پیام‌های کوتاه

* دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کن، یا بفرست به نشونی پُستی صفحه، یا پیامک کن به شماره‌ای که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده (دقت کن نوشته خودت باشه، چون اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سندش، اینم مدرکش... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۷۰۶۶۶

شاکی روزگار: گفتم عشق چه چرته! گفت معلومه عاشق نشدی. گفتم وقتی می‌گن مشکی رنگ عشقه یعنی آخرش به سیاهی می‌رسی. به تجربه هر کی نگاه کردم دیدم به پوچی رسیده. مگه دیوونه‌م عاشق شم. گفت معلومه عشق رو باور نکردی. گفتم اصاً عاشق کیه؟ گفت عاشق اونیه که رنگ مشکی رو سفید ببینه. تجربه پوچ دیگرون رو پر ببینه. عشق رو باور کنه و بهش امیدوار باشه. گفتم اصاً تو کی هستی؟ گفت یه عاشق. گفتم دِکی! پس تنت داغه حالیت نیس. نمی‌دونی عشق چرته!

فائزه نوه 18 ساله حافظ: دکتر به جسدم نگاه کرد. گفت متأسفم. در حالت مرگ خنده‌ام گرفت. سالهاست که همه می‌گویند متأسفند اما نمی‌گویند برای چه متأسفند!

آرام از کرج: شب عید با دیدن یه کیف دستی یاد اون روزایی افتادم که با پاکت ساندیس ساک دستی درست می‌کردند و انواع بازیافت​های دیگه. حالا نمی‌دونم اون موقع صرفه‌جو بودیم و الان مصرفگرا؟ یا اون موقع فقیرتر بودیم و الان پولدارتر؟!

ساناز احسانی از تهران: با تو سختی‌ها آسان می‌شود، با تو حتی تشویشهای زندگی هم لذتبخش است. با تو که باشم انگار اصلا دردی نیست اما کافی است یک لحظه، فقط یک لحظه بی‌تو بودن را تصور کنم؛ آن‌وقت همه زندگی‌ام یعنی تشویش و دغدغه.

شب های برفی: به همه چیز گیر دادم. به گلهای سرخ به هم پیوسته تو گلدون روی طاقچه. به قاب عکسها، به کوچه خلوت، به ماشین​ها، چقدر خیال خیال خیال... تا کجا می‌روم؟ چرا نمی‌رسم؟ چرا باور نداره که به دنبالش هستم. این‌جا همه باورشان شده دوستشان دارم اما او چرا باور نداره؟[...].

دلارام از اندیمشک: وقتی فکر می‌کنی که مادرت در حقت بدی کرده و بچگیت رو به برزخ تبدیل کرده احساس بدی بهت دست می‌ده ولی وقتی خودت مادر می‌شی، می‌فهمی که مادر حاضره تیر به قلبش بخوره اما خار به پای بچه‌ش نره. [اون‌وقت] عشق و محبت جای کینه رو می‌گیره.

جوجه تیغی: از وقتی که اومدی تو زندگیم یاد گرفتم اونی که رفت، رفت؛ لیاقت من رو نداشته! یاد گرفتم با قضاوت سریع خودم رو کوچیک نکنم. یاد گرفتم دخالت توی کار بقیه، دخالت توی کار خودم رو در پی خواهد داشت. خیلی چیزا یاد گرفتم اما تو یادم ندادی چه جوری باید ازت تشکر کنم. یه کلید طلایی واس خاطر این یکی هم بده. دمت جیز.

* جیییییزززز... سوخت... فنا شد... مُرد (دیگه فایده نداره؛ از آدم مرده و بی​جان که تشکر نمی‌کنن!)

آخر راه: از زندگی ساده و سالمم راضی هستم. کمبودهایی دارم، چیزهایی دلم می‌خواست داشته باشم که ندارم. کسی را مقصر نمی‌دانم. باید تلاش بیشتری می‌کردم. برای جبران کوتاهی​هایم بیراهه نمی‌روم و حق دیگران را پایمال نمی‌کنم. هنر بزرگی دارم: «حریم​ها را می‌شناسم.»

چشم سوم از قائمشهر: 1-دنیای قشنگی بود. بچگیم رو می‌گم. حتی تو بازیهای الکی هم راستکی گریه می‌کردیم. 2-فرصت​های به باد داده آدم رو به باد می‌ده! این‌قدر که گاهی وقتا به خودت میای می‌بینی نصفت نیست! بعضی وقتا هم این‌قدر تو رو می‌بره زیر رادیکال که دیگه جذری برات باقی نمی‌مونه. اگه می‌خوای از این تفریق و تقسیم​های هر روزه خلاص بشی و این‌قدر ازت مشتق نگیره، فقط کافیه خودت رو با امید ضرب کنی! (توجه! منظور امید بچه کرج نیستا! منظور آرزوهای دست یافتنی فکر شماست!)

خردمندی: بابا جان من اصلا بلد نیستم متن ادبی بنویسم. نمی‌دونم این چه کاریه که چند وقته نشستم و دارم به مخچه‌ام فشار میارم.

* گوش نمی‌کنین دیگه! واس همین هی وقت خودتون رو هدر می‌دین. بابام جان اصلا نیاز نیس متن ادبی بلد باشین و بنویسین. این شونصد بار! خاطره برا مامان و بابا یا دوستاتون چطور تعریف می‌کنین؟ یه اتفاق جالبی رو که براتون افتاده، نظری که چند وقته ذهنتون رو درگیر خودش کرده، اینا رو چطور می‌گین؟ در حالی که دارین با گوشیتون صدای خودتون رو ضبط می‌کنین همون رو واسه یه آدم خیالی تعریف کنین، بعد بنویسینش رو کاغذ بفرستین. تموم شد رفت! هردومونم خوشحال و خندان!

ساغر: کاش بعضیا وقت دروغ گفتن، عقلم رو نه، فهمم رو نه، مهربونیام رو نه، حداقل شعور رو برام در نظر بگیرن. درد داره به احمقانه‌ترین شکل ممکن دورت بزنن و بعدم بگن دوری و دوستی!

شهاب‌سنگ دنباله‌دار از ایران: گاهی ذهنم این‌قدر غرق تو می‌شه که یهو می‌گم نکنه اطرافیانم صدای افکارم رو بشنون! بعدش به خودم می‌گم نه بابا... مگه می‌شه همچین چیزی آخه؟ اما کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه. سعی می‌کنم کمتر به تو فکر کنم.

شیما عابدنیا از تهران: 1-بایست دنیا، سرعتت را پایین بیاور، ترمز دستی‌ات را بکش؛ چرا که ما آدمها پایمان را روی پدال گاز گذاشتیم. 2-کاش می‌شد عقربه‌ها را به عقب برگرداند و به آدم​هایی که آهسته قدم برمی‌دارند برای زندگی کردن فهماند که دنیا ساعت کوکی نیست؛ می‌گذرد و تنها خاطرات عزیزانمان است که به یادگار خواهد ماند.

ن... از تهران: گفته بودی با بهار برمی‌گردی. گفته بودی آسوده باشم اما من همیشه نگران بازگشتت بودم. این روزها که هوا گرمتر شده من نگرانتر شده‌ام. نه، نه، می‌دانم دیگر بازنمی‌گردی. قانون گرماست، روزهای آخر رفتارت سرد و یخ بود، یخِ یخ، همچو نگاهت. حالا گرما...

ماهی: جدیداً رفتارت من رو یاد جودی ابوت میندازه. خوش به حالت که سرحال و شاد و امیدواری. من که شدم عین گرگ بدشانس کارتون میگ‌میگ.

روزبه: شعر مرداب رو که از «یاس» چاپیدی، قافیه و ردیفش که موردی نداشت داااشم! از «تو» به عنوان ردیف استفاده شده و عبور، غرور، مرور، حضور، صبور قافیه بودن؛ فقط کمی وزن می‌زد! این جواب رو به شعر طنز خانم فخار می‌دادی مناسبتر بود که انبار رو با میلاد قافیه کردن!

سایه از نوشهر: فرصتی نیست که از خاطره‌ها یاد شود/ فرجی نیست که قصه، ز دل آزاد شود/ درد دل با من بیچاره چه کس بتواند/ همدمی نیست در این دهر مرا یاد شود.

فاطیما: سکوت سرد چشمانت مرا دلزده می‌کند. از خودم، از زندگی و... چه حال بدی‌ست افتادن از چشم کسی که با شوق نگاهش زنده‌ای.

م.ش. اشتباهی از دیزج دیز: خیال کنم تو من شدی و من هم اپراتور موبایل؛ هر موقع از من پیام می‌گیری نخونده پاکش می‌کنی. آره. داری انتقام می‌گیری فک کنم.

هانیه از اهواز: تو بشکن بغض سنگین صداتو/ منم با گریه همپای تو می‌شم/ تو از دیوانه‌ها، دیوانه‌تر شو/ ببین هر لحظه‌ام جای تو می‌شم/ صدایی در وجودم داره می‌گه/ دیگه تعبیر چشماشو نداری/ نگو می‌ری و این دلواپسی رو/ بهم می‌دی که باشه یادگاری/ شبیه تکدرخت پیر باغچه/ دارم حس می‌کنم تنهایی‌هامو/ بجز چشمای براق تو هرگز/ کسی باور نکرد دلتنگی‌هامو.

زهرا محمدی از خرم‌آباد: خسته شدم از این سر ساعت بیدار شدن‌ها و سر ساعت خوابیدن‌ها، از این همه لبخندهای زورکی و مبادی آداب بودن. به قول شیوا: از نگه داشتن این زره و سپر! خسته‌ام از این همه تابع عقل بودن. فکر می‌کنم این روزها را کمی عشق و شوریدگی، کمی دیوانگی لازم است! انگار دیوانه که باشی زندگی بیشتر می‌چسبد![...].

مریم عبرت: من هف‌هشت ماهه دارم چاردیواری می‌خونم اما چار تا دیوار مانع اس دادنم به تو هستن: 1-انتظار نااااقابل 2-شعر یاد ندارم بگم 3-قلم ندارم 4-از خیلیا گله دارم. از کی بگم برات؟

پیام‌های چاردیواری

هدیه: لطفاً درباره داشتن رابطه درست عاقلانه با یکدیگر مطلب چاپ کنید و این‌که چرا با یک کلمه بد قلب همدیگه رو می‌شکنیم.

بدون نام: درباره مشکلات حرف زدن کودکان هم مطلب چاپ کنید.

بدون نام: قسمت کمیک استریپ رو خیلی دوست دارم و همچنین از صفحه آخر که جدول و عکس و دلنوشته‌های دلنشین داره خوشم میاد. دست مریزاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها