کم با یکدیگر اختلاف پیدا کردیم. از او خواستم با من ازدواج کند اما لیدا قبول نکرد و گفت قصد دارد بعد از تمام شدن مدت صیغه، از من جدا شود.

وی درباره روز حادثه گفت:«شب قبل از حادثه کمانچه‌ام را برداشتم و به خانه لیدا رفتم. شب برای او کمانچه زدم و خواستم گذشته را فراموش کند تا من در کنارش باشم. شب را آنجا خوابیدم و صبح پس از آن‌که روژین به مدرسه رفت، دوباره از لیدا خواستم ازمن جدا نشود اما او باز هم قبول نکرد و همین موضوع باعث درگیری ما شد. وقتی درگیری بالا گرفت، ناگهان گلوی لیدا را از پشت گرفتم و فشار دادم تا این‌که خفه شد و روی زمین افتاد. بعد جسدش را به اتاق خواب بردم. تا ظهر آنجا ماندم تا این‌که روژین از مدرسه به خانه برگشت. وقتی در را به رویش بازکردم بلافاصله سراغ مادرش را گرفت. به او گفتم مادرش خواب است. روژین به اتاق خواب رفت تا مادرش را بیدار کند. در این لحظه تصمیم گرفتم تنها شاهد این حادثه را هم از بین ببرم.به همین دلیل او را نیز خفه کردم. سپس پتویی را آتش زدم تا صحنه حادثه را آتش‌سوزی جلوه داده و پلیس را فریب دهم اما خیلی زود خون بی‌گناه آنها بخصوص روژین کوچولو دامن مرا گرفت».

هر چند در این حادثه خیلی زود قاتل را به دام انداختم و او هم به قتل اعتراف کرد اما این حادثه یکی از تلخ‌ترین خاطراتی است که در ذهنم باقی خواهد ماند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها