خانه بر و بچه‌ها

برد یا باخت

باید گام برداشت و از این امروزی که تو به من نزدیکی دور شد. باید فاصله گرفت از گذشته‌ای که لبریز از بودن توست و آینده‌ای که خالی از نبودن توست.
کد خبر: ۶۴۲۴۰۰

من همان دیروز و امروزی هستم که تمام لحظه‌هایش را تصاحب کردی و در آخر ما را به فراموشی سپردی. دیگر نمی‌گذارم​ سراغ فردایم بروی. هر چه را دیروز برایم مانده بود به امروز فروختم. باختم. کاش خاطرات روزهای خوب گذشته‌مان را با آمدنت معامله نمی‌کردم. آخر این‌قدر عوض شدی که حتی دیگر ارزش خاطره شدن را هم نداری.

مونا

طبیب دوکاره

 

رفتم دکتر؛ به دکتره می‌گم: آقای دکتر گاهی وقتا قلبم درد می‌گیره. می‌گه: خانوم مگه چند سالتونه؟ می‌گم: 19 سال. بعد برام آنژیو قلب و این چیزا می‌نویسه. بعد از انجام دادن، می‌رم پیشش می‌گه: خانوم یکی از رگ​های شما گرفته. می‌گم: چرا؟ می‌گه: خانوم این رگه که بسته شده تو یکی از چهارراه​های قلب شماست؛ گلبول​های قرمز این رگه حرکت نمی‌کنن. می‌گم: چرا؟ می‌گه: چون حق تقدم با اونا نیست.

خلاصه من که نفهمیدم ایشون دکتر بودن، پلیس ترافیک بودن، اصلا من مریض بودم؟

زهرا شیروانی از تهران

ولش کن؛ طرف دیوونه‌س

 

می‌خواهم برای خودم گل بخرم، یک جفت دستکش سفید برای دستهایم. شاید هم چتری قرمز برای روزهای تنهایی. می‌خواهم شبی بارانی و پاییزی خودم را مهمان یک استکان چای داغ کنم. بعد به خودم بگویم بابت تمام سالهایی که پابه‌پایم آمدی قدردان توام. روزی که دلخسته و ناامیدم، یا وقتی آسمان چشمانم ابری و مه گرفته است خودم را غافلگیر می کنم. دست خودم را می‌گیرم می‌برم جلوی آینه، چشم در چشم خودم می‌دوزم و با لبخند می‌گویم: «دوستت دارم».

من این کارها را برای خودم خواهم کرد، حالا می‌بینید! بگذار همه فکر کنند دیوانه شده‌ام!

شیوا

شیشه و دیوار

 

تازه من کشف کردم که چقدر ساده‌لوحم! همیشه هر چی جزوه خوب درسی داشتم به این و اون می‌دادم. هر چی بلد بودم، از هر چی
خبر داشتم، بدوبدو می‌رفتم به همه می‌گفتم.

الان به یه نفر گفتم جزوه فیزیکش رو بده من هم یه نگاهی بندازم، نمی‌دونه چه جوری منو بپیچونه! گاه می‌گه یادم رفت گاه می‌گه گم شده و...

دلم می‌خواد کله‌م رو بکوبم به دیوار.

دختری از برج قابوس

دیوار چه اشتباهی کرده این وسط؟ دِ! یاد بگیر خوبی کنی همیشه، اما همیشه
به کسی که درک درستی از خوبی داره و یادش می‌مونه.

چشم و همچشمی

 

(اندر احوالات چشم و همچشمی با بروبچ ادبی جدید در صفحه بر آن شدم تا با سرایش خطوطی زورکی با ابتکاراتی در هم و قروقاطی​، یک خودی نشان بدهیم تا حضار دیگر این بروبچ سالخورده آلزایمر گرفته خاک صفحه خورده زلف سفید کرده عینک ته‌استکانی عصا به دست را دست کم نگیرند! اهم​)

سبکبار شدنم را مدیون جعبه سیاهی هستم که از شیشه دوچرخه‌ام به بیرون انداختم. از روی اندیشه‌ام رد می‌شوم تا مبادا خاکی نباشم. گرچه شلوغی صف بنزین به خلوتی جیب​هایم نمی‌رسد ولی چه باک که باکم پر است از کارت سوخت اکسیژنی آزاد. زنگ دوچرخه‌ام را می‌زنم برای تمام مورچه‌های خط عابر پیاده، برای مورچه‌های زحمتکش و دانه‌کش همیشه در ترافیک، تا مبادا یک دیه بیفتد به حساب وجدان آرامم؛ آن هم دیه یک مورچه کامل![...]

زینب فخار 26 ساله از کاشمر

تعمیرکار قطعات خود باشید

1-[...]از وقتی که رفتی تنهایی‌ام مدام سکوت تلخ این چاردیواری را به رخم می‌کشد. بیا و با حضورت پر کن این لحظات خفقان‌آور تنهایی را... که اگر بیایی دیگر نگاهم را از نرگسی‌های دیدگانت برنخواهم داشت؛ حتی به قدر پلک زدنی.

2-نوشتن برایم چه سخت شده. قلمم افکارم را واضح نمی‌نویسند. شاید هم کاغذ از جای دادن کلمات در دل خود امتناع دارد. انگار آنها هم خسته شده‌اند که فقط از تو می‌نویسم. چه کنم؟ دست خودم نیست. ذهنم از یادت
پر شده و دلم از مهرت. هر جا که نگاه می‌کنم تو را می‌بینم. به گمانم باید عینک... نه، چشمانم... نه، باید خودم را عوض کنم.

اکسیر آبی

بازم بگو شعاره

 

[در جواب امید] من فقیرم اما اون رو یه درد بزرگ نمی‌دونم. وقتی به قول تو درد بزرگی به نام فقر رو باور کنی، تلاشت برا هر هدفی سخت به نتیجه می‌رسه. می‌دونی چرا؟ چون همه می‌دونیم بدون باور هیچ موفقیتی به دست نمیاد. دوست من! من خیلی وقته عینک بدبینی رو شکسته‌م. اونم جوری که هیچ چسبی نمی‌تونه خرده‌هاش رو به هم بچسبونه. شاید بگی الکی خوشه! عوض این‌که دوباره بگی شعاره، امتحان کن، راضی نبودی خسارتش با من!

پری رحمانی از ماسال

گیرنده کپی

 

گوش​هایم پر شده از حرف​های تکراری. خسته‌ام، خسته. از این همه تلخی. منتظر معجزه‌ام. معجزه حضور تو تا کامم را حلاوت نگاهت شیرین کند. منتظرم بیایی و بشکند سکوت گوشخراش ذهنم و فریاد را همچون چماقی بکوبم بر سر هر چه تلخی است.

باور کن گرچه خوبی​هایم زیاد نیست در برابر قاب دریایی نگاهت، اما باور دارم تلاش و انگیزه، چراغ راهی‌اند که مرا می‌رسانند به آنچه گویی این روزها به دست خاطره‌ها سپرده شده[...].

ندا

دخترانه

چه روزای خوبی بود. فقط کافی بود بگم آخ سرم! هزار و یک جور نگرانی می‌اومد سراغش و بعدشم دوا و دکتر و درمون. حالا دردم نه واسه اون دوا و دکتر، واسه اون نگرانی‌هایی بود که بوضوح تو چشماش می‌دیدم. برا اون لحظه‌هایی که واسه بردنم به دکتر قربون صدقه‌م می‌رفت. حتی برای اون لحظه‌ای که به دکتر می‌گفت: واسه خودش می‌گه طوریش نیست آقای دکتر!

اما حالا چی؟ به خودم می‌آم و می‌بینم زانوهام رو به آغوش کشیدم و الان چند وقته که به جای دستاش، آستینمه که اشکام رو پاک می‌کنه.

جوجه تیغی

داستان ناتمام

داستان «من و تو» این‌گونه آغاز شد:

«من» راوی داستان شدم و «تو» شخصیت اصلی. «من» دل بستم و «تو» شکستی. گفتی: «تردید» داری. می‌دانم. می‌خواستی «تعلیق» ایجاد کنی. گفتی: دوستم نداری. می‌دانم. می‌خواستی «آشنایی‌زدایی» کنی. حالا تو رفته‌ای و داستان دارد به انتها می‌رسد اما من «پیرنگ» آن را باز می‌گذارم به امید این‌که روزی برگردی.

زهرا فرخی، 33 ساله از همدان

خلاصه خلاصه

خلاصه‌ترین اولین اعتراف، صادقانه‌ترین اولین خواهش، اشکانه‌ترین آخرین نفس... وقت دیر است؛ می‌دانم، ولی می‌گویم: دلتنگتم، مرا ببخش.

ققنوس

شیشه عمر

دلم هوای تو دارد درون سینة تنگ/ هوای بودن با تو، سیاه موی قشنگ/ هنوز خون رگانم به نام تو جاری ا‌ست/ نفس نفس جریانش، بدون هیچ گونه درنگ/ تمام هستی باران فدای چشمانت/ تو جلوه ملکوتی، شکوه رنگارنگ/ برای دیدن تو، بی‌قرار و بی‌تابند/ تمام جان و دلم، یکصدا و هم‌آهنگ/ برای گفتن تو شعر هم به گل مانده/ بیا که شیشه عمرم، قریب گشته به سنگ.

روزبه

هوم... یه چن وخ ترشی نخور ببینم اوضاع شاعریت چطو می‌شه یا نه!

نفس

1-محال است خاطراتِ مشترکمان را از یاد ببرم. مگر می‌شود نفس بکشم و دنیایم را از یاد ببرم؟

2-آن​قدر نگاهِ مرا جذب خود می‌کند که من ساعت​ها فراموش می‌کنم تمامی لحظه‌ها را و غرق تماشایش می‌شوم؛ حتی در لابه​لای آرزوهای بی‌در و پیکر، لمس تو بهترین آرزویم است زمستان!

3-دنیا همیشه به آدمیان بدهکار است. آرزوها که جای خود دارند و ما فقط عادت می‌کنیم به نرسیدن آرزوهایمان.

شادی اکبری

بی‌خبر

خودت خبر نداری! این روزها برایم مثل کابوس می‌گذرند که هر چقدر تقلا می‌کنم بیدار نمی‌شود. شب تاریکی‌اش را بر دلم ساطع کرده و از نبودن ما هم می‌خندد. سرفصل کتاب زندگی‌ام را دست کودک بازیگوش روزگار جدا کرده و من از تازیانة این روزهای قحطی بال، از خیالت بال پرواز می‌سازم، اوج می‌گیرم، و در بالاترین پرواز سایه می‌اندازم؛ آن‌قدر کوچک می‌شوی که از کوچکی باورم می‌خندم. تو آن آرزوی بزرگم بودی! خودم را گول می‌زنم و این بار بی‌خواب می‌شوم.

منیره مرادی فرسا از همدان

حقیقت تلخ

همیشه زیر پاهات بلند شدم تا ببینی‌ام اما برعکس، تو هیچ‌وقت ندیدی من چه جوری به پای تو نشسته‌ام. همیشه به هر ساز تو رقصیده‌ام اما حالا با این سکوت طولانیت، داری این بهونه رو هم از من می‌گیری.

تو می‌خوای تلخ باشی تا من باور کنم حقیقت داری، اما یادت باشه، توی سکوت صدای پای غریبه‌ها راحت‌تر شنیده می‌شه!

پیمان مجیدی معین

نمکیه

همین دیروز یا پریروز بود که نمکی اومد توی کوچه و داد زد: نمکیه، بدو نمکیه! پرسیدم: نمک داری؟ جواب داد: تو ضایعات داری؟ آهن، سماور کهنه، روزنامه، کارتن، نون خشک؟ گفتم: روزنامه دارم. گفت: بیار. هر چی روزنامه داشتم بردم و دادم؛ گفت: فقط همیناس؟ گفتم: آره. گفت: این که چیزی نمی‌شه؛ فوقش دو سه کیلو. گفتم: ولی توش کلی خاطره داره. یه بسته نمک داد و گفت: بیا داداش؛ ببر آب‌نمک درست کن و بخور، حالت خوب نیست!

احمد از بابل

هه‌هه‌هه... باحال بود احمد. کلا تازگی​ها دست به قلمت کلی تغییر کرده. دقت کردی؟ (فک کنم اثر همون آب‌نمکه‌س!)

شخصیت‌شناسی

گاهی وقت​ها کسانی که در حال رد شدن از کوچه‌ای هستند، ناگهان چشمشان می‌افتد به یه مقدار حق که افتاده وسط کوچه! بعضی از این آدم​ها یه نگاهی به دوروبرشان می‌اندازند و زود این حق را برمی‌دارند و می‌گذارند در جیبشان؛ انگار از ابتدا مال خودشان بوده! به اینها می‌گویند: «پررو».

بعضی‌ها بدون توجه رد می شوند، بعضی‌ها هم این حق را برمی‌دارند، نه برای خودشان، برای جلوگیری از پایمال شدنش می‌برند و تحویل می‌دهند به سوپر مارکت سر کوچه. به اینها می‌گویند: «منصف».

صاحب سوپر مارکت هم روی تکه کاغذی می‌نویسد: «یک مقدار حق پیدا شده» می‌چسباند پشت شیشه. حالا این وسط حق هم چیزی است که خیلی​ها فکر می‌کنند فقط مال خودشان است. به سوپر مارکت مراجعه می‌کنند و با اعتماد به نفس تمام حقشان را مطالبه می‌کنند. چرا خیلی از ما فکر می‌کنیم حق فقط مال ماست؟

مژگان 84

فریاد بی‌صدا

زیر سنگینی هوا له می‌شوم. صدای استخوان​هایم در گوش اتاق می‌پیچد. حرف​هایت را می‌زنی؛ آن‌قدر که گوش​هایم سوت می‌کشند. نمی‌دانم چقدر انرژی مصرف کردی که این چنین سکوت را فریاد زدی.

ساقی تجن‌جاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها