در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سهراب از جا پرید و به سمت تلفن دوید، گوشی را برداشت، ولی صدایی شنیده نشد. ناامید دوباره در گوشهای نشست.
مادربزرگ پیش سهراب آمد و گفت: پسرم ناراحت نباش و بلند شو بیا و ناهار بخور عزیزم.
اما سهراب باز هم غمگین بود. با خودش میگفت: خدایا من مامان و بابا رو با هم و در کنار هم میخوام.
مدتی است پدر و مادر سهراب تصمیم گرفتهاند از هم جدا شوند و آن روز هم روز دادگاه بود.
سهراب باید بین پدر و مادر یکی را انتخاب میکرد، اما نمیتوانست و میگفت: من هر دو را دوست دارم، من زندگی سه نفری را خیلی دوست دارم، اما انگار هیچ کس حرف سهراب کوچولو را نمیفهمید، هیچ کس صدای قلب کوچکش را نمیشنید و بابا و مامان هر کدام فکر خودشان بودند.
تا این که سهراب مریض شد و تب کرد. مادربزرگ سهراب را به بیمارستان برد، ولی تب او شدیدتر میشد. خانم پرستار به مادربزرگ سهراب گفت: این بچه، مریضی جسمی ندارد. چه اتفاقی افتاده است؟
مادربزرگ ماجرا را برای آنها تعریف کرد. آقای دکتر گفت: خیلی سریع از پدر و مادر سهراب بخواهید هر دو و در کنار هم در بیمارستان حاضر شوند.
بعد از تماس مادربزرگ، آنها در بیمارستان حاضر شدند و سهراب را در آغوش گرفتند. سهراب با دیدن آنها خوشحال شد و خندید و بعد از مدتی حالش خوب شد. از آن روز دکتر گفت: پدر و مادر باید کنار سهراب باشند تا حالش بهتر شود، چون کوچکترین اضطراب و ناراحتی ممکن است حال او را بدتر کند.
آنها برای خوب شدن سهراب این کار را انجام دادند و کمکم متوجه شدند که اصلا مشکلی با هم ندارند و همین باعث آشتی آنها شد.
سهراب که بیشتر از همه خوشحال بود به رابطه پدر و مادرش کمک بزرگی کرد و از آن روز به بعد سه نفری در کنار هم زندگی خوبی را داشتند و در تمام کارهای خانه با هم همکاری میکردند و خوش و خرم بودند.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: