در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نزدیک رفتم و متوجه شدم داخل پتو، جسد مردی است.» بعد از بازجویی از کارگر خدماتی، جسد را بررسی کردم. وجود آثار جراحت روی سر متوفی نشان داد مقتول با ضربات جسم سختی به سرش در مکان دیگری به قتل رسیده و سپس جسدش به این خیابان منتقل شده است. در فاصله چند صد متری از کشف جسد یک خودروی وانتباری را دیدم. با بررسی اوراق هویتی و اسناد خودرو مشخص شد مالک آن همان مقتول است. قربانی سی و شش ساله بود و بهمن نام داشت. با کشف خودرو برایم روشن شد انگیزه قتل، سرقت یا زورگیری نیست. بنابراین با این فرضیه که عامل یا عاملان قتل باید مقتول را بر سر یک اختلاف یا کینه قدیمی کشته باشند، تحقیقات خود را برای رمزگشایی این جنایت آغاز کردم. صبح روز بعد همسر مقتول را که شهین نام دارد، برای شناسایی شوهرش به پزشکی قانونی دعوت کردم. او جسد شوهرش را شناسایی کرد، اما نکته تعجببرانگیز برای من این بود که چرا گم شدن شوهرش را به پلیس خبر نداده بود. به همین دلیل از او بازجویی کردم. شهین در ادعایی گفت: «شغل شوهرم باربری بود و با وانت در تهران بار جابهجا میکرد.
عصر روز یازدهم اسفند با ماشینش برای کار از خانه بیرون رفت. شب وقتی برنگشت نگرانش شدم. با تلفن همراهش تماس گرفتم، اما گوشیاش خاموش بود. قصد داشتم به پلیس خبر بدهم، اما تصمیم گرفتم تا صبح منتظرش باشم که خبر کشف جسدش را به من دادند.» از شهین درباره پتو که جسد در آن پیچیده شده بود، پرسیدم و او در جواب کمی مکث کرد و گفت نه. در همان بازجویی اول به او مشکوک شدم، اما به دنبال دلایل محکمهپسندی بودم تا دستور بازداشت او را صادر کنم. با این حال تحقیقات خود را از آشنایان و همسایهها ادامه دادم.
تحقیقات میدانی نشان داد خودروی مقتول شب حادثه در خانهاش پارک بود و در واقع گفته شهین مبنی بر این که شوهرش به قصد کار از خانه خارج شده بود، صحت نداشت. همین موضوع باعث شد بیشتر به شهین مشکوک شوم. او را برای دومین بار به دادسرا احضار کردم. وقتی موضوع پارک بودن وانت را جلوی خانهاش به او گفتم، ناگهان رنگ از صورتش پرید. همان لحظه فهمید چارهای جز بیان حقیت ندارد. او به قتل شوهرش با همدستی پسر عمویش اعتراف کرد و گفت: «در جوانی ازدواج ناموفقی داشتم تا این که شش سال پیش با بهمن ازدواج کردم. مدتی از زندگی مشترک ما گذشت و بچهدار نشدم تا این که دو سال قبل نوزادی را به فرزند خواندگی قبول کردیم. ما زندگی خوبی داشتیم و بهمن هم مرد زحمتکشی بود تا این که مدتی قبل با پسر عمویم امیر از طریق پیامک ارتباط برقرار کردم. او مجرد و اهل یکی از شهرهای شمالی بود و گاهی هم به تهران میآمد.» متهم ادامه داد: «ارتباط پیامکی ما ادامه داشت و کمکم به یکدیگر علاقهمند شدیم. ابتدا تصمیم گرفتم از بهمن جدا شوم، اما به دلیل حفظ آبرویم منصرف شدم. شیطان هر روز بیشتر بر ما غلبه میکرد و پیامکهای شیطانی من و امیر هم هر روز بیشتر میشد. مدتی گذشت و از یک ماه پیش با امیر نقشه قتل بهمن را طراحی کردیم. روز حادثه امیر به تهران آمد و برای اجرای نقشه در خانه ما مخفی شد. شب وقتی شوهرم به خانه آمد، ابتدا چند قرص خوابآور در غذایش حل کردم تا نقشه را راحتتر عملی کنیم.
بهمن بعد از غذا خوردن گیج در گوشه اتاقی دراز کشید و خوابید. ابتدا تصمیم گرفتیم او را از خواب بیدار کنیم و به بهانه تنظیم ماهواره به بالکن بکشانیم. میخواستیم وی را از بالکن خانه به خیابان پرت کنیم تا صحنه مرگ او را عادی جلوه دهیم، اما شوهرم وقتی از خواب بیدار شد، گیج بود و روی بالکن نرفت. در این لحظه من با قابلمه مسی چند ضربه به سرش کوبیدم و امیر هم با پارچهای گلویش را فشار داد تا بدنش سرد شد. بعد از این جسد بهمن را داخل پتویی پیچاندیم و با ماشین خودش در قرچک رها کردیم. وقتی به خانه برگشتیم، امیر به شمال رفت و قرار شد در فرصت مناسب به صورت مخفیانه در شهر دیگری زندگی مشترکمان را آغاز کنیم.»
بعد از شنیدن اعتراف شهین به کارآگاهان دستور دادم تا بلافاصله امیر را دستگیر کنند. امیر بعد از دستگیری در بازجویی حرفهای شهین را تائید کرد. آنچه در این پرونده مرا شگفتزده کرد، تعریف و تمجید شهین از شوهرش بود. او در طول بازجویی مدام تکرار میکرد بهمن مرد خوبی بود و علت این حادثه را یک پیامک شیطانی میدانست. امیر هم در بازجوییها پشیمان بود و میگفت کاش پیامک شیطانی را با شهین رد و بدل نمیکرد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: