سهراب از جا پرید و به سمت تلفن دوید، گوشی را برداشت، ولی صدایی شنیده نشد. ناامید دوباره در گوشهای نشست.
مادربزرگ پیش سهراب آمد و گفت: پسرم ناراحت نباش و بلند شو بیا و ناهار بخور عزیزم.
اما سهراب باز هم غمگین بود. با خودش میگفت: خدایا من مامان و بابا رو با هم و در کنار هم میخوام.
مدتی است پدر و مادر سهراب تصمیم گرفتهاند از هم جدا شوند و آن روز هم روز دادگاه بود.
سهراب باید بین پدر و مادر یکی را انتخاب میکرد، اما نمیتوانست و میگفت: من هر دو را دوست دارم، من زندگی سه نفری را خیلی دوست دارم، اما انگار هیچ کس حرف سهراب کوچولو را نمیفهمید، هیچ کس صدای قلب کوچکش را نمیشنید و بابا و مامان هر کدام فکر خودشان بودند.
تا این که سهراب مریض شد و تب کرد. مادربزرگ سهراب را به بیمارستان برد، ولی تب او شدیدتر میشد. خانم پرستار به مادربزرگ سهراب گفت: این بچه، مریضی جسمی ندارد. چه اتفاقی افتاده است؟
مادربزرگ ماجرا را برای آنها تعریف کرد. آقای دکتر گفت: خیلی سریع از پدر و مادر سهراب بخواهید هر دو و در کنار هم در بیمارستان حاضر شوند.
بعد از تماس مادربزرگ، آنها در بیمارستان حاضر شدند و سهراب را در آغوش گرفتند. سهراب با دیدن آنها خوشحال شد و خندید و بعد از مدتی حالش خوب شد. از آن روز دکتر گفت: پدر و مادر باید کنار سهراب باشند تا حالش بهتر شود، چون کوچکترین اضطراب و ناراحتی ممکن است حال او را بدتر کند.
آنها برای خوب شدن سهراب این کار را انجام دادند و کمکم متوجه شدند که اصلا مشکلی با هم ندارند و همین باعث آشتی آنها شد.
سهراب که بیشتر از همه خوشحال بود به رابطه پدر و مادرش کمک بزرگی کرد و از آن روز به بعد سه نفری در کنار هم زندگی خوبی را داشتند و در تمام کارهای خانه با هم همکاری میکردند و خوش و خرم بودند.
گلنوشا صحرانورد
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد