خانه بروبچه‌ها

درک درد

1 ـ من شیرین کدام فرهادم که قرار است این کوه غصه را از سر راه فردای آرزوهایم بردارد؟ من کدام شیرینم که به دنبال کسی می‌گردم ​تلخی قصه‌ام را ساده ببخشد؟ انگار قلب من راه را سد کرده است که همه تیشه به دست گرفته‌اند.
کد خبر: ۶۴۴۹۳۸

2 ـ دلم پر است از آشوب‌های آرام، خیال‌های کوچک رنگی و خاطرات آرزوهای مرده. دریا دردهایم را بهتر می‌فهمد.

مونا

بهای دست​کشیدن

برای سرم درد می‌خواهم. دردی که فکرت را از ذهنم دور کند. برای دلم گرسنگی می‌خواهم که عشق را فراموش کند. برای گیسوانم باد می‌خواهم که ردپای انگشتانت را با خود ببرد. برای تنم خاک می‌خواهم که سرد شود. دنیایی دیگر می‌خواهم؛ پرهیاهو. با آدم‌های رنگی و وحشی. رهایی می‌خواهم که از این اتاق، از این شهر بیرون بروم. تمام اینها را می‌خواهم تا از «تو» دست بکشم.

آذر صحت از مشگین‌شهر

زخم خورده

و باز دیواری هست به اندازه تمام تنهایی من. دیواری که نه دری برایش خواهم ساخت نه پنجره. دیواری به رنگ خاکستریی یا شاید هم مشکی نمی‌دانم. نمی‌خواهم عابران هم برای من در قفس مانده دل بسوزانند. بگذارید و بگذرید و مرا وانهید به خودم. من که لایق مهربانی شما نیستم. آن گدایانی که در کوچه و بازار به دنبال محبت هستند لایق محبت شمایند. من می‌خواهم آب شوم همچو شمع. می‌خواهم مثل قیصر باشم. گلدان خالی پر از خاطرات ترک‌خورده. من که جلد شناسنامه‌ام درد نمی‌کند. من کتف و بازوان شاعرانه‌ام زخم‌خورده است. مرا به خودم بگذارید. آن ‌که باید، خودش مرا پیدا خواهد کرد.

گَوَن از قم

عاشقی غیرعمد

دوست دارم تو را که غیرعمد مرا عاشقت کردی؛ با این ‌که حتی در ثانیه‌ای از فکرت جایگاهی برایم نبود. دوست دارم تو را که مرا شیفته نگاهت کردی، با این‌ که هر لحظه نگریستنت به من مساوی‌ است با غرق شدنم در دریای چشمانت. دوست دارم تو را که مشوق عاشق ماندنم بودی، با این‌ که حتی قلبت کتابت عشق را نیاموخته بود. دوست دارم تو را که هر بهانه‌ای برای دوست داشتنم آوردی؛ با این ‌که همه‌شان غیرعمد، یک مشت دروغ بودند. دوست دارم تو را که به بهانه یافتن عاشقت تنهایم گذاشتی؛ با این‌ که من تنها کسی بودم که عمری در عشق آتشین تو سوخت.

اشی‌مشی

رفاقت صمیمانه

چه وانمود تو وانمودیه! اون وقتی ناراحته وانمود می‌کنه خوشحاله تا من ناراحت نشم و من با این ‌که از ناراحتی اون با خبرم و خیلی غمگین، وانمود می‌کنم بی‌خبرم و شاد. اون تو روی من می‌خنده و در تنهایی گریه می‌کنه و من به روش لبخند می‌زنم در حالی که قلبم از غصه اون گریونه.

ما هر روز به وانمود کردنامون ادامه می‌دیم در حالی که هر دومون ناراحتیم! اینه حکایت علاقه و محبت بین من و صمیمی‌ترین دوستم!

پیچک

تاکسی فرودگاه

داشتم به ستاره‌ها نگاه می‌کردم به این امید که تو هم داری همین کار رو می‌کنی. یادمه کاملا خلع‌سلاح شده بودم، چون تو دیگه به حرفام گوش نمی‌کردی. قبل از این‌که بلندگو شماره پروازت رو اعلام کنه باید می‌دونستم دیر یا زود از دستم می‌پری. تو دنبال اوج گرفتن بودی و من برای تو چیزی بیشتر از یه تاکسی فرودگاه نبودم.

دوباره نگاهم به آسمون افتاد، این بار کاملا ناامید.

پیمان مجیدی معین

متعهد به کاکتوس بودن

الینا خانوم؛ نه، خنده‌دار نیست اگر کسی با دیدن نامش در صفحه بخندد، اما خنده‌دار است اگر تنها دغدغه‌اش این باشد که نامش را در صفحه ببیند! نه‌تنها خنده‌دار است بلکه گریه‌دار هم هست! چون دغدغه‌ای مضحک و مبتذل است. تمام اعتراض من این است که چرا کسی از دغدغه‌های مردمش نمی‌گوید؟ من کجا تحقیر کردم کسی را که از انزوای فقیرانه رنج می‌برد؟ من خودم درگیر این انزوا هستم. حتی شدیدتر از کسی که روزنامه‌اش را یک هفته دیرتر می‌خرد و هر آنچه گفتم و نوشتم در همین راستا بود. درد مشترک، دغدغه‌های همگانی، نه چاپلوسی برای چاپ کردن متن در وسط صفحه!

متأسفانه صفحه پر شده از داستان‌ها و اشعار سطحی و مبتذل که گویی امثال شما را راضی می‌کند، اما من همچنان به این روند اعتراض می‌کنم. ضمنا برای نو شدن باید «رنده» شد. لارج و اسمال هم نداره[​...].

امید بچه بیست‌وچن ساله از کرج

آلزایمرِ رنگی

این روزها آنقدر از خودم دور شده‌ام که حتی رنگ چشمانم را هم فراموش کرده‌ام. آن‌ وقت تو می‌گویی: مراقب چشمان قشنگت باش؟

بی‌خیال! می‌دانم تو هم به یاد نداری رنگ چشم‌هایم را.

مینای مهتاب

همین کافی ا‌ست

اگرچه حرف دل گفتنی نیست، غم جاری‌ است. اگرچه سفره‌ام خالی ا‌ست، پنجره‌های اتاقم پرده‌های اطلسی نیست. اگرچه دست من کوتاه از آسمان‌هاست توان ستاره چیدنم نیست. بیا کنار هم باشیم؛ این کافی‌ است.

سایه از نوشهر

معاهده تنهاکمنچای

[...] دیشب سالگرد آخرین دیدارمان بود. به یاد این چند خزان چهار شمع روشن کردم. دیشب اینجا صفایی داشتیم. تنهایی‌هایم هم دعوت بودند. تو را که نمی‌شناسند، اما به احترام دلم آمدند. دیشب عکس‌هایت هم بودند. دیشب خانه عطر تو را داشت، فضا پر بود از خاطره. دیشب با تنهایی‌هایم از تو گفتیم، از روزهای بودنت، از آن بهار، بهاری که قدرش را ندانستیم. من و تنهایی‌ها برایت دعا کردیم که هرگز تنها نمانی. یادم هست تو از تنهایی گریزان بودی. [خلاصه می‌گویم:] دیشب اینجا با تنهایی عهد بستیم که به آسانی عهد نشکنیم.

میلاد اشرفی از ساری

به‌به! جناب مستطاب! از این ورا؟ پس این طور که معلومه مگه تنها شی که یاد ما کنی!

کلاس

[...] جلسه کلاس زبان عمومی تشکیل شد و ما هم ترم اولی و از دنیا بی‌خبر. پاشدیم رفتیم سرکلاس. استاد اومد و سلام و... اسم من رو صدا زد. منم ته کلاس نشسته بودم و خواستم کلاس بذارم، گفتم: پرزنت (حاضر خارجکی). استاد یه نگاه به من انداخت و گفت: منظورم اینه که از رو درس بخون! (کلاس منفجر شد از خنده! حضور و غیاب رو هم آخر کلاس انجام داد!)

پردیس

ایهامی که توی معنای کلاس هست، ماهرانه‌ترش کرده. خیام اومده می‌گه: شانسکی بود دیگه؟ این تن بمیره شانسکی بود دیگه؟ نه... جون من؟

همبرگر بی ‌برگر

بعد از عمری با دوستم رفتیم یه ساندویچی مدرن تو بالاشهر که خیلی‌ام شلوغ بود. بعد از آماده شدن سفارشمون یعنی دو تا همبرگر، مشغول خوردن شدیم. نصفه همبرگر رو خورده بودیم که صدای بشدت بلند خنده صاحب ساندویچی رو شنیدیم که رو به ما کرد و با صدای بلند گفت: آقایون ببخشید فراموش کردم همبرگر ساندویچ شما رو بذارم.

یهو همه مشتریا همزمان با صدای بلند خندیدن. یه نگاه کردیم دیدیم بله؛ نصف بیشترشم خورده بودیم!

حسین افراشته از قم

جوونای ما رو! بعد به من لب گور می‌گن آلزایمری! این جور که تو می‌گی لابد یخده بیشتر دقت می‌کردی، می‌دیدی با بیژامه (همون پاجامه خودمون) رفته بودی ساندویچی!

ابتدا و انتها

ابتدای کلامی ناخواسته از خلاصه نگاه تو، انتهایی‌ترین بهانه و خواسته من است از آغازی چند بر طومار پروانگی‌هایم. براستی که چقدر معکوس است این قصه خواستن دوباره دست‌های تو.

نگار دهقانی

زندگیه دیگه

زندگی آبی و بارانی/ زندگی سرد و زمستانی/ لحظه‌ای شادی و می‌خندی/ باقی افسرده و گریانی/ زندگی بودن و ماندن‌ها/ زندگی شعر سرودن‌ها/ ابتدا رویش جان و تن/ عاقبت رفتن و مردن‌ها/ زندگی قصه و افسانه/ زندگی با همه بیگانه/ یک دمی راحت و آرامی/ باقی‌اش واله و دیوانه/ زندگی دل به کسی بستن/ زندگی از همه بگسستن/ عاشق و مست کسی بودن/ از خود و از همه کس رستن/ زندگی فاصله و دوری/ هی تحمل، نفس زوری/ عالم و آدم اگر خوبند/ تو به دید همه ناجوری/ زندگی خاطره شیرین/ زندگی روز و شب رنگین/ ولی افسوس که کوتاه است/ در نهایت تو شوی غمگین/ زندگی... هر چه که هستی باش/ ای تو محبوب من، عاقل باش/ با همه غصه و سختی‌هاش/ با همه بیش و کمش، خوش باش.

داوود چگینی از قزوین

حافظ، مولانا، سعدی، حتی همین بابا طاهر عریان با اون وضع فجیعش! اومده بودن بالا سرم می‌گفتن: بههههلههه... مام می‌دونیم یه جاهاییش مشکل داره، ولی خب توی این وانفسایی که همه از ناامیدی و اینا می‌گن... نه... واقعا دلت میاد نچاپیش؟ حالا هی من می‌گفتم آره خب میاد! هی اونا می‌گفتن: بی‌خود! دِ! بچاپش بینیم! (نهایتا بابا طاهر گفت نچاپی با من طرفی، منم عین پیمان مجیدی زودی خلع‌سلاح شدم!)

بزرگسالی

من همیشه وقتی چاردیواری دستم می‌رسه اول بی‌بروبرگرد می‌رم سراغ خانه بروبچ. بعد از خوندنش می‌رم سراغ صفحه 15 تفاوت دو عکس (یه جوری هم به عکسا دقت می‌کنم که اگه به درسام دقت می‌کردم الان کمِ کمش همکار حسامی بودم). بعد سعی می‌کنم تفاوت‌ها رو پیدا کنم. وقتی ​ رو پیدا می‌کنم اینقدر خوشحال می‌شم که اگه نمره 20 می‌گرفتم این‌قدر خوشحال نمی‌شدم، اما وقتی فقط یه دونه‌ش پیدا نمی‌شه دیگه شروع می‌کنم به شمردن خط‌ها و دایره‌ها و... .

اگه شما هم همین‌جورید که خب، خیالم راحت شد؛ اما اگه نیستید: آقا... آقا اجازه! باور کنید تقصیر ما نیس‌ها... این کودک درونمونه که هنوز گُنده نشده.

جوجه تیغی

زمستانه

هیچ‌ کس در پس هیچ پنجره‌ای انتظار شب بارانی چشمان تو را نشمارد. هیچ ‌کس قفل سرد قفس ساکت قلبی به نگاهی خندان نشکاند. هیچ ‌کس در تهِ آن کوچه پر شیب‌ونشیب زندگی، پای آن کاج بلند دوستی، جرعه‌ای آب به رفع خستگی‌ام نگذارد. هیچ ‌کس در بلندای سپیدار زمان نیست که شاید برگ افتاده کهنه خاطرات خوب را بردارد. هیچ کس در باغ نیست. همه تنهایند و صدایی مبهم و سرد و حزین، دائم در میان شاخسار خشک و خسته می‌پیچد. نفس یک پیرباد است [...] و شروع می‌شود این برف سپید و سیاه. می‌بارد بر دل خسته و جدا رسته تنهای شما. [...] باز برف می‌بارد و زمستان سایه انداخته بلند، روی دیوار. هیچ‌کس در پس پنجره‌ای نیست. زمین خشکیده. هیچ چشم دلی روشن نیست. هیچ‌کس در باغ نیست. چون دلی همراه نیست. باز برف می‌بارد.

رویا میرزایی از ملایر

اگه مترو گرونه​ تاکسی یک قرونه

سوار قطار مترو شد. یه کوله‌پشتی به اندازه هیکل من انداخته بود پشتش. با کوچک‌ترین تکونی که می‌خورد مسافرای پشت سر خودش رو از ضربه محکم و سنگین کوله‌ش مستفیض می‌کرد. آروم زدم رو شونه‌ش و گفتم: عزیزم وقتی سوار مترو می‌شی کوله‌ت رو از پشتت در بیار و بگیر بغلت؛ این‌جوری هم امنیتش بیشتره هم این که به سر و صورت کسی نمی‌خوره. با یه لحن بد و تند و تیزی گفت: اگه نمی‌تونی شلوغی مترو رو تحمل کنی تاکسی سوار شو!

ر. محمدی پ. از تهران

1 + 9 قانون طلایی برای ارسال متن

1 ـ از نوجوون تا پیر، هر کسی می‌تونه متنی بنویسه و برای صفحه بفرسته.

2 ـ متنش باید حاصل فکر و قلم و تلاش خودش باشه.

3 ـ پیامک‌های باحالی که به دستت می‌رسن، شعر و نوشته‌هایی که قبلا توی وبلاگ خودت یا دیگران، کتابا و نشریات منتشر شده رو نفرست؛ اسمت می‌ره توی لیست سیاه!

4 ـ دقت کن آخر ایمیل، نامه، بخصوص پیامکت یه اسمی (واقعی یا مستعار) یا شهری رو هم بنویسی که فردا نگی چرا اسمم چاپ نشد.

5 ـ مطالب بی‌نام، اسامی خارجی و نامفهوم (یا به قول مسئولان: مورددار!)، همممه‌شون می‌شن: «بدون نام».

6 ـ جا کمه، خیلی‌هام توی نوبت؛ دقت کن: یکی دو ماه (نااااقاااابل!) صبر داشته باش تا نوبتت بشه.

7 ـ بیشتر از صد کلمه ننویس؛ مجبورم کوتاهش کنم.

8 ـ اصاً خوش دارم برای مطالب طنز پارتی‌بازی کنم، حرفیه؟! (دسسس‌تِتُ بن‌دااااز... دِ... یقه؟ یقه؟!)

9 ـ پارتی نداری؟ یه چی بگو به درد دیگران بخوره که آخرش نگیم: «خب حالا منظـــــور؟» هواتُ دارم! (آم‌مـــاااا... زمینش با من نیستاااا!)

10 ـ همینا دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها