در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ازدواج علی برای او خوشبختی به ارمغان نیاورد. زندانی سابق توضیح میدهد: زنم هشت ماه بعد از ازدواج مهریهاش را به اجرا گذاشت. نکته عجیب برایم این بود که در این مدت هیچ مشکلی با هم نداشتیم او هم میگفت طلاق نمیخواهد، اما مهریهاش را باید بدهم. دادگاه هم حق را به او داد و من به زندان افتادم. بعد از یک سال تحمل حبس، بالاخره تمام پساندازم را که بخش عمدهاش را بهعنوان پول پیش به صاحبخانه داده بودم، به زنم دادم. یکی از برادرانم هم برایم مبلغی قرض گرفت و مهریه را کامل پرداخت کردم. بعد هم زنم را طلاق دادم، چون زندگی کردن با همسری که آدم را به زندان بیندازد واقعا معنی ندارد. در زندان به من خیلی سخت گذشت و زنم کم وبیش این شرایط را میدانست، اما حاضر نشد از حق خودش کوتاه بیاید و با بیرحمی تمام مرا در حبس نگه داشت.
علی ادامه میدهد: قبل از اینکه به زندان بروم، در یک کارگاه نجاری کار میکردم اما وقتی بیرون آمدم، نتوانستم سر کار سابقم برگردم. خانه و پساندازم را هم از دست داده و به برادرم هم بدهکار بودم. چارهای نداشتم جز اینکه بار دیگر مثل زمان بچگی از زیرصفر شروع کنم. باید سریع شغلی پیدا میکردم تا بتوانم برای خودم اتاقی کرایه کنم. روزهای اول در خانه برادرم میماندم، اما میدانستم خانواده او در آن خانه کوچک با حضور من سختی میکشند. برای پیدا کردن کار به هر جایی که فکر میکردم، سر زدم تا اینکه بعد از سه هفته بهعنوان نصاب در و پنجره مشغول کار شدم.
زندانی سابق بعد از مکثی کوتاه ادامه میدهد: زندگی یعنی تلاش. من در همه عمرم یک لحظه هم از تلاش و کوشش دست نکشیدهام حتی در دورانی که در زندان بودم، در کارگاه خودم را سرگرم میکردم. هیچ کاری هم تا جایی که حرام و غیرقانونی نباشد، برایم عیب و عار نیست. خلاصه اینکه بعد از آزادی از زندان مشغول کار شدم. خیلی سخت تلاش میکردم و بیشتر درآمدم را بابت بدهی میدادم تا اینکه بعد از 18 ماه توانستم با برادرم تسویه حساب کنم. تازه آن موقع بود که به نقطه صفر رسیدم و از آن به بعد باید سعی میکردم برای خودم خانه و زندگی تهیه کنم.
علی اضافه میکند: در شغلهایی مثل شغل من، آدم همیشه کار ندارد و ممکن است مجبور شود از کارگاه و مغازهای به کارگاه یا مغازه دیگری برود، من هم همه این سختیها را تحمل کردهام. یکی دو موقعیت خوب را هم به دلیل سابقه زندان از دست دادم. یک بار هم فرصتی پیش آمد تا ازدواج کنم اما بعد پشیمان شدم، چون میترسیدم دوباره همان اتفاق برایم تکرار شود یا اینکه زندگی بازی دیگری برایم دربیاورد، به همین دلیل تنهایی را ترجیح دادم که البته خیلی سخت است و هر چه سنم بالاتر میرود، بیشتر اذیت میشوم.
علی در تمام این سالها سعی کرده سرش را با کار گرم کند. او میگوید: برای خودم خیالاتی داشتم، فکر میکردم میتوانم روزی کارگاه کوچک نجاری باز کنم. بعضی شبها مینشستم و حساب و کتاب میکردم که اگر درآمدم مثلا اینقدر بشود، میتوانم بعد از چند سال به این خواسته برسم. اگر به زندان نمیافتادم و پساندازم را از دست نمیدادم، خیلی راحتتر به هدفم میرسیدم اما در شرایط بعد از زندان آن آرزو برایم تقریبا دست نیافتنی بود و هنوز هم به آن نرسیدهام. همچنان کارگری ساده هستم و الان کارم نصب پنجرههای دو جداره است و درآمدم هم بد نیست اما برای رسیدن به خواستهام به سرمایه زیادی احتیاج دارم. به هر حال ناامید نمیشوم و با اینکه سنم بالا رفته تلاش خودم را میکنم تا شاید یک روز مغازهای برای خود دست و پا کنم و برای خودم کاسبی راه بیندازم. به هر حال آدم با امید و آرزو زنده است وگرنه از غصه دق میکند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: