خوراکی‌هایم کجاست‌؟

یکی بود یکی نبود. در یک جنگل سبز و خرم یک جوجه تیغی مهربان زندگی می‌کرد. جوجه تیغی از تلاش و فعالیت خوشش می‌آمد و از تنبلی بیزار بود.
کد خبر: ۶۵۴۲۵۲

او هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شد و به جنگل می‌رفت. میوه و خوراکی جمع و در لانه‌اش انبار می‌کرد تا روزهای سرد سال هم خوراکی داشته باشد.

اما یک روز که از جنگل برگشت، احساس کرد ​ خوراکی‌هایش کم شده است. اطرافش را نگاه کرد و با خود گفت: حتما اشتباه می‌کنم و دوباره به سمت جنگل رفت. بعد از مدتی برگشت و دوباره متوجه شد ​ خوراکی‌هایش باز هم کمتر شده است.

جوجه تیغی خیلی ناراحت شد و با خود گفت: من که هیچ وقت به کسی آزار نرساندم. پس این چه کسی است که من را اذیت می‌کند و خوراکی‌ها یم را بر می‌دارد؟

جوجه تیغی از تعدادی دوستانش که دور و بر خانه او زندگی می‌کردند، سوال کرد ولی آنها هم اطلاعی نداشتند. در راه خرگوش را دید و از او پرسید: تو از خوراکی‌های من خبر نداری؟

خرگوش فکری کرد و گفت: نه . چرا از من سوال می‌کنی؟

و با ناراحتی به جوجه تیغی گفت: بار آخرت باشه که به من تهمت می‌زنی.

جوجه تیغی عذرخواهی کرد و رفت. فردای آن روز تصمیم گرفت مثل همیشه به جنگل برود، ولی در پشت یک بوته گل پنهان شد تا ببیند چه کسی است که وارد لانه او می‌شود.

ساعتی نگذشته بود که دید خرگوش یواشکی وارد لانه اش شد و چند تا میوه برداشت و رفت.

جوجه تیغی خیلی ناراحت شد. مقداری میوه برداشت و به دیدن خرگوش رفت. خرگوش گفت: سلام برای عذرخواهی آمدی؟

جوجه تیغی گفت: آمدم تا عذر خواهی بشنوم و این میوه‌ها را هم برایت آوردم تا متوجه شوی که من خودم می‌خواستم به تمام دوستانم میوه بدهم، اصلا احتیاجی به این کار بد تو نبود.

خرگوش که خجالت کشیده بود سرش را پایین انداخت و معذرت‌خواهی کرد و قول دادکه دیگر دست به این کار زشت نزند، حتی اگر از گرسنگی بمیرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها