در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
منیژه با دیدن بیژن بشدت به او دل میبندد و او را نزد خود میخواند. اما بیژن مجبور است به سرزمین خود بازگردد. گفتن این حقیقت از سوی بیژن سبب میشود منیژه برای نگاهداری او تدبیری بیندیشد. بیژن با داروی خوابآوری که یکی از ندیمهها به دستور منیژه به او میخوراند بیهوش میشود و منیژه او را به کاخ خود میبرد.دربان کاخ که از حضور مردی بیگانه سخت شگفتزده شده است، ماجرا را به افراسیاب اطلاع میدهد و او به دستیاری برادر خود گرسیوز و با کمک سربازانش، بیژن را دستگیر میکند.
در آغاز افراسیاب به قتل بیژن فرمان میدهد، ولی بعد به پیشنهاد وزیرش او را در چاهی زندانی میکند. منیژه که با خواری از خانه خود رانده شده است، شب و روز را به اندوهگساری و پرستاری بیژن میگذراند.
گرگین که با ریاکاری مسبب این ماجرا بوده و اکنون از کردار خویش پشیمان است، به ایران باز میگردد و با سخنانی بیپایه، خبر ناپدیدشدن بیژن را به شهریار ایران میرساند و بر اثر خشم خسرو گرفتار بند میشود. کیخسرو در جام جهان نما بیژن را میبیند که در چاهی از سرزمین توران زندانی است. کیخسرو به این امید که بیژن زنده است رستم، پهلوان نامدار ایران را برای رهایی بیژن راهی توران زمین میکند.
رستم نقشهای حساب شده داشت. با گرگین و هفت دلاور و هفتصد تن دیگر و باری از زر و سیم، راهی سرزمین توران شد تا به رسم بازرگانی و تجارت، سر از کار افراسیاب و چاه ارژنگ درآورد. در شهر خُتن، وزیر افراسیاب را دید و جامی پر از گوهر برای او فرستاد.
منیژه از آمدن ایرانیان به توران خبر یافت. او خوب میدانست که آنان بیژن را در سرزمین بیگانه رها نخواهند کرد. به کاروان ایرانیان رفت و بدون این که بداند با چه کسی حرف میزند با رستم به درد دل پرداخت و از گرفتاری و بدبختی خودش و بیژن سخن راند و گفت دختر افراسیاب است. به امر رستم، غذاهای رنگین و مرغ بریان آوردند. آن گاه نان نرمی به دور مرغ بریان پیچید و بدون این که منیژه پیببرد، انگشتر خود را میان مرغ جاساز کرد و به منیژه داد. منیژه بیدرنگ به سوی چاه دوید و بسته غذا را به درون چاه انداخت. بیژن مشغول خوردن شد تا این که انگشتر را زیر دندانش حس کرد. چون نقش روی آن را دید شادی کنان فریاد زد: «مهربان من، منیژه! دیگر نگران نباش. رستم در شهر است.»
روز بعد منیژه سرخوش نزد رستم رفت. رستم که منتظرش بود گفت هیزم فراوان فراهم کند و شب در نزدیکی چاه، آتش بیفروزد تا رستم و یارانش به آنجا بروند. شب شد. منیژه، آتش برافروخت. لحظاتی بعد رستم و دیگران از دور پیدا شدند. چند پهلوان کوشیدند سنگ بزرگ را از روی چاه جا به جا کنند، ولی نشد. رستم جلو رفت و پهلوانانه در برابر چشمان مات مانده همه، سنگ را از روی چاه به کناری انداخت. سپس با ریسمانی بیژن را بیرون کشید. چهره بیژن عجیب و غریب شده بود. با این حال منیژه در پوست خود نمیگنجید. آنها رهایی یافته بودند. رستم از بیژن خواست گرگین را ببخشد. بیژن گفت: باید شادی کرد و اهریمن را خجل کرد.
همه شب را با خوشحالی گذراندند. رستم بر آن بود که به کاخ افراسیاب حمله کند.بیژن هم خواهش کرد که همراه او باشد. سرانجام رستم و یارانش به پادگان افراسیاب یورش بردند و لشکر او را تار و مار کردند. رستم دست بیژن و منیژه را در دست هم نهاد و برای آنها آرزوی سعادت کرد. کیخسرو به میمنت این پیوند به خزانهدار گفت زوج عاشق را از زر و سیم و لوازم زندگی بینیاز گرداند.
کیخسرو به شادمانی این پیروزی که بیژن را یافته است، جشن پیوند او و منیژه را بر پا میکند و گرگین را نیز که از کرده خود بشدت پشیمان شده است، به پایمردی رستم میبخشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: