قبر​کوچک جوجه‌ها

جوجه سیاهه مال تو، سفیده هم مال من.... برادرم در حالی که انگار داشت​ سرحدات مرزی را تعریف می‌کرد دستی به سر جوجه زرد رنگ کشید و گفت: « ببین پرهاش هم در اومده. حق نداری دست بهش بزنی. اصلا جوجه خودتو ببر اون​ور باغچه، من این‌ور باغچه خودم یه خونه برای جوجه‌ام درست می‌کنم.»
کد خبر: ۶۸۲۰۷۷

رضا برادرم ده سال داشت و سه سال از من بزرگ‌تر بود. پاهای جوجه‌اش را گرفت و در حالی که جوجه بیچاره را به سمت آسمان پر می‌داد، گفت: «ببین. یه خروس لاری خوب می‌شه....» جوجه بی‌نوا که پرهای نوک بالش تازه در آمده بود​ پر پری زد و بعد که ول شد، دوید میان باغچه. رضا با صدای بلند گفت: «ببین با موزائیک‌هایی که بابا آورده براش گوشه باغچه یه خونه می‌سازم که حال کنه...» هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای اکبر پسر همسایه سر کوچه‌مان از پشت در آمد: رضا.. رضا.. لحظاتی نگذشت که برادرم از جا کنده شد و در حالی که به سمت در می‌رفت، دوباره تاکید کرد دست به جوجه او نزنم.

من و جوجه‌ها تنها شدیم. نگاهی به جوجه سیاه‌رنگ خودم انداختم. آرام آرام راه می‌رفت. چشمانش هم انگار خواب داشت. گهگاه سرش به سمت زمین می‌افتاد و دوباره آن را بالا می‌آورد. درست شده بود شبیه آدم‌های معتاد. اما جوجه رضا قبراق بود. انگار که بخواهد جلوی من و جوجه سیاهم سان ببیند، هی قدم می‌زد و گهگاه نوکی به زمین می‌زد. دستی به سنگدان جوجه‌ام زدم. نه، اصلا اهل تکان خوردن نبود. توی دلم گفتم حتما امروز فرداست که بمیرد. از گفتنش دلم هری ریخت پایین، اما به روی خودم نیاوردم.

دقایقی نگذشت که صدای مادرم​ از دور ​‌آمد: «نری تو باغچه دست و پاهاتو گلی کنی. این‌قدر هم به اون جوجه دست نزن، مریض می‌شی‌ها...». جوجه سیاه زیر آفتاب ​ به خلسه می‌رفت و چرت می‌زد و جوجه سفید در حال کندن باغچه. فکری به ذهنم رسید. به سمت موزائیک‌ها رفتم و دو تا از آنها را ستون کردم و یک موزائیک را رویش گذاشتم که مثلا بشود خانه جوجه‌ها... کیش کیشی کردم و جوجه سیاه که انگار از خدا خواسته بود رفت تا انتهای لانه موزائیکی و جوجه زرد ​ کمی سماجت​کرد. با دست گرفتمش و به زور انداختمش داخل خانه. از دور صدایی آمد. مادرم بود که مرا صدا می‌کرد. وقت ناهار بود. سریع جعبه مقوایی را مقابل موزائیک‌ها گذاشتم و با صدای بلند گفتم: «اومدم، اومدم، مامان.»

عادت کرده بودم ظهر‌های تابستان ​ بخوابم. ناهار را نخورده انگار قرص خواب خورده باشم ​، یکباره ولو می‌شدم. جایم هم مشخص بود، بالکنی در طبقه دوم زیر درخت شاه‌توت. نور خورشید که از لابه لای برگ‌هایش به صورتم می‌خورد، ​ حکم نوازش قبل از خواب را برایم داشت.

سرم روی بالش نرفته بود که صدای رضا ​ از حیاط ​‌آمد. وای خدای من. اصلا خانه موزائیکی و جوجه ها... همه را از خاطر برده بودم. رضا در میان باغچه دنیال چیزی می‌گشت. چشمم به گوشه باغچه افتاد. انبوهی از موزائیک‌ها روی خانه موزائیکی جوجه‌ها هوار شده بود. جوجه سیاه تریاکی به جهنم، جوجه زرنگ برادرم چه. اشک در چشمانم حلقه زده بود. با خودم گفتم پارچه سفیدی را بر می‌دارم و جوجه‌ها را در آن می‌پیچم. درست مثل کفن بی بی جان. سر و ته‌اش را هم گرد می‌کنم و چاله‌ای در حیاط می‌کنم تا بشود قبر جوجه‌های مفلوک که ​ زیر زلزله موزائیکی جان باخته‌اند. مگسی سمج مرا به خودم آورد و ​ یکباره لحظه کتک خوردن از برادرم جلوی چشمانم مجسم شد. جوجه‌اش یک خروس لاری بزرگ بوده که من کشتمش. جوجه سیاهه که جان نداشت راه برود ولی جوجه او چه؟ هم فرز‌تر بود و هم..... از دور صدای رضا می‌آمد: مرا می‌خواند. سرم را از نرده‌های بالکن ​ بیرون آوردم. اول نگاهی به تپه موزائیک‌های گوشه حیاط انداختم و گفتم: چیه. کاری داشتی؟ خودم را برای فریادی بلند از سوی او آماده کرده بودم که به آرامی گفت بیا پایین کارت دارم.

دلم شور می‌زد. مرتب به یاد چشمان جوجه سیاه و قبر کوچکشان می‌افتادم که به حیاط رسیدم. رضا از قبل رفتنش کمی مهربان‌تر به نظر می‌رسید. سرم را پایین انداختم و گفتم ​ چی​کار داشتی؟ با صدایی آرام گفت: ببین جوجه‌ها... گفتم جوجه‌ها چی؟ گفت ببین من می‌گم جوجه سیاهه مال من جوجه سفیده مال تو، باشه؟ همان‌طور که به دو تا جوجه گوشه حیاط اشاره می‌کرد، ادامه داد: رسول می‌گفت جوجه سیاه‌ها می‌شن خروس لاری. تو هم که مرغ می‌خوای تخم کنه واست. من که از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم، گفتم: باشه. قبول. ادامه داد: «راستی اون خونه موزائیکی هم که درست کردی خوب نبود هرجفتشون از لای موزائیک‌ها اومده بودند بیرون. بیا بریم یه خونه جدید واسشون بسازیم.» از خوشحالی نمی‌دانستم چه بگویم.​​ نگاه کردم ، جوجه سیاه با چشمان خمارش زیر آفتاب لم داده بود.

مهدی نورعلیشاهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها