تکلیف شرعی‌

تیمسار مبصر در جریان وقایع 15 خرداد، مسوول سرکوب مردم قم بود. وی مذاکره تلفنی خود با امام در روز عاشورا (13 خرداد 1342) را شرح می‌دهد
کد خبر: ۶۴۶۱۸۵
تکلیف شرعی‌
رئیس آگاهی [قم] با خوشحالی خبر داد که توانسته است ارتباط تلفنی مرا با [آیت‌الله] خمینی برقرار کند. من توانستم با خمینی چند کلمه‌ای گفتگو کنم. خود را معرفی کردم و گفتم که من یک سربازم و ماموریت دارم که امروز از هرگونه بی‌نظمی در قم جلوگیری کنم.

این ماموریت را هم به هر قیمتی که شده انجام خواهم داد، چون می‌دانم و یقین دارم که شما راضی نخواهید بود که در روز عاشورا در قم خون ناحقی زمین بریزد و بیگناهی کشته شود؛ می‌خواستم از شما خواهش ‌کنم که از رفتن به مسجد خودداری فرمایید... [آیت‌الله خمینی] چنین گفت: این‌که نمی‌شود، همان‌طور که شما ماموریت جلوگیری از بی‌نظمی در قم را دارید، من هم ماموریت دارم به مسجد بروم و منبر بگیرم و با مردم که منتظر هستند، گفتگو کنم و مطالب لازم را برای آنها شرح دهم و آنها را راهنمایی کنم. این تکلیف شرعی من است.
گفتم بسیار خوب حال که مجبور به رفتن به مسجد هستید، می‌خواهم خواهش کنم توجه فرمایید در سخنرانی مطالبی بیان نفرمایید که مردم تحریک به اغتشاش گردند و نظم شهر را بهم بریزند... او گفت: کار مشکلی است و من سعی می‌کنم آن را تا حدی که بتوانم انجام دهم.(ص 375)

ساواکی‌ها و آشفتگی اعصاب‌

تیمسار مبصر که در خرداد 1342 به قم فرستاده شد تا اوضاع آنجا را مرتب کند، در خاطرات خود پس از توصیف سخنرانی امام در عصر عاشورا از این که برای دستگیری امام هیچ فرمانی نداشته بسیار ناراحت است:
بعد از ظهر همان روز (10 محرم‌ / 13 خرداد 1342)‌ [آیت‌الله] خمینی با شکوه و جلال بی‌مانندی که مانند آن را در ایران ندیده بودم روی دست مردم عزادار به مسجد فرود آمده و به منبر رفته و سخنان برانگیزنده‌ای خطاب به باشندگان انبوه مسجد به زبان آورد. نخستین گفته‌ای که پس از ادای مقدمات مخصوص منبر بیان کرد این بود که :«من دست این پسره... را می‌گیرم و از ایران بیرونش می‌کنم.» این جمله را به من گزارش دادند و من که آن روزها بیمار بودم و ناراحتی قلبی داشتم، از شنیدن آن به آشفتگی اعصاب دچار شدم و برای آن که کنترلم را از دست ندهم و یکباره به مسجد حمله نبرم، به خوردن قرص مسکن اعصاب که آن وقت‌ها «لیبریوم» به جای «والیوم» امروز معمول بود، پرداختم به تلفن حمله کردم و با تیمسار نصیری که رئیس مستقیم من بود به گفتگو پرداختم و مساله را با او در میان گذاشتم و اجازه خواستم که به تن خویش (شخصا)‌ به مسجد رفته و از ادامه سخنان... او به هر قیمتی که شده جلوگیری کنم. او گفت: من که گفتم ماموریت شما آن نیست و من نمی‌توانم چنین اجازه‌ای را به شما بدهم...[آیت‌الله] خمینی هر چه از دهنش درآمد بالای منبر گفت و ما تنها اجازه داشتیم گوش کنیم و دم نزنیم. (ص 376)

سپهبد محسن مبصر، پژوهش نقدی بر کتاب: خاطرات ارتشبد حسین فردوست‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها