سیدناصر قریشی‌زاده، بازپرس شعبه دوم ویژه قتل دادسرای جنایی تهران، از تلخ‌ترین خاطره زندگی‌اش می‌گوید

ارثیه بزرگ

یکی از خاطره‌های تلخ من در مدتی که بازپرس ویژه قتل بودم، روز سوم بهمن ​ 1391 رقم خورد. عصر بود و در دفتر کارم مشغول بررسی پرونده‌ها بودم که تلفن زنگ خورد.آن سوی خط مردی جوان خودش را مامور کلانتری 140 باغ فیض معرفی و قتلی را در محله چاردیواری شهرک نفت گزارش کرد.
کد خبر: ۶۷۱۴۲۶

بعد از گرفتن نشانی، راهی آپارتمان محل حادثه شدم. به محض ورود به خانه، یکی از ماموران کلانتری ابتدا جسد زنی سی و پنج ساله به نام صغری را نشانم داد. دختر هجده ساله خانواده به نام مینا که دستش زخمی شده بود، بالای سر جسد گریه می‌کرد. دو پسر بچه حدود هشت تا ده ساله نیز داخل یکی از اتاق‌ها بودند. مامور کلانتری گفت وقتی وارد محل شدند، دو کودک را در حالی‌که داخل اتاق حبس شده بودند، پیدا کردند.

مامور پلیس همچنین گزارش داد پیکر نیمه‌جان پدر خانواده که با ضربات چاقو زخمی شده بود، به بیمارستان منتقل شده است. در اولین گام، از زن همسایه که موضوع را خبر داده بود، بازجویی کردم. او گفت: لحظاتی قبل زنگ در خانه به صدا درآمد و وقتی در را باز کردم، اسماعیل، همسایه بالایی‌مان را دیدم که با بدن زخمی از من کمک خواست و بعد از هوش رفت. بسرعت به خانه‌شان رفتم و متوجه حادثه شدم و به پلیس خبر دادم.

بعد از تحقیق از زن همسایه، سراغ مینا رفتم. اضطراب و نگرانی در چهره مینا مشخص بود. او گفت: با مادرم در خانه بودیم که سه مرد نقابدار وارد خانه شدند. آنها دست و پای من و مادرم را بستند و او را به اتاق خواب بردند و به قتل رساندند. ساعتی بعد دو برادرم از مدرسه آمدند. آنها دست و پای برادرانم را هم بستند. عصر وقتی پدرم به خانه برگشت، آنها با چاقو پدرم را هم زخمی کردند و بعد از خانه گریختند.

حرف‌های مینا کمی دور از واقعیت بود. به همین دلیل سوال​های بیشتری پرسیدم تا متوجه راست و دروغ حرف‌هایش شوم. وقتی چندبار از او تحقیق کردم، متوجه تناقض‌‌گویی‌هایش شدم تا این که در بازجویی‌های بعدی گفت احتمال می‌دهد یکی از مهاجمان پسری به نام ناصر باشد که قبلا با او رابطه دوستی داشت.

بعد از این با دو پسر بچه حرف زدم. آنها خیلی ترسیده بودند و حرف زیادی برای گفتن نداشتند اما یکی از آنها به موضوعی اشاره کرد که در حل معمای این حادثه کمک زیادی کرد. او گفت: هنگامی که سه مرد نقابدار در خانه بودند، به خواهرم گفتم با پلیس تماس بگیرد اما مینا قبول نکرد. از طرفی در بررسی محل حادثه فهمیدم عاملان این حادثه باید با هماهنگی وارد خانه شده باشند، چون اگر به زور وارد می‌شدند، حتما یکی از همسایه‌ها متوجه حضور آنها می‌شد. به همین دلیل بیشتر به مینا مظنون شدم و دستور دادم وی را به بیمارستان منتقل کنند و تا زمان بهبود در بیمارستان تحت نظر باشد. بعد از آن بلافاصله ناصر را شناسایی و دستگیر کردیم اما در بازجویی‌ها مشخص شد ناصر بیگناه است.

او گفت: دو خواهر از اقوامشان با دو پسر ارتباط دوستی دارند. قرار بود من موضوع را به پدرشان بگویم که دختری به نام مینا که دوست دو خواهر بود، از من خواست موضوع را مخفی نگه دارم در عوض او هم با من دوست شود، اما من قبول نکردم.

حرف‌های ناصر ظن مرا به مینا قوی‌تر کرد به‌طوری که مطمئن بودم مینا عاملان این حادثه را می‌شناسد. بنابراین دوباره از مینا بازجویی کردم. او این بار فهمید دستش‌رو شده و به همین دلیل دوباره قصد داشت خودش را بیگناه نشان بدهد. او گفت: از ناصر کینه داشتم و با یکی از دوستانم به نام مرتضی قرار گذاشتم تا نقشه سرقتی را از خانه ما طراحی کند تا دزدی را گردن ناصر بیندازم. روز حادثه مطابق نقشه مرتضی همراه دو نفر از دوستانش به نام‌های پوریا و ایمان وارد خانه ما شدند و دست پای مادرم را بستند اما بعد گفتند مادرم را خفه کرده‌اند. ظهر وقتی دو برادرم از مدرسه آمدند، دست و پای آنها را هم بستند و گفتند برای این‌که راز قتل مادرم پنهان بماند، باید پدرم را نیز بکشند.

سرانجام مینا همدستانش را معرفی کرد اما آنچه برایم جالب بود، داستان‌سرایی این دختر جوان در قتل مادرش بود.

بعد از آن کارآگاهان با تلاش فراوان، سه متهم فراری را دستگیر کردند. وقتی مرتضی را برای تحقیق به دفترم آوردند، ماجرایی را که مینا برایم تعریف کرده بود به او گفتم و منتظر ماندم تا حقیقت را از زبان خودش بشنوم.

او سکوتش را شکست و گفت: مدتی بود با مینا دوست بودم تا این‌که چند روز قبل از حادثه به من پیشنهاد کرد در صورتی که پدر و مادرش را تهدید کنم، مبلغی به من پرداخت کند و من هم قبول کردم اما روز حادثه به من گفت اگر پدر و مادرش را به قتل برسانم ارث زیادی به او می‌رسد و بابت دستمزد قتل پدر و مادرش 700 میلیون تومان به من پرداخت خواهد کرد. وسوسه شدم و از آنجا که به تنهایی نمی‌توانستم این کار را بکنم، ماجرا را برای دوستانم تعریف کردم. آنها هم قبول کردند و مطابق نقشه‌ای که مینا کشیده بود، روز حادثه وارد خانه‌شان شدیم. مینا و مادرش در خانه بودند. ابتدا سراغ مادرش رفتم و او را غافلگیر و خفه‌اش کردم. بعد باید منتظر آمدن پدرش می‌ماندیم. وقتی پدرش بی‌خبر از همه جا وارد خانه شد، مینا او را از پشت گرفت و ما سه نفری با چاقو به او حمله کردیم به طوری که یکی از ضربه‌ها به دست مینا خورد و زخمی شد.

اینچنین بود که دست دختر نمک‌نشناس در این حادثه تلخ‌رو شد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها