jamejamonline
سیاسی عمومی کد خبر: ۶۴۴۸۰۵   ۲۱ بهمن ۱۳۹۲  |  ۰۹:۲۴

روزنامه خندان

یکی بود یکی نبود

۱

طنز در روزنامه های کشور کم پیدا می شود و این یعنی روزنامه ها کم لبخند می‌زنند و آنها که روزنامه می‌خوانند هم به تبعیت از رسانه محبوب شان کمتر می خندند. حکمت ستون روزنامه خندان، در این است که طنز همه روزنامه های کشور را جمع کنیم و در جام جم آنلاین برسانیم به دست تان تا هر صبح، دستکم در اینترنت گردی روزانه، لبخندی روی لب تان بنشیند.

یکی بود یکی نبود

سیاست روز : یکی بود یکی نبود

یکی بود که خیلی پول داشت و یکی دیگه هم بود که شپش توی جیب‌هاش سه قاپ می‌ریخت. آن یکی که بود و پولدار بود در قرعه‌کشی بانک برنده یک دستگاه اتومبیل آخرین مدل شد و یکی دو ساعت بعد برنده جایزه برنج "هوشنگ" شد و نیم ساعت بعد خبردار شد که به عنوان رییس هیات مدیره "شرکت پنبه پاک کنی" منصوب شده و بالاخره برایش پیامک آمد که اسم شما در فهرست دریافت‌کنندگان سبد کالا وجود دارد و یک تک‌پا بیایید و سبد خودتان را تحویل بگیرید.

آن یکی که نبود و شپش توی جیبش سه قاپ می‌ریخت نزدیکی‌های شب عید از محل کارش اخراج شد و طلبکارها با حکم جلب به سراغش رفتند اما نتوانستند دستگیرش کنند. چون قبلا از طرف پلیس امنیت اخلاقی آمدند و او را به جرم تظاهر به قماربازی و همکاری با شپش‌ها در ریختن سه قاپ دستگیر کردند. توی ماشین پلیس امنیت اخلاقی هم برایش پیامک رسید که سبد کالا به شما تعلق نمی‌گیرد.
یکی بود که توی یک روزنامه طنز داشت و با همه شوخی می‌کرد.

سر به سر رییس جمهور می‌گذاشت و دو تایی می‌خندیدند. با نمایندگان مجلس مطایبه می‌کرد و همه دور هم می‌خندیدند. با رییس قوه قضاییه هم شوخی می‌کرد و باز هم می‌خندیدند. یک روز به ذهنش رسید که با معاون دفتر آبخیزداری شهرستان شلمرود شوخی کند.

دو روز بعد به دادگاه مطبوعات احضار شد. از آن روز به بعد هیچکس نخندید. هم رییس جمهور اخم کرد و هم رییس قوه قضاییه و هم نمایندگان مجلس و آنقدر همه اخم کردند تا طنزنویس دچار افسردگی شد و دیگر نتوانست طنز بنویسد.
یکی هم نبود و در هیچ روزنامه‌ای هم طنز نمی‌نوشت و با کسی هم شوخی نمی‌کرد و سر به سر کسی هم نمی‌گذاشت و به خاطر همین هم هیچوقت افسرده نمی‌شد.

یک روز برایش پیامک رسید که فلانی بپر سر کوچه و سبد کالایت را بگیر. پرید توی کوچه و رفت زیر ماشین و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
فردا به جای ستون طنز آن روزنامه یک آگهی تسلیت چاپ شد که تیترش اینجوری بود: معاون دفتر آبخیزداری شهرستان شلمرود در سانحه تصادف جان باخت!

شرق: اعترافات نردبان آتش‌نشانی در حضور شورای شهر

بعد از دیالوگ‌های بامزه‌ای که مسوولان آتش‌نشانی، شهرداری و اعضای شورای شهر درباره آتش‌سوزی خیابان جمهوری به زبان آوردند و به‌صورت خلاصه همه گفتند: «من نبودم، دستم بود، تقصیر آستینم... منظورم تقصیر نردبان بود.» مقصر حادثه نردبان شناخته شد و نردبان حاضر در سانحه که بالا نرفته بود، به‌خاطر بدنام‌کردن مسوولان، استعفا داد و رفت.

خلاصه دیگر کسی اصولا صدای آن جریان را درنیاورد تا همین یکی، دوروز پیش در حضور احمد مسجدجامعی، رییس شورای شهر، یک نردبان 55 متری را بالا و پایین کردند. به همین مناسبت سعی کردیم در حضور رییس شورای شهر، از زیر زبان این نردبان همه‌چیز را بکشیم بیرون، ایناهاش؛
- لطفا خودتان را معرفی کنید.
- من نردبانم. 55ساله. اسم ننه‌بابام «یویکو ماگیروس» است. متولد آلمانم. که بعد مهاجرت کردم به ایران.
- چرا مهاجرت کردی اینجا؟ چون اصولا همه مهاجرت می‌کنند از اینجا.
- دست خودم نبود. مجبور شدم. ننه‌بابام ما را فروختند به یک دلالی که یک آشنایی داشت توی شهرداری. بعد ما آمدیم شهرداری. روز اول یک‌کم با دکمه‌هام ور رفتند، هی مرا بردند بالا، هی آوردند پایین، بعد انتقالم دادند به آتش‌نشانی.

یک چند وقتی توی پارکینگ بودم تا اینکه فهمیدم شهرداری پولی را که به یویکو ماگیروس، ننه‌بابای مهربانم، قول داده بوده، نپرداخته و 430میلیون‌تومان بهشان بدهکار است. اختلاف شهردار و یویکو ماگیروس باعث شد کسی به من رسیدگی نکند و من زخم‌بستر بگیرم.
- از روز حادثه تعریف کن.
- روز حادثه من حالم خوب نبود. کسی من را معاینه نکرده بود. یکهو دور من حلقه زدند و گفتند: نردبان بلند شو. نردبان بلند شو... .
- شما چه گفتی؟
- من گفتم دوستان... مسوولان بلندپایه شهری... آیا شهرداری پول ننه‌بابام را داد؟ مسوولان گفتند تو که زخم بستر گرفتی و داری از دست می‌روی. چه فرقی می‌کند جواب این سوال چیست؟
- شما چه گفتی؟
- من گفتم آیا ندانسته بمیرم بهتر است یا دانسته؟
- طفره نروید. بروید سر اصل مطلب. چرا روز حادثه بلند نشدید؟
- عرض کردم. من بیمار بودم. هزینه درمان نداشتم. شهردای پول یویکو ماگیروس را نمی‌داد.
- حقیقت را بگو. ما می‌دانیم که چند به‌ظاهر روزنامه‌نگار که دشمن قسم‌خورده شهردار تهران هستند، تو را گمراه کردند تا روز حادثه بالا نروی تا شهردار را بکوبند.
-تکذیب می‌کنم.
- هااااان؟ چی‌کار می‌کنی؟
-تایید می‌کنم. چند به‌ظاهر روزنامه‌نگار که دشمن قسم‌خورده شهردار بودند، آمدند و به من پول دادند و گفتند تو چرا برای دیگران نردبان موفقیت می‌شوی؟ و بعد به من گفتند اگر تو نردبان نجات مردم نشوی، نردبان موفقیت هیچ مسوولی هم نمی‌شوی و باعث نمی‌شوی آنها از تو بالا بروند.
- چطوری با لب پنجره همکاری کردی؟
- چی‌چی چیزه... من با لب پنجره همکاری کردم کف دست مردم را قلقلک بدهد یا خودش را لیز کند تا مردم آویزان در استقرار مستحکم خود بر لب پنجره ناتوان بشوند، تا این هم بیفتد گردن مسوولان.
- برای روشن‌کردن آتش از چه کسانی دستور گرفتی و چطور آتش را روشن کردی و سریع به آتش‌نشانی برگشتی و خودت را به بیماری زدی؟
- آیا برای جبران گذشته حاضری آینده را بسازی و چطور؟
- بله. من برای جبران گذشته حاضرم آینده را بسازم و اینطور که از ننه‌بابام بخواهم به‌صورت مفتی خواهر برادرهام را بفرستند اینجا. بعد هرکدام از ما پای هر ساختمانی به صورت باز و بالا رفته مستقر می‌شویم، تا در هنگام بروز سانحه قبل از آتش‌نشانی وارد عمل شویم. و همه ما نردبان‌ها قول می‌دهیم صدایمان درنیاید و برای بالارفتن مسوولان از پله‌هایمان، یعنی پله‌های ترقی تلاش کنیم. در اینجا جا دارد از اعضای شورای شهر نیز تشکر کنم که با اظهارنظرهای هوشمندانه خود حضور به‌هم‌ رسانیدند. همچنین پیگیری‌های شدید و محکم اعضای شورای شهر از مسوولان شهرداری بود که من را وادار به استعفا کرد.

یعنی دیدم؛ پسر، شورای شهر و شهرداری خواب راحت به چشمشان نمی‌آید و هی دنبال عذرخواهی از مردمند اما نمی‌توانند سر صحبت را باز کنند چون بغضی در گلویشان چون استخوان در گلو می‌خلدشان. بنابراین من تصمیم گرفتم به‌جای مسوولان شهرداری و اعضای شورای شهر استعفا و بعد خودم را استخفا و بعد خودم را انهدام کنم البته از آقای مسجدجامعی تشکر می‌کنم که سکوت پیشه کردند و با بازدید سرزده از من، من را به خود آوردند.

آقای مسجدجامعی گفت من را جلو ایشان امتحان کنند و من را بالا و پایین کنند؛ امتحانی که من را به خودم آورد و باعث شد بیایم این گفت‌وگوی صمیمانه را در صحت عقل و پله انجام دهم.
- آفرین. حالا کمک کن من هم از تو بروم بالا، بلکه مشاور شهرداری، رییس فرهنگسرایی، روابط‌عمومی‌ای چیزی شدیم.

کیهان : تفاهم (گفت و شنود)

گفت: بعد از دو روز گفت‌وگوی مسئولین کشورمان با نمایندگان آژانس در تهران، متن توافقنامه ایران و آژانس در 7 ماده منتشر شد.
گفتم: این 7 ماده چی هست؟!
گفت: هر 7 ماده درباره اطلاعات و گزارش‌هایی است که ایران ملزم به ارائه آن شده است.
گفتم: آژانس چه تعهداتی را قبول کرده است؟!
گفت: هیچ!
گفتم: چند نفر قرار گذاشتند که برای تفریح به صحرا بروند، یکی گفت؛ من غذا می‌آورم. یکی گفت؛ من میوه می‌آورم، یکی گفت؛ من ماشین می‌آورم... و یکی ساکت بود. پرسیدند تو چه می‌آوری؟ گفت؛ من هم برادر و برادرزاده‌ام را همراه می‌آورم!

قدس: مش غضنفر و برف کم و بحران زیاد

از هَم اولِ زمستون، ما مِشَدیایُ مسؤولاما یَکریز غُرُّپُر مُکُنِم که بِرِیچی هَم یَک پِتِّ برفی از آسمون وِل نِمِره یُ اگِر ایجوری بِمانه زِمیناما خشک مِره یُ بی آب مِرِمُ مِمیرِم.
بعد او هفته که یَک خُردو برف آمَدُ به اَندِزه یَک بَلکِ کاغذی برف رو زِمین تارتُ پارت رَفت، ناسَن هَمّه چی بِهَم رِخت. تازه اونجه مَلوم رَفت که نه خیابونایُ میلانایُ پیاده رویاما استانداردِ، نه ماشینامایُ لاستیکاشایُ ترمزاشا استانداردِ، نه خِنه هامایُ لوله کِشیاشایُ سیستُمایِ گرمایِشیشا استانداردِ، نه خدمات دهیِ اُرجانسامایُ آتیش نِشونیامایُ پولیساما استانداردِ، نه شهرداریامایُ نیروهاشایُ امکاناتِشا استانداره یُ نه یَک خُردو مدیریتِ بحران دِرِم. فِقَط بلدِم هِی بِگِم بِرِیچی برفُ بارون نِمیه، وَختیَم که میه نِمِتِنِم هَم یَک چَکیشَم نِگَر دِرِمُ ذخیره کُنِمُ ای برفُ بارونا غیرِ ایکه فِقط زندگیمایِ مُختل مُکُنه یُ یَک عالَم دردسر بِرِیِ خودِمایُ خِنه زندگیمایُ ماشینِما ایجاد مُکُنُه یُ فاضلابامایِ پر مُکنه، دِگه هیچّه بِرَما نِدِره.
حالا مو یِ مَش غضنفر موندُم ای شهرُ کیشورِ ما که یَک پِتِّ برفی میه یُ یَک چَکِ بارونی مِزِنه یُ یَک خُردو زِمین مِلِرزه، ایجور دچار بحران مِره یُ هَمّه چیما بهم مِریزه یُ زندگیاما مختل مِره، اگِر اَزو زلزله ها که تو جاپون میه یُ اَزو طوفانا که تو آمریکا میه یُ اَزو سرماها که تو روسیه میه، اینجه بیه مِخِم چیکار کُنِم؟!

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:
نظرات بینندگان
انتشار یافته: ۱
در انتظار بررسی: ۰
غیر قابل انتشار: ۰
سالی ملماسی
Iran, Islamic Republic of
۱۰:۰۹ - ۱۳۹۲/۱۱/۲۱
ده سال می شود كه جام جم می خوانم.تا امروز طنزی به این قدرت نخوانده بودم.تفكری كه لابلای این تبسم است باید سرلوحه طنزنویسان قرار بگیرد.مثل اقای ل كه با دنیایی رنج و محنت لبخند را بر لبان مردم می آورد.دست ننجون را می بوسم و به او ادای احترام می كنم.
سبد كالا هم كه نوبر است انصافا
خسته نباشید
خدا قوت
۰
۰

یادداشت

بیشتر

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

نیازمندی ها