در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سعید خانوادهای معمولی دارد. او و برادرش هر دو تا مقطع دیپلم درس خواندند و به سربازی رفتند، اما برادر او بعد از پایان خدمت، در کارگاهی مشغول به کار شد و سعید به جای کار، وقتش را به بطالت گذراند. او میگوید: دوست نداشتم برای دیگران کار کنم. برای همین به پدرم اصرار کردم برایم موتور بخرد. میخواستم با موتور کار کنم. یک هفته هم این کار را کردم، اما موتورم را توقیف کردند و بعد از کلی دوندگی آن را آزاد کردم، اما دیگر با آن کار نمیکردم. بیشتر وقتم را در کوچه و خیابان با بچهها میگذراندم. من در زمان خدمت، موادمخدر را تجربه کرده بودم و بعد از آن هم سراغ مواد رفتم. البته خیال نمیکردم معتاد شوم. همیشه به خودم میگفتم هر وقت خواستم، دیگر نمیکشم. اما بعد از مدتی دیدم بدون مواد نمیتوانم زندگی کنم. همه مشکلاتم از همان موقع شروع شد. خانوادهام موضوع را فهمیدند. تا قبل از آن پدرم کمی پول به من میداد، اما آن را قطع کرد. من هم چارهای نداشتم جز این که دزدی کنم. چون موتور داشتم، توانستم خیلی زود با یکی از بچههای محل که سابقهدار بود، همدست شوم. از آن به بعد با هم وسایل داخل خودروها را سرقت میکردیم.
متهم بعد از پنج فقره سرقت دستگیر و زندانی شد. او توضیح میدهد: پدرم خیلی با من بدرفتاری کرد. او میگفت در همه عمرش با آبرو زندگی کرده و من اعتبار و حیثیتش را از بین بردهام. به هر حال کاری نمیشد کرد و من مدتی را در زندان ماندم تا این که پدرم از سر ناچاری رضایت شاکیان را گرفت و بیرون آمدم. بعد از آن پدر و مادرم سعی داشتند، کنترلم کنند. موتورم را فروختند و دیگر اجازه نمیدادند از خانه بیرون بروم، اما من بالاخره راهش را پیدا کردم و دوباره سراغ دوستان قدیمی رفتم. اینطور بود که بار دیگر مصرف مواد را شروع کردم یعنی خودم گرایش داشتم؛ زمانی که در خانه میماندم، کلافه و عصبی بودم و احساس میکردم بدنم به مواد نیاز دارد.
سعید صحبتهایش را اینگونه ادامه میدهد: بعد از مدتی دوباره معتاد شدم. پدرم وقتی موضوع را فهمید، مرا به زور به یک کمپ برد و در آنجا ترک کردم، اما فایدهای نداشت و دو هفته بعد از اینکه بیرون آمدم، بار دیگر سراغ مواد رفتم. البته مدتی طول کشید تا پدرم موضوع را فهمید چون خیال میکرد برای پیدا کردن کار، از خانه بیرون میروم. در همان دوران برای تامین پول مواد، دوباره دزدیهایم را از سر گرفتم و باز هم گیر افتادم.
وقتی سعید برای دومین بار به زندان افتاد، دیگر پدرش هیچ کمکی به او نکرد. او میگوید: همه این مدت برادرم در همان کارگاه مشغول کار بود.
او مسئول یک بخش شده بود. البته من زیاد خبر ندارم فقط هر وقت پدرم به من سرکوفت میزد، میفهمیدم او زندگی خوبی دارد. یکجور نفرت از برادرم در من به وجود آمده بود. او از همان بار اولی که فهمید معتاد شدهام، دیگر کاری به کارم نداشت و راهش را از من جدا کرد. انگار نه انگار ما در کودکی همیشه با هم بودیم. میترسید پاسوز من شود. داستان زندگی ما دو برادر خیلی جالب است؛ یکی موفق شده و یکی هم به خاک سیاه نشسته است.
متهم، دومین محکومیت خود را نیز سپری کرد و وقتی از زندان آزاد شد، فهمید دیگر در خانه پدری جایی ندارد پدرم به من گفت دیگر حق ندارم به آن خانه بروم. گفت مرا فراموش کرده و من هم نباید سراغی از آنها بگیرم. در زندان با چند نفری رفیق شده بودم، به خانه یکی از آنها رفتم. آنجا در واقع پاتوق چند معتاد و سارق سابقهدار بود. وقتی آدم وارد چنین جمعی میشود، طبیعی است دوباره گرفتار همان ماجراهای قبلی شود. اینطور شد که بار دیگر هم دستگیر شدم. البته هنوز حکمم صادر نشده است، اما به احتمال زیاد دو یا سه سال باید آب خنک بخورم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: