آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
من نیستم... ماییم؛ هر دوی آنها که پشت آن لبخند شیرین، قند در دلشان آب شده؛ شیرین نیست، نرگس نیست... من و توییم؛ هر دوی آنها که ماجرای افتادن دندانشان روی کاغذ سپید حک شده. تصویر لبخند دو پسربچه ناشناس و ماجرای دوستی دو دختربچه همکلاس نیست، آنچه با حسرت نگاهش میکنیم، سرگذشت یکایک ماست پشت میز و نیمکتی در ردیف آخر کلاس؛ آخرین روزهای درس و مشق ...
ایکاش قلم و کاغذی بود با چند مداد رنگی... که خاصیت واقعی کردن آرزوها را داشت. آن وقت دوباره در جایی از زندگیام روزهایی را نقاشی میکردم که همه چیزش ساده و صمیمی رخ میداد، بیهیچ غل و غشی. اول خیلی زود، بیبهانه، غمهایم را از صفحه دلم پاک میکردم، بعد جلوی اولین نفری که میدیدم میایستادم و میپرسیدم: «کلاس چندمی»؟! و به جای این همه خندههای تلخ و مثل نقاشی بزرگترها، یک لبخند شیرینِ واقعی تحویل میدادم و بازیمان در خانه یا کوچه شروع میشد.
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....