بچه​گربه بازیگوش

یکی بود یکی نبود، یک بچه گربه کوچولویی بود که در حیاط خانه پیرزنی زندگی می‌کرد وخیلی بازیگوش بود. بچه‌گربه هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شد به طرف در اتاق پیرزن می‌دوید و روی دو پای عقب خود می‌ایستاد و با دست‌هایش به در تکیه می‌داد و با پنجه هایش به در می‌کوبید تا پیرزن از خواب بیدار شود و به حیاط برود تا به اوغذای خوشمزه بدهد.
کد خبر: ۶۶۸۰۶۵

زن مهربان در حیاط خانه‌اش یک صندلی چوبی داشت که هر روز به حیاط می‌رفت و روی این صندلی به آرامی می‌نشست و بافتنی‌های زیبایی می‌بافت. آن روز هوا سرد شده بود. پیرزن مهربان به این فکر افتاد که برای گربه کوچولو لباس ببافد تا سرما نخورد. برای همین به بازار رفت و مقداری کامواهای رنگی و قشنگ خرید و به خانه آورد و مشغول بافتن شد.

گربه کوچولو هم در حیاط دائم مشغول بازی کردن بود.

پیرزن مهربان ساعت‌ها​ روی صندلی‌اش می‌نشست و بافندگی می‌کرد و بعد وقتی خسته می‌شد، سرش را به صندلی چوبی‌اش تکیه می‌داد و استراحت می‌کرد.

آن روز پیرزن از خستگی خوابش برد.

گربه کوچولو هم که دائما دنبال بازیگوشی بود، چشمش به سبد کنار پاهای پیرزن افتاد که داخلش پر از گلوله‌های رنگی بود و پرید داخل سبد و یک گلوله نخ را با دندان‌هایش بلند کرد و به طرفی انداخت.

گربه کوچولو تمام گلوله‌ها را باز کرد تا جایی که نخ‌ها دور تا دور پاهای پیرزن پیچیده شده بودند.

بعد از مدتی پیرزن با شنیدن صدایی از خواب بیدار شد و همین که خواست قدم از قدم بردارد نخ‌ها که به دور پاهایش پیچیده شده بودند باعث شد به زمین بخورد.

پیرزن بیچاره ناله‌اش بلند شد و تقاضای کمک می‌کرد، ولی هیچ کسی نبود که به دادش برسد. گربه کوچولو که فهمیده بود کار اشتباهی کرده و باعث اذیت او شده، با دندان‌های کوچکش نخ‌های پیچیده شده به دور پای پیرزن را باز کرد و به سمت خانه خانم همسایه دوید و با دندان‌هایش دامن او را گرفت وپیش پیرزن آورد. خانم همسایه پیرزن مهربان را بلندکرد و به داخل خانه برد تا کمی استراحت کند وحالش خوب شود. گربه کوچولو هم دور و بر پیرزن می‌چرخید و مواظبش بود تا زودتر حالش خوب شود و تصمیم گرفت که دیگر باعث آسیب‌رساندن به پیرزن نشود.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها