پیام‌های کوتاه

* اول باید بگم: مطالبتون رو یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید یا به نشونی پُستی صفحه بفرستین. یا به شماره‌ای پیامک کنید که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده. دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده بفرستی، هوات رو دارم (اما اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سند، اینم مدرک... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... هاااا... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۵۱۸۸۱

بعد هم باید بگم: می‌دونم... می‌دونم که هی دارید می‌گید چرا جوابات کم شده. ببخشید دیگه. هم نوشته‌های زیادی پشت در منتظر موندن و می‌خوام قبل از تموم شدن سال چاپشون کنم، هم این‌که این شماره هم زد و بیماری توان و رمقم رو گرفت. سعی کردم از بقالی محل هم که شده یخده نمک بخرم بیارم بریزم تو صفحه اما خب... نمکش یا نکوبیده بود یا یُددار! به بزرگواری خودتون ببخشید.

ا.ب.گلشن: تو خودت باش. به راه خویش برو. چه کار داری دیگران چه می‌گویند؟ اگر نقد شده‌ای چه اشکالی دارد؟ بگذار بگویند. او هم انسان است و حق دارد. حق دارد با تو همفکر نباشد. اگر چنین بیندیشی دیگر جای هیچ گله‌ای نیست.

مرتضی از سمنان: دردهایم زمادی شده برای تسکین روحم. همه و همه را جمع کنم می‌رسم به اشتباهاتم. خودم هم می‌دانم چه کرده‌ام. اشتباه پشت اشتباه. من گول سادگی‌ام را خورده‌ام. کاش می‌شد تغییر دهم سادگی‌ام را بسختی.

سارا، دختر کاغذی از خرم‌آباد: دستام رو رها کن. من خسته شدم از این همه دروغ. اونم این همه دروغ شیرین؛ اما واقعیت تلخ اینه که باید برم وقتی میلت واسه با من بودن همه‌ش دروغه.

هانیه از اهواز: شب چشمان تو با من چه رموزی دارد/ که دلم را به تماشای تو وامی‌دارد/ دیرگاهی‌ست که مجنون شدم و این مجنون/ به هوایت هوس خانه‌تکانی دارد/ من و این ساز شکسته به چه امید بستیم؟/ به صدای نفست، وه چه نوایی دارد/ تا فکندی نظری بر رخ بیمار دلم/ دل من سوخت و کنون خاکسپاری دارد/ نفسی با دل من باش که این خانه خراب/ تا نباشی به گمان، رو به نزولی دارد.

مهتا: می‌گم اگه مثلا ما بیخبر بیایم دفتر جام جم بگیم که خواستار دیدار با ف.حسامی هستیم، چی می‌شه؟ اجازه می‌دن یا اونام شما رو ندیدن؟

الان خیلی وقته که نه آفتاب من رو دیده، نه مهتاب؛ «اونا» که دیگه جای خود دارن! (مامان‌بزرگم هی می‌گه: بچه پا شو یخده برو بیرون یه چرخی بزن، حداقل یخده ویتامین دی بهت برسه! فردا پس​فردا موهای ابروهاتم می‌ریزه، کله‌ت رو که دیگه نگو: می‌شه عین دستة وردنه؛ صاف و صیقلی!)

ندا: خسته‌ام از رفتن​های نافرجام، از شنیدن​های بیهوده، از گفتن​های خانمانسوز... خسته‌ام... نه از کار زیاد، بلکه از بی‌هویتی، بی‌هدفی. از این‌که رسالت بودنم را با نبودن در صراط درست به دست فراموشی سپرده‌ام[...].

بغض پنهان: من موندم اینا که همه‌ش می‌گن دانشگاه رفتن موفقیت میاره و... آیا اونایی که دانشگاه نرفتن باید برن تو افق محو بشن؟ یا اونجام جایی ندارن؟

لیلی: ریشه‌هایم از نبودنت خشکیده. با وجود این همه باران، باز هم از تشنگی بیداد می‌کند. وقتی تو نباشی وجود خشکیده‌ام با هیچ چیز سیراب نمی‌شود. کاش می‌دانستی.

خروس جنگی: دلم گرفته بود. خودکار رو برداشتم و کف دستم یه ستاره کشیدم آبیِ آبی. بارون دلم رو با خودکار باریدم رو ستاره کف دستم. دستام خیس شدن. چشمام رو بستم و از بارون خیالم لذت بردم. غرق در آرامش بودم که رنگین‌کمون تابید.

نیک محسن‌پور از کوهدشت: وقتی اسمم رو می‌چاپی و یه جمله‌ای چیزی جوابش رو می‌دی کلی طول می‌کشه فکر کنم ببینم چی گفتم اصاً! بعدشم هیچی به ذهنم نمی‌رسه و خودم یه سوال متناسب با اون جوابت برا خودم می‌سازم! فقط تو نیستی که آلزایمر داری!

غمگین از تهران: ساده بودن یعنی یک زندگی ساده داشتن و ساده پوش و ساده زندگی کردن و بی‌غل‌وغش بودن اما ساده‌لوح کسیه که سریع فریبش می‌دن.
(در جواب چهل‌گیس)

آذین رخ‌فروز، 18 ساله از مسجد سلیمان: به یکی از فامیلامون گفتم اسمم رو تو جام جم نوشته. می‌گه کدوم شبکه؟ فک و فامیله ما داریم؟!

دکتر آینده: در جواب چهل‌گیس باید بگم که به نظر من ساده بودن با ساده‌لوحی فرقی نداره. هر دوشون تو این زمونه کلاه سرشون می‌ره به چه گشادی! وقتی زمین هم خودش رو دور می‌زنه چه انتظاری از آدمای گرگ‌صفتش هست؟ نه گوسفند باش نه گرگ! استوار باش.

نسترن از ملایر: صدای زنگ گوشی از کیف یکی از خانم​هایی که خودش بیرون کلاس، منتظر ورود استاد بود، شنیده می‌شد. تو یه لحظه دیدیم یه آقای کم‌حوصله خیلی شیک و مجلسی از ته کلاس اومد زیپ کیف رو باز کرد و گفت: الو؟!

رفته بودی توی لیست سیاه‌هااااا... ولی گمون کردم این دیگه از خودت باشه. امیدوارم ناامید نشم.

مرضیه 22 ساله از قم: تازه فهمیدم هر کی زبونش تیزتر و شیرین‌زبون‌تر باشه دورش شلوغه اما کسانی که ساده‌ن و دلشون صافه همیشه تنهان[...]

اکسیر سبزآبی: چقدر درکت از احساساتم دوره که حتی مردن دلم را در کنایه‌هایت به نظاره می‌نشینی و متوجهش نیستی. به دلی که قول خوشی دادی چگونه پای می‌گذاری؟[...]

سمیه از دامغان: کاملا با نظر الهام از همدان موافقم. من دارم فوق لیسانسم رو می‌گیرم اما جز صداقت و اخلاق چیز دیگه‌ای از همسر آینده‌م نمی‌خوام. توقع زیادیه؟[...]

قلب یخی: خطاب به امید می‌خواستم بپرسم چرا شما همیشه با همه چی مخالفید؟ یا از پاسخگو ایراد می‌گیرید یا از نوشته‌های بروبچ. انتقاد سازنده خوبه نه کوبنده. بر فرض کسی به قول شما صفت روانشناس یا هر چیز دیگه‌ای رو به خودش چسبونده، حتما که نباید مطالبش با اسمش مطابقت کنه. شاید خواسته نظر شخصیش رو بگه.

گوشت رو بیار نزدیک؛ انتقاد، انتقاده! آدمایی که تحمل نقد ندارند، سازنده و کوبنده رو به عنوان یه جور سفسطه و مغلطه ساخته‌ن که هر جا خوششون نیومد بگن انتقاد سازنده کنید مخلصتون هم هستیم! بین خودمون هم بمونه، امید همین که «فکر» می‌کنه، حتی اگه ایراد بگیره، شخصاً برا من ارزشش خیلی زیاده. اشتباه هم داره‌هااااا... اما توی این سن و سال، از خیلیها در سن و سال خودش جلوتره. بعد، همون تفکر هم باعث می‌شه اشتباهاتش رو به مرور زمان تصحیح کنه. (این شماره حسابم رو کجا نوشته بودم.... امییییید... پیداش نمی‌کنم، نقدی بفرست!)

کوثر عابدینی از قم: سوار شدم بر بال برفی سپید. هدفم پرواز بود اما او بازی سقوط را دوست می‌داشت. زمین از بهرش آغوش خود را حریصانه گشوده بود.

نونوش: عجب زمونه‌ای شده. هر کی گفت با بقیه فرق داره بدتر از همه بود! می‌ترسم اونی هم که همیشه می‌گفت: تو با بقیه فرق داری منظورش این بود که تو بدتر از همه‌ای![...]

نیلوفر: حوصله هیچ کاری رو ندارم. مات و مبهوت میون مرگ و زندگی. پر از حسای آشنایی که هر لحظه از وجودم رد می‌شن. پر از حسایی که فرصتی واسه احساسشون ندارم. تموم تصمیما، تموم راهها، همه یهو جلوم قد می‌کشن. خودم رو گم کردم میون این همه سوال[...]

عارف حقی از گرگان: مرا صدا می‌زند پنجره اتاق من/ به ماه خیره می‌شود هر دو چشم سیاه من/ تو هم خبر نداری از این حال خراب من/ به دیوار تکیه می‌دهد این تن پر عذاب من/ پر شده از اسم تو یاد تو همه افکار من/ کم شده این همه روز مثل و امثال من[...].

جوجه اردک زشت از قائمشهر: آسمان دلم امروز خوب است. صاف صاف، خالی از هر ابر و سیاهی. چقدر خوب بود همیشه آسمان دلم این‌گونه بود، بی‌بارش، بی‌دلتنگی...

باران غروب پاییز: من شنیده‌م آدم برفی‌ها از برفند و احساس ندارند، ولی به نظر من یه آدم برفی تمام سفیدیش به خاطر پاک بودن قلبشه و از عشق ساخته شده. از یه عشق پاک و بچگونه. ای کاش می‌شد ما آدم بزرگا هم قلبامون مثل آدم برفی باشه و بمونه. ای کاش...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها