خانه بروبچه‌ها

دوباره‌ها

اگر باز به دنیا آیم روزی... قبل از آن‌که به دنیا بیایم به پدر و مادرم می‌گویم: تصمیمتان جدی است؟ به آینده من فکر کرده‌اید؟
کد خبر: ۶۴۷۱۲۴
قرار نیست چند سال بعد طلاق بگیرید و من آواره شوم؟ وضع مالیتان چطور است؟ کودکی‌ام را بازیگوشانه می‌گذرانم، بی‌دغدغة مضارع، در «حالِ» محض. باز هم هر روز کتابی را می‌خوانم، باز هم باید بدانم، نمی‌گذارم اجتماع بر تفکراتِ من تأثیر بگذارد، سلیقه‌ام هر چه هست مال من است. نباید بگذارم «کوکو شَنِل» لباس سال مرا انتخاب کند. نمی‌گذارم لاشه‌های تفکر ارتجاعی و سرمایه‌داری بر من نفوذ کند، خُردشان می‌کنم؛ می‌دَرَم، سعیَم این خواهد شد «خودِ خودم» باشم.

اگر باز به دنیا آیم روزی...

دوست داشتن را می‌آموزم، به انسانیت انسانها احترام می‌گذارم، حتی برایشان می‌میرم. اگر چیزی خوب است باید همه از آن بهره ببرند. ماشین خوب برای همه، خانه‌های زیبا برای همه​ و عشق برای همه. عاشق می‌شوم. آری، دوباره عاشق می‌شوم. عاشق کسی که خودش باشد. هیچ «جَو» و «جمعی» تغییرش ندهد. تظاهر نکند، درگیر سطح و ابتذال نباشد، دروغ نگوید، فخر نفروشد، ساده باشد. بوی نابِ «خودش» را بدهد و با من باشد و برای من. عاشق او
می‌شوم[...].

آه، من خسته‌ام دوستان. کاش می‌شد «از نو» به دنیا می‌آمدم.

امید، بچه بیست‌وچن ساله از کرج

آففرین. با این‌که طنز نبود، پارتی‌بازی کردم و از صد کلمه بیشتر گذاشتم. هم حرفی داره که به درد دیگران بخوره، هم راحت و روون نوشته شده، هم یه ساعته که دهن ابوالمعالی و چشِ خیام رو همین جور گرد و گلوله باز نگه داشته!

آدم برفی

آهسته و بی‌صدا می‌آیی. می‌آیی و می‌نشینی بر کوچه پس​کوچه‌های شهر. در یکی از این شب​های سرد زمستان همرنگ موهای من می‌شوی و غافلگیرمان می‌کنی. می‌آیی بر دامن انتظار پیرزن همسایه می‌نشینی تا لبخند بزند. بر دستان پسرک فال‌فروش بوسه می‌زنی. او را به بازی می‌خوانی. آدم برفی می‌شوی برایش تا لبخند بزند و آب می‌شوی و می‌میری.

سایه از نوشهر

سفره

بعضی وقتا که از بی‌عدالتی دنیا به تنگ میام، دوست دارم فریاد بکشم و عقده‌م رو سرش خالی کنم. گاهی اوقات فکر می‌کنم واقعاً بین شمال تا جنوب تهران همه‌ش چند کیلومتر فاصله‌س؛ پس این همه تفاوت واسه چیه؟ یکی اون‌قدر سفره‌ش رنگارنگه که نمی‌دونه چی بخوره اما یکی به نون شب بچه‌هاشم محتاجه.

بدون نام

هم شاکی هم متشاکی

1-بغض راه نفسم را می‌بندد وقتی می‌بینم که بابا چطور با حقوق کارمندی کل می‌اندازد و دست آخر شکست می‌خورد. وقتی که می‌خواهد دخل و خرج نامیزان را در ترازوی عدالت شغلی‌اش میزان کند! وقتی خودش هم شاکی است و هم متشاکی، دیگر حقوق و قضای با دود چراغ خوانده‌اش به کارش نمی‌آید! زیر بار مسئولیت له می‌شوم وقتی با لبخند می‌گوید: من ازت راضی‌ام. شاید جبران گوشه‌ای از زحمت​هایش رتبه خوب کنکور من باشد. مشاورم می‌گوید، به دنبال تشویق نباش، اما من فقط در پی جبران خستگی‌های بابا هستم؛
فقط.

2- امید راست می‌گوید: «دغدغه‌هایم خنده‌دار است.»​می‌خواهم از تو بزرگمرد کوچک بنویسم. می‌دانم می‌خواهم بگویم اما نمی‌دانم چه می‌خواهم بنویسم. احسان راست می‌گوید: «گاهی نویسنده‌ها زندانی‌اند.» من هم زندانی‌ام اما نه زندانی ​سطور کاغذ​. من زندانی دغدغه‌های خنده‌دارمم. دغدغه‌هایی که نمی‌گذارد تو را ببینم.

زهرا محمدی از خرم‌آباد

ترکیب شیمیایی

دکتر گفت: مثل این‌که کِرِم شب خیلی خوب روی پوستت اثر گذاشته است.

خندیدم. نه دکتر و نه داروساز، هیچ‌کدام نمی‌دانستند ترکیب اشک و کرِم شب چه ترکیب معرکه‌ای می‌شود؛ معجزه می‌کند!

مرضیه جهانگیری از اصفهان

تبل

می‌گویند حرف مرد یکی‌ست اما مگر تو هم مردی؟! دیگر فرداهایم را با تو قسمت نمی‌کنم. می‌دانی، تو طبلی توخالی هستی که از سرگذشت بدبختانه خودت ساز بندری می‌نوازی! قبل‌تر هم گفته بودم، رفتن با تو سوختن با من. با چه جرأتی برگشتی و باز خواستار قلبی شدی که روزی به خاکسترش پشت پا زدی؟

هانیه از اهواز

آرزوی کمرنگ

وقتی کمرنگ می‌شود حضورت، وقتی سکوت می‌کند نگاهت، وقتی نگاه معنایش می‌شود هیچ، وقتی من می‌شوم دیگران، یکی از همه، یکی مثل همه؛ وقتی رنگ می‌بازد خواستن، وقتی امید می‌شود روزنه‌ای در طاق آسمان؛ آن‌وقت است که دل خوش می‌کنم به دیدار گذری‌ات، که یک لبخند معنایش می‌شود: همه چیز و دل می‌بازم به گوشه چشمی و آن وقت است که محال می‌شود آرزویم... و آرزویم می‌شود «تو».

زیبا از آبادان غبارآلود

الفبای مترسک

چه نامردی‌ست روزگار که به تنهایی مترسک​هایم می‌خندد. دیگر پلکشان نمی‌پرد. حتی کلاغ​ها هم فریب اخم​های مترسک​هایم را نمی‌خورند. وقتی گندمزار هم برای نشنیدن، گوش​هایش را می‌گیرد، به ناچار آرزوهایشان را با الفبای بی‌زبانی فریاد می‌کنند و فقط باد است که با زبان اشاره آرام می‌گوید: آمین.

آناهیتا بابااحمدی 19 ساله از اهواز

دقت نکردی و خودت که نمی‌خوای آگاه بشی، داری آگاهی کلاغا رو هم زیر سوال می‌بری. اون وقتی که کلاغا از مترسک می‌ترسیدن واسه وقت نادونیشون بوده، حالا که رفته‌ن سراغ یادگیری الفبا فهمیدن مترسک، یعنی مترس از این وسیله کوچک! پس چی شد؟ تا می‌توانی دلی به دست نیار، علم و دانشی به دست آر!

کیش و مات

نمی‌دانم اگر تکرار شوی، باز هم برایم معصوم و پاک می‌مانی یا نه. غصه نخور. این قصه پایان خوشی دارد. تا زود است برایم نغمه‌سرایی کن. می‌ترسم مات زندگی شوی و با تکه‌های شکستة قلبم مینا بسازی.

منیره مرادیی فرسا از همدان

دریازدگی

1-هر وقت غرق تماشای تو می‌شم احساس دریازدگی بهم دست می‌ده. یه جور حس سرگیجه و اضطراب که امروز می‌خوام درباره‌ش باهات حرف بزنم. حالا که دل به دریا زدم و تو از حرفای دلم باخبر شدی، بهم قول بده من رو با این حس دریازدگی تنهام نمی‌ذاری.

2-وقتی تو نیستی ذهن من مثل این خونه‌های مجردی شلخته و آشفته است. برگرد و یه نظمی به این خونه بده. نمی‌دونم تو با تنهایی من چه کار کردی که من فقط با تو می‌تونم تنها بشم. برگرد و دوباره من رو با خودت تنها بذار. دلم لک زده واسه یه همچین تنها شدنی.

پیمان مجیدی معین

کارخانه آدمسازی

به یکی مارک می‌زنیم کلی هم اصرار می‌کنیم ادعای خودمون رو اثبات کنیم: «بد، بد، بد، تو بدی»! اون‌قدر می‌گیم که بیچاره خودشم باورش می‌شه. با خودش می‌گه خوب پس لابد من همونی‌ام که می‌گن! و همونی می‌شه که نبوده.

چه شاهکاری! یکی رو از خود واقعیش دور کردیم و با بدی مأنوس کردیم، که فقط بگیم دیدید من درست می‌گفتم؟ کاش برای اثبات خوبی‌های اطرافیانمون هم، ایییییین‌قدر خودمون رو هلاک می‌کردیم.

مژگان

آب و سراب

1-این روزها شبیه ماهی تنگ بلور شدم. گریه می‌کنم ولی کسی اشکام رو نمی‌بینه. اما دنیایی که من رو تو خودش غرق کرده آب نیست، سرابه.

2-با حرفهای امید، بچه بیست‌وچن ساله از کرج موافقم. آدمای پولدار اگه درد داشته باشن فقط همون یه درد رو دارن ولی آدمای فقیر یه درد که بیاد تو زندگیشون هزار تا درد دیگه هم با خودش میاره[...].

ر. محمدی. پ از تهران

برای خستگی‌هایم

من از حضور این همه دیوار خسته‌ام/ از امتداد این شب بیمار خسته‌ام/ کاش یک نفر بیاید و آواز سر دهد/ من از سکوتِ درهمِ اعصار خسته‌ام/ اینجا همه در خویش غرق و من/ از پس زدنِ این همه آوار خسته‌ام/ یک بار برای همیشه فریاد می‌زنم/ از بی‌صدا بودنِ غمبار خسته‌ام/ جاهای خالیِ دلم پُر می‌شود مدام/ من از زخمة ناکوکِ روزگار خسته‌ام/ راهی برای رفتن خود باز می‌کنم/ از بن‌بست‌های کوچه و بازار خسته‌ام/ دیگر مجالِ بودنِ من نیست این زمان/ از جست‌وجوی پوچ، پیِ دلدار خسته‌ام.

حمید رضا احمدی از بندرگز

هومممم... می‌بینم کههههه... آب از لب‌ولوچه حافظ بریزاندی! به قول عزیزان اصفونیمون: خوبس!

فیزیک به زبان دل

1-کاش همه مشکلات جهان با گریه حل می‌شد،​ چون دیگر هیچ بیابانی از ابرهای گریان بی‌نصیب نمی‌ماند و چه خوب که همه مشکلات جهان با گریه حل نمی‌شوند! چون آن‌وقت کمر زمین از سیل حلال مشکلات مردم در امان نمی‌ماند.

2-می‌گی: من که هیچ حسی بهت ندارم. پس چرا هنوز با همیم؟ می‌گم: جای تعجب نیست!
قطب​های ناهمنام آهنربا همیشه همدیگه رو جذب می‌کنن.

اشی مشی

حساب و احتمالات

هوا سرد و بارانی بود. رهگذران از کنار هم بی‌توجه می‌گذشتند. کفش​هایم خیس و پاره بود. کسی توجهی نداشت. کسی نپرسید: ای خسته به کجا روانه‌ای؟ می‌روم خسته و خیس. شاید صدای خسته‌ای بگوید: تو هم زیر چتر با من همراه شو!

ا.ب.گلشن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها