در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه غوغایی است اینجا! همه دوستم دارند! همه از مهربانیهایم میگویند! همه متفقالقولند که آدم خوبی بودم! عجیب است! آنکه از همه بیشتر دشمن بود از همه بیتابتر است! از شما چه پنهان گاهی دوست دارم کمی بمیرم! نمیدانم واقعاً نمیشود کمی از مهربانیهایشان را امروز نثار روحم کنند نه فردا نثار یک سنگ بیاحساس؟!
زهرا محمدی از خرمآباد
غزل شمالی
گاهی به یادم باش وقتی در خیالی/ وقتی که یادی میکنی از این حوالی/ شاید مرا از یاد خود بردی اما/ یاد تو هر شب با من است، جای تو خالی/ من میروم، این حرف را یادت بماند/ حتی پس از مرگم تو آن عشق زلالی/ بدجور از تنهایی و شب ترس دارم/ از دوری تو میشوم حالی به حالی/ هرگز نمیدانی چه حالی داشت امشب/ این عاشق دلتنگ و تنهای شمالی.
پری رحمانی از ماسال
بیخیالیِ صورِ خیال
فریاد مکن ای دل، فریادرسی نیست/ از درد در این سینه، نای نفسی نیست/ ای کاش که میمردم، از داغ غم عشق/ در سردی این غربت، گرمای کسی نیست/ تا کی غم و اندوه، همراه تو باشد؟/ پرواز بکن ای دل، دیگر قفسی نیست.
(میشه نظرتون رو بگین درباره شعرام؟)
محمد دلبند از قزوین
محمممممد... دلبندم... من سواد درست و درمونی ندارماااا! اما نظری که به نظرم میرسه اینه: خوبه! ...و خلاص! البته اگه غیر از نظر، توضیح هم میخواستی بهت میگفتم هنر موندگار اونه که حداقل بشه توی دو چیز -همزمان- خلاصهش کرد: حرف نو، تصویر نو. برای اینا هم اسامی متفاوتی ساختن، اما کلمات سادهش همین دو تاس (یه دور دیگه شعرت رو بخون و ببین کجا حرف و تصویر نو میبینی؟ متأسفانه هیچ جا! فریاد و فریادرس، درد و نای نفس، داغ عشق، سرمای غربت، پرواز و قفس... همون اسامی و توصیفات همیشگی و تکراری! یادت باشه... شعر بهتره وزن داشته باشه، اما همه چیزِ شعر خوب و ماندگار، فقط و فقط به درست بودن وزنش نیست؛ چون اینجوری بهش میگن نظم، نه شعر. اگه میخوای شاعر باشی و موندگار، خودت رو قوی کن و صور خیال جدیدی بیار؛ حالا بعد سر فرصت، بیا اصاً چشای این حسامی بینوا رو هم درآر!
جانشین
1-اینجا زمین عرق میکند/ و جسمم از عطش میسوزد/ نمیدانم کدام نسیم تنت را نوازش میدهد/ خنکای بهار را که حس کردی/ بدان دورتر از دوری تو/ کسی برای یک قطره آب میمیرد.
2-تیکتاک ساعت امان سکوت را بریده. لالایی شب مرا به خیال میبرد. رختخوابم صندوقچه خاطرات شده؛ سر بر بالین که میگذارم در ذهنم تکرار میشوی... هجوم خیالت جای تو را برایم گرفته.
منیره مرادی فرسا از همدان
روی شنهای خیس
تاکنون، لحظههای زیادی، در اقیانوس مواج زندگی غرق شدهاند و دیگر هرگز نفس نخواهند کشید. کاش قایقی بود تا در این روزهای طولانی و وهمآور اقیانوس، قلب خسته و شکستهام را به قایقرانش بسپارم. در جزیره تنهاییهایم روزها به انتظار نشستم تا شاید روزی عرشه کشتی تو را ببینم. اما این فقط خیال بود که در شبستانهای سرد و بیروحم، تو را مهمان میکرد و پای آتش گرم نگاهم، لبخندت را به چشمانم میبخشیدم. فقط خیال بود... خیال.
اسما از اصفهان
گزارش سفر
آری از پشت کوه آمدهام.
چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت، حرام خورد، برای عشق خیانت کرد، برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد، برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند؛ وقتی هم با تمام سادگی، دلیلش را میپرسم میگویند: از پشت کوه آمده.ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم و تنها دغدغهام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد تا اینکه اینورِ کوه باشم و گرگ.
سحر از اصفهان
هووووممم... آااففرین. فقط حواست باشه... وای به حالت اگه کسی بیاد بگه این سند، اینم مدرک، متنش کپی از فلان و بهمان بود. خودت که میری توی تلگرافخون هییییچ، گوشااااتم میبرم میذارم کف دستت! اون گرگه رو هم میندازم به جون خودت که دوباره برگردی شهر... گفته بااااشم. هاااا... حواست جم کو!
پولداری و برازندگی
دارم سکههایم را جمع میکنم که بروم خرید. قصد دارم برای چشمهایم یک فیلتر خوشرنگ بخرم. بعد برای دلم یک دفتر هزار برگ و چند تا خودکار میخرم. وسعم نمیرسد برای روحم یک حیاط خلوت بخرم؛ خیلی گران تمام میشود اما حتماً برای دستهایم چند قرص مسکن میخرم. نمیدانم چوب پنبۀ خوب برای گوشهایم چقدر میشود؛ اگر ارزان باشد دو تا... نه، چهار تا چوب پنبه هم میخرم. بعد اگر چیزی از سکههایم باقی مانده بود یک قلاده هم برای زبانم میخرم.
خب؛ دیگر چه میخواستم؟
آهان، یادم آمد؛ یک غل و زنجیر قرص و قایم برای پاهای بیقرارم و یک بالش خالی از فکر و خیال، برای سر پر از سودایم هم بماند برای دفعه بعد.
شیوا
دالان
داستان او و من، داستانیست از جنس خودمان.
یادش به خیر. در سبزترین مرغزار بیخمی دراز کشیده بودیم. اگر او هوس ماجراجویی نکرده بود هرگز آن اتفاقات نمیافتاد. نخ کاموا را به دست من داد و خود وارد هزارتو شد؛ هزارتویی که میگفت واردش میشوم تا ماجراجویی کنیم. هر چقدر گفتم نرود، اثر نکرد. ساعتها ایستادم. پاهایم درد کرد، مغزم ورم کرد، دلم شکست، اما او نیامد. کاموا را گرفتم و داخل شدم در پی او... رفتم و رفتم تا به سر دیگر آن کاموای لعنتی بلند رسیدم. او نبود. اشک در چشمانم میزگرد گرفت... بغض نالۀ ناتوانی سر داد... تصمیمم را گرفتم و به دنبال او جلوتر رفتم...
و اینگونه شد که از آن روز در هزارتوی بیکسی، بیکس ماندهام.
احسان 87
بدون شرح و بسط
من همیشه از ابراز علاقه به تو طفره رفتهم چون نمیخواستم جملاتم از احساسم جلوتر حرکت کنند. زمانی به تو سلام کردم که مطمئن شدم دوستت دارم و زمانی با تو از دوست داشتن حرف زدم که عاشقت بودم، اما تو با فاصله بیشتری از احساست حرکت میکنی و هنوز هم به جواب دادن سلامم اکتفا میکنی.
با این حال هرگز نگران دوطرفه بودن این احساس نبودم چرا که من و تو به برداشت بیطرفانهای از عشق رسیدیم که در اون دیگه من و تویی مطرح نیست.
من این تصویر بدون شرح از عشق رو در نگاههای تو، با هیچ جملهای از زبون تو عوض نمیکنم.
پیمان مجیدی معین
به کی بگم پشیمونم؟
گاهی زبانه میکشد، تا زیر گلویم میآید و من... باز هم آن را فرو میدهم. تنهاییام را میگویم که نمیدانم گاه از کدامین منفذ وجودم سر بیرون میآورد و خودنمایی میکند، خودی نشان میدهد تا فراموش نکنم که تنهایم، تا زیاد هم شاد نباشم... نمیدانم کدام دریچه باز مانده و یا کدام دیوار شکسته و فروریخته که اینچنین وجودم بیپناه است. سوز سرمای تنهایی از کجا میوزد که اینچنین تن تنهایم را میلرزاند.
آخر مرا چه میشود؟ چرا لبخندی به پهنای صورت و عمل دل به مهمانی لبهایم نمیآید؟ باور کن نمیدانستم... هیچ نمیدانستم که رفتنت اینچنین دشوار است.
اردیبهشتی از بهشت
همین الان نامه اعمالت رسید! در حاشیه نامه نوشته شده: اگه همون جا که گفتی چرا لبخندی به لبات نمیاد تمومش میکردی، اثرگذارتر بود.
تولد
روز مرگم تعجب نمیکنم. آخر این روزها اولین بار نیست که میمیرم. کلمات در مغزم شبیه به کلافی سردرگم میپیچند... مویرگهای نازک مغزم توان مقابله با کلمات را ندارند؛ پاره میشوند؛ خونِ گرم... نه! اینان فکرند که بیرون میریزند... فکرهایم را نمیخواهم؛
هر که میخواهد برشان دارد.
رضوان
جییییی...زِز! هی گفتم اینقد تو آفتاب قدم نزن... بفرما! مخت ترک برداشت.
پشت پلک اتفاق
چشمهایم را بر هم میفشارم. گریهام میگیرد! حتی اندک تلاشی برای نریختن اشکهایم نمیکنم! امشب، حال دلم بدجور ابریست... امشب، دلم برای هیچکس تنگ نیست. چیزی درون وجود سادهام میشکند. آرام و بیصدا... فرو میریزم. حال من خوش نیست. مادرم غمگین است، مادرم بیصدا میشکند؛ مادرم بیصدا تمام میشود؛ قلبم تیر میکشد؛ نفسهای عمیق میکشم... شاید خفه نشوم!
همه چیز ساده شروع شد... چشمهایم را بر هم فشردم و... به جای خالی مادرم فکر کردم! فقط فکر...
سمیرا رحیمیکیا از دزفول
فقط خودم و خودت
1-چشمهایم را باز میکنم. میبینمت کنارم و چه غرق در خویشتن میشوم وقتی هدیهات لمس گیسوانم است. چه زیبا میبافی تار و پود وجودم را با عشقت و چه جالب پذیرا میشوم این همه محبت را. مرا چگونه باور کردی که اینگونه میپرستمت؟
2-سالها دوری ما تمام شد. اینک اگر زمین و زمان هم بخواهند ما را جدا کنند، مردانه مقاومت میکنم و زنانه پای احساساتم میمانم. تو نیز بمان با همه توانت تا کور شوند آنان که بزرگترین آرزویشان نبودنمان است.
جوجه تیغی
سقف چسبناک
به این نتیجه رسیدم در مقابل بعضیها نه تنها نباید فروتن باشی بلکه باید یه مقدار هم خودت رو دست بالا بگیری؛ چون جنبه ندارن و تواضع در مقابلشون باعث میشه اعتماد به نفس کاذب و مخربی تو این جور افراد به وجود بیاد و پیامدش این میشه که همیشه از بالا به دیگرون نگاه میکنن و بنابراین همه رو ریز میبینن![...]
متأسفانه این افراد هموناییاند که دچار فقر کمالاتند ولی جالبش اینه که مدام سنگ کمالات نداشتهشون رو به سینه میزنن و خودشون، خودشون رو خیلی تحویل میگیرن و هی برا خودشون نوشابه و دوغ و دلستر و از این جور چیزا باز میکنن! همینه که وقتی ما هم یه کم براشون مایه میذاریم نتیجهش این میشه که میچسبن به سقف!
مژگان 84
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: