روزانه​ها

نفر آخر

مطب دکتر شلوغ است. آن‌قدر شلوغ که خانم منشی هر‌از چند گاهی به جماعت حاضر تشر می‌زند که کمی سکوت را رعایت کنند.
کد خبر: ۶۶۵۶۲۱

خانم منشی سنش بالاست. این را صدای خش‌دارش بخوبی نشان می‌دهد، اما سعی کرده با چند عمل زیبایی روی چهره‌اش سن خود را کمتر نشان دهد. حتی سعی می‌کند که صدایش را نازک‌تر کند. این موضوع هنگام گفت‌وگوهای تلفنی‌اش بخوبی جلوه می‌کرد.

دقایقی نمی‌گذرد که خانم منشی رو به من می‌کند و می‌گوید: «دفترچه داری؟» می‌گویم: « بله دارم.»

از این گفته او تعجب می‌کنم زیرا آقای دکتر قراردادی با بیمه خدمات درمانی یا اجتماعی ندارد. حتی این موضوع آن‌قدر برایش مهم است که آن را در سر در ورودی مطب با فونت بزرگ نوشته و نصب کرده.

خانم منشی که انگار از تعلل من کمی عصبی شده است امان نمی‌دهد و می‌گوید: «آقا دفترچه‌ات را بیار ببینم.»

می‌پرسم مگر ننوشته‌اید که آقای دکتر قراردادی.... نمی‌گذارد حرفم تمام شود و می‌گوید نه داروهایش را می‌تواند برایت آنجا بنویسد. پوزخندی می‌زند و می‌گوید: البته اگر غیر از سرماخوردگی و سر درد داروی دیگری را با دفترچه بدهند. برای همراهی خنده‌ای تحویلش می‌دهم و به صندلی‌ام برمی‌گردم.

از ساعت 3 در نوبت هستم تا آقای دکتر بیاید. به ساعتم که نگاه می‌کنم می‌بینم که دقیقا 45 دقیقه. با صدای کمی بلند از حد معمول از خانم منشی می‌پرسم: «آقا دکتر کی می‌رسند.» خانم منشی در حالی که برگه آخر دفترچه بیماری تازه‌وارد را تا می‌زند، می‌گوید: «معلوم نیست. حالا شاید بیاید نیم ساعت.. یک ساعت دیگر.... شاید هم بیشتر»

می‌خواهم بگویم ، مگر می‌شود دکتر نداند که چه زمانی باید به محل کار خود بیاید ، یادم می‌آید که او دکتر حاذقی است که باید مدت‌ها در صف مراجعانش باشی. یادم می‌آید که من هم به زور توانسته‌ام نوبتی برای امروز از او بگیرم.

ساعت نزدیک 4 است که آقای دکتر می‌آید. همهمه‌ای در سالن می‌پیچد. گویا همه از آمدنش ذوق کرده‌اند. آقای مسن بغل دستی‌ام با لبخندی که گوشه لب دارد، می‌گوید: «خدا رو شکر که آمد.» دقایقی نمی‌گذرد که خانم منشی مریض‌ها را به داخل فرا می‌خواند.

آقای.... بفرمایید داخل. به ساعتم خیره می‌شوم می‌دانم که نزدیک به 40 نفر جلوتر از من هستند. با حسابی سرانگشتی و فرض این‌که آقای دکتر حداقل یک ربع زمان برای ویزیت می‌خواهد، می‌بینم که حداقل باید ده ساعت در نوبت بمانم. هنوز این موضوع از ذهنم نگذشته که خانم منشی در حالی که با ته خودکار لای ناخنش را پاک می‌کند، داد می‌زند: خانم.... بفرمایید داخل. خانم منشی دوباره صدایش را آرام می‌کند و به آقایی که از اتاق بیرون آمده، می‌گوید: «می‌شود 40 هزار تومن. البته آقای دکتر با دستگاه درون گوشتان را هم دیده که می‌شود 80 هزار تومن.»

همان طور که هیجان درونی بر من مستولی می‌شود که بزودی آقای دکتر را ملاقات خواهم کرد اما سوالی ذهنم را هم درگیر می‌کند. راستی آقای دکتر حاذق برای هر مریضی چقدر وقت می‌گذارد. او برای دیدار هر مریض سه دقیقه وقت صرف می‌کند که البته تا پنج دقیقه هم طول می‌کشد.

یک ساعت به همین منوال می‌گذرد که خانم منشی هم که انگار خسته شده است دست به ابتکار جدیدی می‌زند. چند مریض را به صورت یک گروه واحد و به صورت همزمان به داخل می‌فرستد. انگار دقایق از هنگام آمدن دکتر بسرعت سپری می‌شوند.

هنوز یک ساعت از حضور من در مطب بیشتر نگذشته که خانم منشی نامم را صدا می‌زند. با یک کارگر ساختمانی و یک دختر دانشجو همگروه شده‌ایم. خدا خدا می‌کنم که آقای کارگر یا حتی خانم بیماری خاصی نداشته باشند که خدای ناکرده رویشان نشود جلوی من بگویند وگرنه که من نفر آخر هستم و....

مهدی نورعلیشاهی ‌/‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها