نوامبر 2012 خودرویی با سرعت از جاده خارج شد و در این حادثه دسرین، همسر بنجامین مقابل چشمان او و پسر دو سالهشان کشته شد. بنجامین از آن زمان شروع به وبلاگنویسی کرد و در طول 18 ماه گذشته، ماجراهای پس از مرگ همسرش را شرح داد.
وبلاگ او در رسانهها سر و صدای زیادی کرد و بنجامین خیلی زود معروف شد. او سپس شغل اصلیاش را که مدیریت روابط عمومی بود، رها کرد و به نوشتن از مرگ پرداخت.
بنجامین همراه پسر دو سالهاش جکسون در خانهای در جنوب لندن زندگی میکند. روزی که برای مصاحبه پیش آنها رفتیم، ابرهای انبوه آسمان را پوشانده بود. بوی ماگنولیا در فضا پر بود. بنجامین با قهوه از من پذیرایی کرد. فضای اتاقی که در آن نشسته بودیم، تنگ و تاریک بود، مانند بقیه قسمتهای خانه. بنجامین میگوید: «خانه من شبیه محیط نظامی است. ما همیشه همین طوری زندگی کردهایم.»
از مرگ همسر بنجامین، 18 ماه میگذرد. روز حادثه بنجامین و دسرین همسرش، همراه دوستان خود نزدیک یک ایستگاه قطار قدم میزدند که خودرو از جاده خارج و وارد پیادهرو شد و همسر او را کشت. یک ساعت و نیم بعد، بنجامین خارج از منزل دوستش داخل آمبولانس نشسته بود. پسرش جکسون که بتازگی دو ساله شده بود، باید زندگی خود را بدون مادرش ادامه میداد.
بنجامین دو ماه بعد از این حادثه شروع به وبلاگنویسی کرد و در آن از ترسها، گیجیها و احساساتش نوشت. صداقتی که در یادداشتهایش به کار میبرد، نوشتن از جزئیات خشمش و همین طور فروتنی و خودشناسیاش و تلاش برای قوی بودن، برای خواننده تکاندهنده بود. همین باعث شد در طول دو روز، وبلاگش 5000 بازدیدکننده داشته باشد.
سپس بخش خانواده روزنامه گاردین درباره این موضوع اطلاع پیدا کرد و با او تماس گرفت. او داستان دلخراش زندگی خود را برای ما نوشت و نوشتههایش مخاطبان بسیاری پیدا کرد. ناگهان او خود را در میانه توفان رسانهای یافت. بنجامین میگوید: «من تمام عمرم در روابط عمومی کار کردهام و میدانستم با وبلاگنویسیام چه اتفاقی در حال وقوع است، اما قرار نبود از این اتفاقات چیزی به دست بیاورم. من چیزی نمیفروشم. تنها کاری که میخواهم بکنم، کمک کردن به مردمی است که در شرایط من هستند.
من احساس وظیفه میکردم که لحظههایم را قبل از آن که فراموششان کنم، به ثبت برسانم. چراکه مغز ما طوری طراحی شده که رنجهای این چنینی را از یاد ببرد. میخواستم اینها را به یاد داشته باشم تا بتوانم روزی به پسرم جکسون نشان بدهم که از دست دادن زنی که اینقدر دوستش داشتیم، چقدر برای ما دردناک بود.»
بنجامین 34 سال دارد، مردی لاغر اندام با صدایی تاثیرگذار. او طولانی صحبت میکند، اما کلماتش را با دقت برمیگزیند و میخواهد صادق باشد.وی میگوید: «مصاحبه شبیه درمان است» او حتی زمانی که میخواهد درد عمیقش را بازگو کند، آرام مینشیند به طوری که شما میتوانید تلخی او را در حالی که خود را کنترل میکند، حس کنید.
او قصد دارد کتابی بنویسد با عنوان «پدر باران نمیبارد، آسمان خوشحال است»: میخواهم در این کتاب، عشق و غم و اندوه خود را به قلم بکشم.
بنجامین میگوید «من در آن حادثه فقط همسرم را از دست ندادم، هویتم را از دست دادم. من افکار بزرگی در سر داشتم و به سختی کار میکردم. دسرین هم همین طور او در صنعت مد فعال بود. ما برنامههای زیادی در سر داشتیم. میخواستیم صاحب فرزند دیگری بشویم و نقشه میکشیدیم که خانهای بخریم. من خوشحال بودم، اما بر اثر یک اتفاق همه اینها از بین رفت و حالا من خوشبخت نیستم.»
بنجامین ادامه میدهد: «حالا ما توانستهایم خانه بخریم چون بیمه عمر داشتیم، اما من دیگر آن فرد خیالپردازی که در گذشته بودم، نیستم. شوخطبعیام را از دست دادهام. همه چیزم تغییر کرده است. انگار دیگر هیچ نظر واقعی ندارم که چه هستم یا برنامهام برای آینده چیست و جالب است با این که این را فهمیدهام، اما واقعا برایم مهم نیست. قبلتر خیلی تمرکز داشتم و حالا تمرکزم فقط روی این است که هیچ تمرکزی نداشته باشم.»
او مدتی بعد از مرگ همسرش از سمت مدیریت روابط عمومی یک شرکت استعفا کرد تا مراقب پسرش باشد و وقت بیشتری را با او بگذراند: «من قبلا یک پدر معمولی برای آخر هفتهها بودم. فکر میکردم باید پسرم را آخر هفته به باغ وحش ببرم در حالی که او دوست داشت کنارش بنشینم و با هم قطار بازی کنیم. حالا سعی میکنم او اولویت نخست زندگیام باشد.
مثلا برای سومین سال تولدش که اولین جشن تولد بدون مادرش بود، برنامههای زیادی ریختم. برایش تعداد زیادی کادو خریدم و خودم کیک پختم و همه جا را پر از بادکنک کردم، اما بعد از صبحانه همان روز از او پرسیدم دوست دارد چه کار کنیم و او گفت «هیچی. بنشینیم و با اسباببازیهایم بازی کنیم.» و من هم همین کار را کردم و عصر با هم به پارک رفتیم.»
جکسون عادت داشت به صدای چرخیدن کلید مادرش در خانه گوش دهد. چشمهای پسرک تا مدتی بعد از حادثه به دنبال زنانی که شبیه مادرش بودند، حرکت میکرد. او با زنان غریبه برخوردی خشن داشت. بنجامین که همه حرکات پسرش را تحت نظر دارد، میگوید: «پسرم بیشترین به هم ریختگی را وقتی دارد که وارد اتاقی میشود که پر از مادرها و بچههاست.»
بنجامین ادامه میدهد: «قبول میکنم که پسرم چیزی از مادرش به یاد نخواهد داشت، اما او گاهی مرا به شگفتی وامیدارد. مثلا یک بار داشتم او را حمام میکردم. گفتم خیلی بامزه هستی. گفت تو هم بامزهای، مادربزرگ هم بامزه است، مامان هم بامزه است یا مثلا صبح یک روز به دردسر افتاده بود و شروع کرد به صدا کردن مادرش. صدای بچگانه درمیآورد و مادرش را صدا میکرد. باور نمیکنم که یک سال و نیم گذشته و پسرم هنوز بخوبی مادرش را به یاد دارد. هر روز همسرم را در پسرم میبینم. حرکاتش و طرز حرف زدنش شبیه اوست.»
از بنجامین درباره کتابش میپرسیم و این که گفته میشود دومین سال از دست دادن همسر، سختترین سال است: «مدل سوگواری متفاوت است، اما جوری که فکر میکردم، نیست. سال اول هنوز در شوک بودم، اما خیلی کارها کردم. کتاب اولم را در سالگرد فوت او تمام کردم. تشخیص دادند من افسردگی دارم، اما حالا بهتر هستم.»
او از سال گذشته زیر نظر یک روان درمانگر است: «داشتم خودم را شکنجه میکردم. مدام در گذشته سیر میکردم و درباره آینده نگران بودم و نمیدانستم تنها زمانی که در آن احساس رضایت خواهم کرد، حال است. بعد از درمان شروع کردم به لذت بردن از لحظههای خوب در حال؛ لحظههایی که جکسون در آنها بود.»
بنجامین یک شغل آزاد را شروع کرده است. او برای شرکت در مسابقه ماراتن تمرین میکند، چیزی که در پایان سال گذشته هرگز فکر نمیکرد انرژی انجامش را داشته باشد: «دویدن ذهن مرا پالایش میکند. وقتی میدوم، به هیچ چیز فکر نمیکنم. همین طور دیدن انسانهای جدید و تجریبات جدید به من خیلی کمک میکند. وقتی جکسون را به پارک میبرم و با آدمهای جدید روبهرو میشوم، خوشحالم.»
بنجامین سرش را تکان میدهد و اضافه میکند: «زندگی لحظههای کوتاه شادی است. فکر میکنم باید روی همین لحظهها تمرکز کنم و از آنها لذت ببرم.»
مترجم: سارا لقایی
منبع: گاردین
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم