در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک روز از این روزها که اشکان درپارک بود، متوجه بچه کوچولو و نازی شد که تنهایی در پارک قدم میزد.اشکان جلو رفت و گفت: سلام دختر کوچولو با من دوست میشی؟
دختر کوچولو چیزی نگفت و عروسکش را در آغوشش فشرد و سرش را تکان داد. اشکان دستش را گرفت و گفت: بیا با هم بازی کنیم و بعد هر دو مشغول بازی شدند و چند ساعتی بازی کردند.
اشکان خیلی خسته شده بود و میخواست به خانه برگردد، اما دختر کوچولو که اسمش شادی بود به دنبال او راه افتاد. اشکان گفت: نه تو باید برگردی خانه خودتان یا در پارک بمانی و پدر و مادرت به دنبالت بیایند، اما شادی کوچولو به دنبال اشکان میرفت. اشکان هم دید که دیگر هیچ کس در پارک نمانده و شادی تنهاست دستش را گرفت و به سمت خانهشان برد.
وقتی که وارد خانه شدند مادر تعجب کرد و گفت: اشکان این کیه، از کجا آمده؟
اشکان گفت: فکر کنم خواهرمنه که خدا برام فرستاده...
مامان خندید و گفت: خواهرت؟
اشکان گفت: چند روز پیش از خدا خواستم که خواهر یا برادر دار شوم. حالا خدا خواهر به من داده.
مامان گفت: نه پسرم او باید برگرده پیش مامانش.
اشکان: آخه مامان نداره و تو پارک تنهای تنها بود.
مامان: در هر صورت ما نمیتوانیم اینجا نگهش داریم. حتما مامانش نگران او میشه.
مادر چادر را سرش کرد و دست شادی را گرفت و با اشکان به پارک رفتند. خیلی پرس و جو کردند تا بالاخره متوجه شدند شادی با پدربزرگ نابینایش از شهرستان آمدهاند و شادی بیاجازه به پارک آمده. مادر اشکان به شادی گفت: دخترم هیچ وقت بیاجازه از پدربزرگت جدا نشو.
و رو کرد به اشکان و گفت: تو هم هرگز کسی را بدون اجازه به خانهات راه نده.
اشکان از شادی خداحافظی کرد و گفت: مرسی از این که یک روز خواهر کوچولوی من بودی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: