پیام‌های کوتاه

دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۷۹۵۳۲

کبریت فروش: 1-تنها مخاطبان من کتاب​های فلسفه کتابخانه‌ام هستند؛ تنها چیزی که در این دنیا تسکین‌دهنده این قلب از چپ و راست شکستۀ من هستند؛ قلبی که هیچ‌وقت نتونستم ازش خوب مواظبت کنم و تا این حد اجازه شکستنش را ندهم. 2-اولش ملایم میاد، یه خرده بعد تندتند و حالا خودش رو به شیشه‌های پنجره اتاق می‌کوبه. بارون رو می‌گم. کور خونده. دیگه با اونم حرف نمی‌زنم. دیگه پنجره‌های اتاقم رو به روش باز نمی‌کنم.

ساناز احسانی از تهران: من متولد فصل بهارم تو متولد فصل پاییز. شاید دلیل به هم نرسیدنمان هم همین باشد. آخر وقتی من با شکوفه‌های بهاری می‌آیم تو با باران و برف رفته‌ای.

حمید از ایلام: 1-در جواب مژگان، ایراد از خودمونه که بدون توجه به درک و ظرفیت آدما بهشون محبت می‌کنیم. باید یاد بگیریم با هر کسی متناسب با ظرفیت و درکش رفتار کرد. خودمون رو گول نزنیم و نگیم اشکالی نداره. بعداً پشیمون می‌شیم. در حق کسی مهربونی کن که درک درستی از مهربونی داره و یادش می‌مونه. 2-بعضی وقتا فقط تلاش خود آدم برای موفقیت کافی نیست؛ باید یه سری ابزار و امکانات هم داشته باشی. بعضی وقتا هم کارت رو درست انجام می‌دی اما یه کسی که رأس کارته جلوی به نتیجه رسیدن کارت رو می‌گیره. بد دردیه، بد. پاسخگو یه کلیدی واسه این مشکل پیدا کن. بد قفلیه.

قربون دستت، خودت اگه پیدا کردی یه دونه هم واس ما بساز! من می‌رم به اتفاق غول چراغ جادو همون آرزوی سخت اتوبان‌کشی بیابونا رو برات برآورده کنیم! به قول پسرعمه‌زا: خفَت تا به کی؟!

نیکو 92: [...]تو بودی و گذشت، من بودم و قضاوت و کینه و غرور. و اینک من ماندم و یک دنیا شرمساری، تو ماندی و یک دل شکسته از من. معرفی می‌کنم: قضاوت، کینه و غرور، جدیدترین دشمنان عشق!

آدم برفی از کرج: سر یه بحثی از استادم پرسیدم: به نظر شما علم بهتره یا ثروت؟ گفت: زندگی. بعد هم با نگاهی مبهم گفت: اگه بخوام راجع بهش حرف بزنم چند ساعت می‌شه‌هاااا. (جداً خوبه بعضی‌ها خوب شعار می‌دن و گفتارشون چیزی‌ست ورای عملکردشون).

بدون نام: می‌شه برام توضیح بدی واسه این که متنمون توی صفحه خانه بروبچه‌ها چاپ شه نه توی خانه پیامک​ها باید چه جوری باشه؟

1-دو حالت داره: آدم یا حداقلی از آشنایی رو با مصالح کارش داره که اگه تلویزیون یا شعر و نثری رو بذارن جلوش می‌تونه ایراد کار رو ببینه و رفعش کنه یا نداره. اگه داره، که هیچی؛ از صنایع ادبی و پیچ و خم شاعری و مهارتهای نویسندگی و فنون تعمیر تلویزیون طوری استفاده می‌کنه که بقیه هم تایید می‌کنن! اما اگه اون اطلاع و آشنایی رو نداره... دیگه این جا یه حالت داره! معلومه که می‌خواد زورکی خودش رو شاعر و نویسنده و تعمیرکار جا بزنه! خب آقاجون، نه زور بزن، نه جا بزن! وگرنه منم نفهمم، بقیه می‌فهمن. 2-از نظر شکلی، هر قدر هم جمله رو می‌پیچونی یا ساده حرف می‌زنی مهم نیس اما یه چی بگو به کار دیگران هم بیاد، یه جوری هم بگو که آخرش نگیم: حالا منظووور؟! از نظر محتوایی هم، گوش و مخ همه پُره از حرفای تکراری هزار بار گفته و شنیده شده و پند و اندرزهای ملوکانه و سخنرانی​هایی که خودتم بهش عمل نمی‌کنی؛ مگه این که مطلب بهتری توی دست و بالم نباشه وگرنه همون اول می‌ری صفحه پیامک​ها؛ 3-من دیگه حرفی ندارم! نکته کنکوری: الف-توقع نداشته باش دیگران تو رو یکی دیگه بدونن؛ «خودت» باش و لقمه رو هم دور سرت نچرخون؛ ب-یه لالایی‌ای برا بقیه بخون که اگه کسی برا تو خوند، «خودتـ»م خوابت ببره همه اینا رو با هم رعایت کنی، احتمال رفتنت رو به صفحه 12 با دستای خودت زیاد کردی (پ-مامان‌بزرگمم می‌گه: بگو به جای لالایی خوندن، همیشه بیدار باشه و گوش‌به‌زنگ، وگرنه «خودم» با وردنه‌م همچی می‌زنم تو مخش برق از چشاش بلند شه!).

محمد رضا: می‌دونی از چی بروبچ خوشم میاد؟ این‌که همه بدون این که همدیگه رو دیده باشن، کوچیک و بزرگ یه جا جمع شدن و یه صمیمیتی بینشون شکل گرفته. مثلا من هیچ کدوم از اونا رو ندیده‌م، ولی هر دفعه که بروبچ می‌خونم انگار سال​هاست باهاشون همکلاس و همسایه و دوست بودم[...]. من دست به قلم ندارم اما مدام منتظرم دوشنبه شه و ببینم این دوستای ندیده‌م چی گفتن و چی نوشتن. از این که هستی و نوشته‌های بروبچ رو انتخاب می‌کنی و ما رو به مهمونی نوشته‌هاشون می‌بری خیلی ممنونم[...].

نه دیگه... تو چرا نون؟! تو کره، تو عسل، تو مربا، تو برگۀ زردآلو! من خودم نون... حتی نون چرا؟ اون قسمت سوخته‌ش که وقتی نونوا پرتش می‌کنه روی پیشخوان، هر کی دیگه هم باشه با سر ناخن زودی می‌تراشش بل‌که از روی نون پاک شه!

زهره 20 ساله از پل سفید: قبلاً وقتی که یکی می‌گفت قصد عمل زیباییِ بینی رو داره متهم می‌شد به نداشتن اعتماد به نفس و ظاهربینی، اما این روزا طوری شده که بحث عمل بینی پیش بیاد و بگی من با بینیم مشکلی ندارم و فک نمی‌کنم اونقدا بدجور باشه که نیاز به عمل داشته باشه، متهم می‌شی به اعتماد به نفس زیادی و خودبزرگ‌بینی!

پس به عبارت دیگه، چه در ظاهربینی، چه در خودبزرگ‌بینی... همیشه پای یک بینی وسط نیست و آاااخرشه... هوم؟!

سارا از ارومیه: در جواب چهل‌گیس باید بگم عادی شدن در برابر محرکهائیه که برات سود و زیان ندارن. کسی که میاد اعصابت رو خط خطی می‌کنه دیگه محرک بی‌اثر نیست؛ برات زیان داره. پس نمی‌شه بهش عادی شد (باید زد فکش رو آورد پایین)!

دِ... تو چرا ترویج خشونت می‌کنی؟ بیام بزنم فک‌مکت بره سر جاش؟! خب متمدن باش دیگه یخده بابام جان! با گُرز و شمشیر و مشت و لگد سر از قرون وسطا درمیاری‌هاااا.

پوریا اشتباه محض از خمام: آقا حمید، اشتباه بزرگیه تلخ کردن زندگیمون برای کسی که در دوری ما شیرین‌ترین لحظات زندگیش رو سپری می‌کنه.

مهندس باران: می‌شه از امید بچه بیست و چند ساله بپرسی تحصیلاتش تا چه مقطعی و چه رشته‌ای است؟ جان باران! من تو کف نوشته‌هاش موندم!

از من می‌شنوی؟ هیچ وقت این اشتباه بقیه رو مرتکب نشو که قلم و عقل و رفتار و توانایی و استعداد و... چه‌می‌دونم... هر چیزی رو ربط می‌دن به تحصیلات و رشته آدم!

سراب سرد از قائمشهر: همه دنیایم بجز نبض، دم و بازدمم، با یه صدایی مثل بوق قطار جریان دارد. سکوت و شکوة گاه و بیگاهم را با آهنگ قطارم تا بی‌انتها راهی می‌کنم. هر چه توانستم... نه... هر چه می‌توانم رفتم ولی هنوزم اول راه هستم و سکوتم را صدا می‌زنم.

جوجه اردک زشت از قائمشهر: روزگاری حتی با یک بازی کودکانه شاد می‌شدم و لبخند می‌زدم اما حالا هیچ چیز لبخند بر لبانم نمی‌آورد. می‌ترسم؛ از فردا و فرداها که لبخند از یادم برود و ندانم چیست.

زهرا چاوشی از اهواز: من کلاً آدم بشدت امیدواری هستم و در هر شرایطی معتقدم که غیر ممکنی وجود نداره. مثلا حتی موقعهایی هم که به چاردیواری هیچ نامه‌ای ننوشته‌م، بین اسامی نوشته شده زیر نامه‌ها، باعجله دنبال اسم خودم می‌گردم! بالاخره همیشه امیدی هست. از این ستون به اون ستون هم فرجه!

پریسا، روانشناس جوان از سقز: عشق همان چیزی‌ست که می‌گریاند؛ همان چیزی که سال‌ها با خود به رؤیا می‌برد تو را؛ همان تمام فکر کردن‌هایی است که روز و شبت می‌شود؛ همان تنفری که اوج دوس داشتن است. همان سخت شدن جلوی خودت. عشق همانی‌ست که زیر پوست زندگی و گذر زمان باز زندگی می‌کند[...].

مرتضی از سمنان: دنبال یک پا می‌گردم که کم نیاره و پا به پام تو جاده تنهاییم دنبالم بیاد. چشام به ساعت کنج اتاقم خیره می‌شه و تیک تاکش رفته رو اعصاب ضعیفم. می‌رم باتریش رو می‌کشم بیرون. صداش رو اعصابم بود. بعد از چند دقیقه احساس کردم تنهاتر از قبل شدم. آخه این تیک تاک ساعت با این‌که رو اعصاب بود ولی پا به پام با نفسام هماهنگ بود؛ حداقلش تنهاییم رو پر کرده بود[...].

بدون نام: [...]محتوای چاردیواری خیلی خوبه فقط جواب جدول خوانا نیست.

مدتی پیش به همکاران مسئول تهیه جدول گفتیم یک فکری به حال ریزی حروف جوابش بکنند؛ انگار این طوری به نتیجه‌ای نمی‌رسیم... این گُرزِ من کوووو؟! وردنه به کناری نِه... بیاور آن سپر و زره و خودِ آهنین مراااا!

معصومه محسن‌زاده: نمی‌دونم چرا هر چی پیام می‌دم می‌شه مورددار و نمی‌چاپی. دلیلش رو بذار خودم بگم: من متنهایی رو که باید نوشته خودم باشه فقط تو اشکام خلاصه می‌کنم؛ اشکی که هر روز و شب فقط برای یه نفر به دنیای نامرد ما پا می‌ذارن. حالا جناب، ببین موردی نداره لطف کن وسط صفحه بچاپ.

مطمئنی؟ همه اونایی که چاپ نمی‌شن دلیل بر مورددار بودنشون نیستاااا. حالا دفعه بعد همون اشکای خودت رو واژه کن، بالاخره وسط صفحه یا کنارش، هر جا شد یه کاریش می‌کنم.

نرگس عباسی از اراک: وقتی زندگی بازیهایش را شروع کرد، انگار کوچکتر از آنی بودم که همبازی‌اش شوم اما او از کوچک بودنم استفاده کرد تا مرا بشکند. حالا او شکستم داده و من مانده‌ام و جسمی تنها و افسرده. تو می‌گویی برو... اما کجا؟ هر جا هم باشم زندگی برایم نقشه می‌کشد.

م. بهرامی از خرم‌آباد: اتاق از نبودنت پر شده است. سکوت تنهایی را بهانه می‌کند و تو... با کدام بهانه گره خورده‌ای که هنوز نیامده می‌روی؟

پدربزرگ مهربون: سلام به فرزندان چاردیواری. اولین باره که چاردیواری رو می‌خونم؛ خیلی باحاله. فقط ف.حسامی، از اون آدمایی هستی که فکر می‌کنی خیلی می‌دونیا. عیبی نداره، می‌بخشمت.

من؟ من؟ من فکر می‌کنم خیلی می‌دونم؟ نه بابابزرگ... دفعه اولته، احتمالاً آلزایمر و اینا هم... هوم؟ ولی محتاج بخشش شمام هستم؛ بخشش ویژگی شایسته بزرگانه! از بزرگی کم نشی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها