در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا به زندان افتادی؟
تصادف؛ نزدیک میدان تجریش با یک عابر تصادف کردم و متاسفانه او فوت شد. آن شب خیابان حسابی لیز بود و من هم سرعت بالایی داشتم و نتوانستم ماشین را کنترل کنم.
خودرو متعلق به خودت بود؟
نه، من تازه گواهینامه گرفته بودم. ماشین شوهرخواهرم زیرپایم بود؛ یعنی آن شب امانت گرفته بودم تا برای انجام کاری فوری بروم که این اتفاق افتاد و همه زندگیام را به هم ریخت.
آن تصادف چه تاثیری بر زندگیات داشت؟
مرا زندانی کردند. درست است که فقط یک سال در زندان بودم، اما زندان یک روزش هم زیاد است. من آن موقع دانشجو بودم و بعدازظهرها هم در یک داروخانه کار میکردم تا بتوانم خرج تحصیلم را دربیاورم. وقتی به زندان افتادم، همه چیز به هم ریخت؛ هم از درسم ماندم و هم از کارم. هر چه برنامه برای زندگیام داشتم، از بین رفت.
چرا یک سال طول کشید تا آزاد شوی؟
به خاطر دیه. آن زمان این طور نبود که همه ماشینها بیمه درست و حسابی داشته باشند. خانواده من در گرگان زندگی خیلی ساده و معمولی داشتند و طول کشید تا توانستند پول دیه را جور کنند. همه آن یک سال برایم عذاب بود بخصوص اینکه باعث مرگ یک انسان شده بودم و این موضوع خیلی اذیتم میکرد.
بعد از آزادی چه کار کردی؟
به شهر خودمان برگشتم. یک سال آنجا ماندم تا اینکه تصمیم گرفتم دوباره به دانشگاه بروم. البته این بار قصد داشتم رشتهام را عوض کنم و برای همین بیشتر درس خواندم و در رشته حسابداری قبول شدم بعد از آن دوباره به تهران برگشتم. سعی کردم گذشته را فراموش و همه چیز را از نو شروع کنم. خیلی سخت بود، اما موفق شدم. از همان ترم اول دانشگاه دنبال کار گشتم. به داروخانهای که مدتی آنجا کار کرده بودم، سر زدم اما دیگر نیرو نمیخواست. به چند داروخانه دیگر سر زدم اما همه صندوقدار داشتند.بعد از مدتی در یک مطب به عنوان منشی مشغول کار شدم. البته شوهرخواهرم آن کار را برایم پیدا کرد. او در تمام این سالها مثل برادر مراقب من بوده و هر کاری که از دستش برمیآمده، برایم انجام داده. خواهرم هم همیشه دوست خوبی برایم بوده حقیقتش این است که اگر من خانواده خوبی نداشتم، ممکن بود بعد از آن حادثه دیگر نتوانم بلند شوم. به هر حال زندان رفتن تمام روحیه و امید آدم را میگیرد.
چطور ازدواج کردی؟
مطب ما دندانپزشکی بود و یکی از مریضها که مرتب آنجا میآمد، از من خواستگاری کرد همان موقع جواب ندادم چون اصلا او را نمیشناختم اما وقتی شوهرخواهرم تحقیق کرد و فهمید او آبمیوهفروشی دارد و کسبه محل از او راضی هستند، به من گفت فرصت خوبی است و من هم جواب مثبت دادم.
بعد از ازدواج باز هم در همان مطب ماندی؟
خیلی دلم میخواست کار کنم و مستقل باشم اما نشد. تقریبا یک سال و نیم بعد مطب تعطیل شد. آقای دکتر به شهر دیگری رفت. بعد از آن مدتی را در خانه بودم و بعد هم دخترم به دنیا آمد، تا سه سالگی او کار نمیکردم اما بعد از آن تصمیم گرفتم دوباره کار کنم. خوشبختانه شوهرم هم مخالفت نکرد. چون حسابداری خوانده بودم، در یک شرکت کارم را شروع کردم ولی فقط یک سال در آنجا ماندم و به دلیل بعضی اختلافات بیرون آمدم. از آن به بعد در مغازه به شوهرم کمک میکنم. ما همیشه کنار هم هستیم و با سختیها و مشکلات میجنگیم. الان در کنار همسر و فرزندم احساس خوشبختی میکنم و این احساس را تا حد زیادی مدیون خانوادهام هستم که بعد از آن حادثه مرا تنها نگذاشتند و حمایتم کردند.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: