آشتی... آشتی

سهراب کوچولو غصه‌دار گوشه‌ خانه مادربزرگش نشسته و ​منتظر زنگ تلفن بود تا بالاخره تلفن به صدا درآمد.
کد خبر: ۶۴۴۹۴۳

سهراب از جا پرید و به سمت تلفن دوید، گوشی را برداشت، ولی صدایی شنیده نشد. ناامید دوباره در گوشه‌ای نشست.

مادربزرگ پیش سهراب آمد و گفت: پسرم ناراحت نباش و بلند شو بیا و ناهار بخور عزیزم.

اما سهراب باز هم غمگین بود. با خودش می‌گفت: خدایا من مامان و بابا رو با هم و در کنار هم می‌خوام.

مدتی است​ پدر و مادر سهراب تصمیم گرفته‌اند از هم جدا شوند و آن روز هم روز دادگاه بود.

سهراب باید بین پدر و مادر یکی را انتخاب می‌کرد، اما نمی‌توانست و می‌گفت: من هر دو را دوست دارم، من زندگی سه نفری را خیلی دوست دارم، اما انگار هیچ کس حرف سهراب کوچولو را نمی‌فهمید، هیچ کس صدای قلب کوچکش را نمی‌شنید و بابا و مامان هر کدام فکر خودشان بودند.

تا این که سهراب مریض شد و تب کرد. مادربزرگ سهراب را به بیمارستان برد، ولی تب او شدیدتر می‌شد. خانم پرستار به مادربزرگ سهراب گفت: این بچه، مریضی جسمی ندارد. چه اتفاقی افتاده است؟

مادربزرگ ماجرا را برای آنها تعریف کرد. آقای دکتر گفت: خیلی سریع از پدر و مادر سهراب بخواهید ​هر دو و در کنار هم در بیمارستان حاضر شوند.

بعد از تماس مادربزرگ، آنها در بیمارستان حاضر شدند و سهراب را در آغوش گرفتند. سهراب با دیدن آنها خوشحال شد و خندید و بعد از مدتی حالش خوب شد. از آن روز دکتر گفت: پدر و مادر باید کنار سهراب باشند تا حالش بهتر شود، چون کوچک‌ترین اضطراب و ناراحتی ممکن است حال او را بدتر کند.

آنها برای خوب شدن سهراب این کار را انجام دادند و کم‌کم متوجه شدند که اصلا مشکلی با هم ندارند و همین باعث آشتی آنها شد.

سهراب که بیشتر از همه خوشحال بود به رابطه پدر و مادرش کمک بزرگی کرد و از آن روز به بعد سه نفری در کنار هم زندگی خوبی را داشتند و در تمام کارهای خانه با هم همکاری می‌کردند و خوش و خرم بودند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها