در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فقط 24 هفته از بارداری دیانا گذشته بود که پزشکان ناچار شدند او را جراحی کنند و فرزند کوچکش را که فقط 30 سانتیمتر قد داشت، به دنیا بیاورند. دیانا و دیوید خیلی به این موضوع اهمیت نمیدادند و همین که فرزندشان صحیح و سالم به دنیا آمده بود، خدا را شکر میکردند، اما دکتر جیسون رک و صریح به آنها گفت ممکن است این بچه چند روز بیشتر زنده نماند. او که همه چیز را با اطلاعات پزشکیاش میسنجید، حساب کرده بود شانس زنده ماندن این نوزاد نارس فقط 10 درصد است. برای همین هم به دیوید و دیانا گفته بود خیلی به بچه دل نبندند، چون یا میمیرد یا اگر آن شب را به سلامت بگذراند، آینده بدی در انتظارش خواهد بود. با اینکه دیانا تازه از اتاق عمل بیرون آمده بود و هنوز اثر داروهای بیهوشی به کلی از بدنش خارج نشده بود اما تمام حرفهای دکتر را شنید و چند قطره اشک ریخت. دیوید هم نمیتوانست واقعیت را بپذیرد؛ آنها از شنیدن این خبر کاملا تعجب کرده بودند و در کمال ناباوری به حرفهای دکتر گوش میکردند. دکتر میگفت خیلیها زودتر از موعد به دنیا میآیند، اما شرایط دختر کوچولوی آنها با بقیه بچهها فرق داشت. برای همین هم دکتر جیسون فکر میکرد اگر بچه همان شب از دنیا برود، خیلی بهتر است تا اینکه مجبور شوند یک عمر از دختری فلج، لال، نابینا و حتی شاید کندذهن نگهداری کنند.
دیانا اشک میریخت، ولی توان حرف زدن نداشت. دیوید هم با چشمهایی پر از اشک سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت: اما این دختر حتما میداند من و مادر و برادرش چند وقت است که منتظر او هستیم، پس همین طوری از پیش ما نمیرود.
کمکم آسمان روشنتر میشد. دیانا به اتاقی فکر میکرد که برای دخترش آماده کرده بود و دیوید به شیوهای که بتواند همسرش را راضی کند مرگ دختر کوچولو را بپذیرد، اما هر دو ناراحت بودند و هیچ حرفی میانشان رد و بدل نمیشد. دیانا دلش برای دیوید میسوخت که تمام سعیاش را میکند تا او را با واقعیت مواجه کند و دیوید برای دیانا ناراحت بود که نمیتوانست مرگ فرزندش را بپذیرد.
آن شب گذشت و دختر کوچولو به کمک دستگاهها و لوازم بیمارستان زنده ماند. یک هفته دیگر هم گذشت و بعد یک ماه تا اینکه بالاخره وزن گرفتن او شروع شد. دخترک وزن میگرفت و دیانا و دیوید خوشحال بودند. وقتی «دنا» دو ماهه شد، پدر و مادرش برای اولین بار توانستند او را در آغوش بگیرند. آنها خوشحال بودند و بالاخره پس از دوماه و نیمه شدن «دنا»، همه با هم از بیمارستان خارجشدند.
حالا پنج سال از تولد دنا میگذرد و او با هیکل ریز و نحیفش از همه همسن و سالانش جلوتر است و هیچ نشانهای از مشکلات ذهنی و جسمی در او دیده نمیشود. هنوز هم وقتی هوا میگیرد و باران میبارد، دنا با پدر و مادرش مینشیند و در کنار هم دعا میکنند. هوای ابری، دیانا را به یاد شب و روزهای بیمارستان میاندازد؛ روزهایی که از خدا خواسته بود دخترش را صحیح و سالم نگه دارد و خداوند هم حرفهای او را شنیده بود.
زهره شعاع
motivateus.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: