خواهرکوچولوی اشکان

اشکان پسرک مهربانی بود. او همیشه دلش می‌خواست یک خواهر یا برادر کوچولو داشته باشد به این دلیل به بچه‌ها توجه زیادی داشت. روبه‌روی خانه آنها یک پارک کوچک هم بود که عصرها همه بچه‌های محل در آنجا جمع می‌شدند و بازی می‌کردند. کنار پارک یک مسافرخانه بود که بیشتر اوقات هم شلوغ بود.
کد خبر: ۶۷۵۲۷۹

یک روز از این روزها که اشکان درپارک بود، متوجه بچه کوچولو و نازی شد که تنهایی در پارک قدم می‌زد.اشکان جلو رفت و گفت: سلام دختر کوچولو با من دوست می‌شی؟

دختر کوچولو چیزی نگفت و عروسکش را در آغوشش فشرد و سرش را تکان داد. اشکان دستش را گرفت و گفت: بیا با هم بازی کنیم و بعد هر دو مشغول بازی شدند و چند ساعتی بازی کردند.

اشکان خیلی خسته شده بود و می‌خواست به خانه برگردد، اما دختر کوچولو که اسمش شادی بود به دنبال او راه افتاد. اشکان گفت: نه تو باید برگردی خانه خودتان یا در پارک بمانی و پدر و مادرت به دنبالت بیایند، اما شادی کوچولو به دنبال اشکان می‌رفت. اشکان هم دید که دیگر هیچ کس در پارک نمانده و شادی تنهاست دستش را گرفت و به سمت خانه‌شان برد.

وقتی که وارد خانه شدند مادر تعجب کرد و گفت: اشکان این کیه، از کجا آمده؟

اشکان گفت: فکر کنم خواهرمنه که خدا برام فرستاده...

مامان خندید و گفت: خواهرت؟

اشکان گفت: چند روز پیش از خدا خواستم که خواهر یا برادر دار شوم. حالا خدا خواهر به من داده.

مامان گفت: نه پسرم او باید برگرده پیش مامانش.

اشکان: آخه مامان نداره و تو پارک تنهای تنها بود.

مامان: در هر صورت ما نمی‌توانیم اینجا نگهش داریم. حتما مامانش نگران او می‌شه.

مادر چادر را سرش کرد و دست شادی را گرفت و با اشکان به پارک رفتند. خیلی پرس و جو کردند تا بالاخره متوجه شدند شادی با پدربزرگ نابینایش از شهرستان آمده‌اند و شادی بی‌اجازه به پارک آمده. مادر اشکان به شادی گفت: دخترم هیچ وقت بی‌اجازه از پدربزرگت جدا نشو.

و رو کرد به اشکان و گفت: تو هم هرگز کسی را بدون اجازه به خانه‌ات راه نده.

اشکان از شادی خداحافظی کرد و گفت: مرسی از این که یک روز خواهر کوچولوی من بودی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها