جوجه‌های طلایی

خانم مرغه که سه تا تخم گذاشته بود چند روزی روی تخم‌ها ‌نشست تا بچه‌هایش به دنیا بیایند. بالاخره سه تا جوجه کوچولوی نازنازی در یک روز بهاری سر از تخم بیرون آوردند. ولی از همان روز تمام حیوانات دشت دچار سردرد شدند. چون جوجه‌های خانم مرغه آنقدر شیطون و بلا بودند که برای کسی حال و حوصله نگذاشته بودند.
کد خبر: ۶۵۱۸۸۸

یک روز از این روزها خانم مرغه رفت برای بچه‌هایش غذا بیاورد، وقتی برگشت دید جوجه‌هایش نیستند. خانم مرغه گریه‌کنان، این‌ور رو گشت، اون‌ور رو گشت، ولی هیچ خبری از جوجه‌هایش نبود. با خود گفت: خدا کنه بلایی سرشون نیامده باشه، یعنی ممکنه آقا گرگه اونارو خورده باشه؟

خانم مرغه رفت در خانه آقا گرگه. در زد تق‌تق... آقا گرگه آمد بیرون و گفت: چه خبره از این‌ورا خانم مرغه چی شده، اتفاقی افتاده؟

خانم مرغه با خجالت و ناراحتی گفت: آقا گرگه بچه‌های من گم شدند، می‌خواستم ببینم اینجا نیامدند؟

آقا گرگه گفت: نه والا اگر اینجا می‌آمدند که الان توی شکم من بودند تا همه از دست سر و صداهایشان راحت شوند.

خانم مرغه نفسی راحت کشید و گفت: آخی خیالم راحت شد.

خانم مرغه دوباره به راه افتاد و رفت پیش آقا اسبه. سلام کرد و گفت: شما جوجه‌های شیطون من را ندیده‌اید؟

آقا اسبه گفت: والا من یک ساعت پیش این طرفا دیدمشون که دنبال هم می‌دویدند.

خانم مرغه از کنار لانه خرگوش گذشت و دید خرگوش مشغول خوردن هویج است. پرسید: آقا خرگوشه شما جوجه کوچولوهای من را ندیده‌اید؟ خرگوش گفت: من که ندیدم، اما کاشکی پیدا نشن! تازه به آرامش رسیدیم.

خانم مرغه گفت: ای وای زبانت رو گاز بگیر...

خانم مرغه که از همه جا ناامید شده بود، گریه‌کنان به سمت خانه حرکت کرد.

چند ساعتی گذشت و هوا رو به تاریکی رفت، ولی از جوجه‌ها هیچ خبری نشد.

فردای آن روز خانم مرغه دیگر حال و حوصله‌ای نداشت که از خانه بیرون بیاید. سکوت عجیبی همه دشت را فرا گرفته بود.

جغد پیر از این همه سکوت تعجب کرده و علتش را از حیوانات دیگر پرسید و همه گفتند: جوجه‌های شیطون خانم مرغه گم شده‌اند.

جغد فکری کرد و گفت: البته شاید کم‌لطفی شما باشد. چون که سر و صدای این بچه‌ها نشان از نشاط و سرزندگی است و الان انگار که همه مرده‌اند. مثل این می‌ماند که هیچ جانداری در اینجا زندگی نمی‌کند و رفت پیش خانم مرغه و گفت: خانم مرغه چرا از آقا سگه کمک نگرفتی؟

آقا سگه با شنیدن اسمش دوید به سمت آنها و گفت: چه کاری از من برمی‌آد؟ خانم مرغه گفت: جوجه‌های طلایی‌ام گم شده‌اند، کمکم کنید. آقا سگه شروع کرد به بو کشیدن و دنبال بو را گرفت و رفت. ناگهان با صدای واق واق او همه به سمتش دویدند.

یک گودال زیر علف‌های بلند بود که سه تا جوجه طلایی در آنجا خوابیده بودند و با صدای قدقد خانم مرغه بیدار شدند. جیک جیک جیک جیک... به آنها کمک کردند تا بیرون بیایند.

خانم مرغه با خوشحالی جوجه‌هایش را در آغوش گرفت. ولی از آن روز به بعد جوجه‌های پرسر و صدا تبدیل شدند به جوجه‌های آرام و زیبایی که همه آنها را دوست داشتند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها