حاج حمید؛ دید‌بانی از جبهه فرهنگی انقلاب

گاهی وقت‌ها واژه‌ها سخت کنار هم می‌نشیند بویژه آن‌که قرار باشد در مورد دوستی بنویسی که سال‌ها با او هم صحبت بوده‌ای، اما ذره‌ای از منیت در او ندیدی و حدیث نفس از او نشنیدی. حاج حمید نمازی را می‌گویم که چند روزی است در سوگ او نشسته‌ایم.
کد خبر: ۶۷۶۸۱۵
حاج حمید؛ دید‌بانی از جبهه فرهنگی انقلاب

حاجی از آدم‌های پنجاه و هفتی انقلاب بود و تا آخرین روزهای زندگی همچنان بر سر آرمان و اصول خود باقی بود.

یادم نمی‌رود اولین برخوردی که با او داشتم، برای دیدن یکی از دوستان رفته بودم که دیدم مردی میانسال با محاسنی سفید مهمان دوستم است.

به رسم آشنایی به هم معرفی شدیم، اما هنوز روی صندلی برای نشستن جاگیر نشده بودم که گفت اگر تو همان آدمی هستی که در یکی از روزنامه‌ها علیه مسائل انقلاب و ارزش‌ها می‌نویسی ، اصلا با تو همراهی و موافقت ندارم.

از این همه صراحت تعجب کردم و تازه در مورد من به دلیل تشابه اسمی به آن روزنامه‌نگار، اشتباه می‌کرد.

این برخورد نه‌چندان خوشایند، البته در روزهای بعد به رفاقتی صمیمی تبدیل شد. تا روزی که دست‌اندرکاران روزنامه جام‌جم، درصدد تهیه ویژه‌نامه‌ای در مورد جنبش‌های نوپدید دینی و عرفان‌های دروغین بودند.

بی‌شک اگر همراهی و همکاری حاج حمید و دیگر دوستانش نبود تهیه این ویژه‌نامه که بعدها تحت عنوان «کژراهه» منتشر شد، به ثمر نمی‌رسید.

در مورد موضوع عرفان‌های دروغین بی‌شک یکی از آگاه‌ترین افراد در این باره بود. بسیاری از فعالیت‌ها و اتفاقات در مورد جریان‌های عرفان‌گرا را رصد می‌کرد و در مواقع لزوم دست به قلم می‌شد و می‌نوشت و از آسیب‌ها می‌گفت.

در موقعیت‌های مختلف با کسانی که در دام فرقه‌های عرفان‌گرا گرفتار آمده بودند، جلسات متعددی داشت و در مورد آسیب این فرقه‌ها روشنگری می‌کرد، گرچه در جلسات اول، کسانی که به این فرقه‌ها گرویده بودند سفت و سخت از مواضع خود دفاع می‌کردند، اما در ادامه این مسیر شیفته مرام و معرفت او می‌شدند.سیاسی بود، اما سیاست‌زدگی پیشه نکرد.

آرام بود و متین. موقع دیدار در سلام پیشگام بود و وقتی با او مواجه می‌شدی، چنان برخورد می‌کرد که گویی چند ماهی است که با او دیدار نداشتی. یادآوری آخرین دیداری که با او داشتم هم سخت است و هم خاطره‌انگیز.

یکشنبه هفته گذشته به دفترش رفتم. از قبل قرار بود کاری انجام دهم و قرار شد به مناسبت اتمام کار، روز چهارشنبه با یک جعبه شیرینی به دیدنش بروم.

سه‌شنبه شب پیامکی از یکی از دوستان رسید که مثل آوار روی سرم خراب شد. خبر رسید که حاجی رخت سفر از این دنیا بسته و برای خداحافظی با او قرار پنجشنبه را گذاشتند. و من ماندم و آخرین تصویر خندانی که از او در ذهن داشتم و یک جعبه شیرینی که نمی‌دانم در کدام مجلس بگردانم.

فتاح غلامی - جام‌‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها