در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
برای همین از جایش بلند شد و سریع خودش را به کنار پنجره رساند تا ببیند چه خبر شده است و با تعجب دید که دوتا کلاغ مدام از شاخهای به شاخه دیگری میپریدند و سر و صدا میکردند. با خودش فکر میکرد که چهاتفاقی ممکن است افتاده باشد که کلاغها این قدراین طرف و آن طرف میپرند و شلوغ میکنند. دور و اطراف را خوب نگاه کرد تا بلکه ماجرا را بفهمد اما هر چه روی شاخهها را نگاه کرد چیزی ندید. با دقت به حرکات کلاغها نگاه کرد و متوجه شد که گاهی به سمت پایین پرواز میکنند و با قار قار بلند دوباره به سر جایشان برمیگردند. بنابراین پایین را نگاه کرد و با تعجب دید که روی زمین و توی پیادهرو و درست در کنار درخت یک کلاغ کوچولو نشسته و هیچ حرکتی هم نمیکند. اولین سوالی که به ذهنش آمد این بود که بچه کلاغ آنجا چه میکند؟ حالا تازه فهمیده بود که کلاغها چرا سر و صدا میکردند و میتوانست حدس بزند که آنها مامان و بابای آن کلاغ فسقلیاند و خیلی نگران او هستند. علیرضا چند لحظهای به هرسه کلاغ نگاه کرد و بعد تصمیم گرفت کمکشان کند، اما چگونه؛ نمیدانست. میخواست جوجه کلاغ را به لانهاش ببرد. اما این کار خیلی سخت و تقریبا غیرممکن بود، چون لانه آنها روی یکی از شاخههای بالایی درخت قرار داشت. باید یک راهی پیدا میکرد یا از یک نفر کمک میگرفت. ناگهان به یاد پدرش افتاد و فکر کرد اگر موضوع را به او بگوید، حتما راه حلی برای کمک به بچه کلاغ پیدا خواهد کرد. برای همین سریع پیش او رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد. بابا که از این همه شور و هیجان پسرش تعجب کرده و خندهاش گرفته بود از او خواست که با هم کنار پنجره بروند تا ببینند چه اتفاقی افتاده است .
علیرضا دوست داشت که فوری بروند و به کلاغ کوچولو کمک کنند. اما بابا در جواب او گفت: پسرم، عجله نکن باید یه فکر درست و حسابی بکنیم؛ تازه الان ما اگه به طرف بچه کلاغ بریم شاید مادر و پدرش فکر کنن میخواهیم اذیتش کنیم و عصبانی بشن.
ـ پس بابا جون باید چه کار کنیم؟
ـ بذار یه ذره فکر کنم.
ـ فقط زود باش بابا جون، اون خیلی کوچیکه یه دفعه گربه میاد و میخوردش.
ـ نه نگران نباش، مامان و باباش نمیزارن.
بابا نگاهی به بیرون انداخت و گفت: فهمیدم چهکار کنیم ؛ الان میریم پایین و سریع بچه کلاغ رو برمیداریم و میزاریم رو دیواری که کناردرخته.
ـ خب باباجون بعدش چی میشه.
ـ بعدش؛ معلومه دیگه اونا میان و میبرنش.
بابا به علیرضا نگاهی انداخت و با یک حالت خاصی گفت: حالا ما دو نفر بهعنوان گروه نجات و با یه عملیات درست میریم و به جوجه کلاغ شیطون کمک میکنیم؛ نظرت چیه؟
علیرضا که از این حرکت و حرف بابا خیلی خوشش آمده بود، بلند گفت: من حاضرم قربان !.
ـ پس بدو بریم پسر جون.
رضا بهنام
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: