کتاب زندگی

«سالی» به محض این‌که پزشک جراح را دید که از اتاق عمل خارج می‌شود، از جا پرید و به سوی او دوید: پسر کوچولوی من چطوره، دکتر؛ خوب می‌شه؛ کی می‌تونم اونو ببینم؟
کد خبر: ۶۴۲۳۷۲

جراح گفت:  متاسفم، ما هر کاری می‌تونستیم انجام دادیم، ولی پسر شما نتونست طاقت بیاره.
سالی از خود بیخود شده و اشک می‌ریخت و فریاد می‌زد: چرا یه بچه کوچولو باید سرطان بگیره؟... خدایا.... تو کجا بودی وقتی پسر کوچولوی من به تو احتیاج داشت؟

... جراح پرسید: دوست داری قبل از این که جسد پسرتو به دانشگاه ببرن یه‌بار دیگه با اون تنها باشی؟ یه پرستار تو اتاقه، وقتی اومد بیرون می‌تونی بری با پسرت خداحافظی کنی.

سالی از پرستار خواست در مدتی که او با پسرش خداحافظی می‌کند در کنار او باشد. مادر موهای پرپشت و فردار پسرش را با نوک انگشتان نوازش می‌کرد و اشک می‌ریخت.

پرستار پرسید: می‌خواین یه دسته از موهاشو  داشته باشین؟

سالی با تکان سر جواب داد: بله .

پرستار دسته‌ای از موی پسر را قیچی کرد، آن را در یک کیسه پلاستیکی گذاشت و به سالی داد.
مادر گفت: این خواست خود جیمی بود که جسدشو برای مطالعه به دانشگاه اهدا کنم. اون می‌گفت شاید بدن بی‌روحش بتونه به یه نفر دیگه کمک کنه. من اولش مخالفت می‌کردم، اما جیمی گفت، مامان، وقتی من مردم بدنم دیگه به دردم نمی‌خوره، اما شاید بتونه به یه پسر کوچولوی دیگه کمک کنه تا مدت بیشتری پیش مامانش  بمونه.

مادر ادامه داد: جیمی من قلبی از طلا داشت. اون همیشه به فکر بقیه بود. همیشه دلش می‌خواست تا می‌تونه به بقیه کمک کنه.

سالی، پس از شش ماه رفت و آمد مدام به بیمارستان، برای آخرین بار از بخش اطفال بیرون آمد. او کیف حاوی وسایل جیمی را روی صندلی اتومبیل گذاشت. رانندگی به طرف خانه کار سختی بود و وارد شدن به خانه از آن سخت‌تر. سالی وسایل جیمی و کیسه حاوی دسته مو را به اتاق پسرش برد. ماشین‌های اسباب بازی و سایر وسایل جیمی را درست در همان جایی که پسرش می‌گذاشت، قرار داد.

سپس روی تخت جیمی دراز کشید، بالش او را بغل کرد و آنقدر اشک ریخت تا خوابش برد.

حدود نیمه شب بود که سالی بیدار شد. کنار او، روی تخت یک نامه تا شده قرار داشت. سالی نامه را برداشت و شروع به خواندن کرد:

مامان خوبم

می‌دونم دلت برا من تنگ میشه، اما هرگز فکر نکن که من تو رو فراموش می‌کنم​ یا دیگه دوستت ندارم؛ فقط به خاطر این که کنارت نیستم که بهت بگم دوستت دارم. من همیشه دوستت دارم مامان، حتی بیشتر از همیشه؛ یه روز بالاخره ما دوباره همدیگه رو می‌بینیم.

تا اون وقت اگه دوست داری یه پسر کوچولو رو به فرزندی قبول کن تا تنها نباشی، من ناراحت نمی‌شم. اون می‌تونه اتاق منو داشته باشه و با اسباب‌بازیام بازی کنه؛ اما اگه تصمیم گرفتی یه دختر بیاری، شاید اون اسباب‌بازیای ما پسرا رو دوست نداشته باشه. اونوقت باید براش عروسک و وسایل دخترونه بخری. می‌دونی، خودتو با فکر کردن درباره من ناراحت نکن. اینجا جای قشنگیه. تا اومدم اینجا مامان بزرگ و بابابزرگ به دیدنم اومدن و این اطرافو ​بهم نشون داد​​ اما مدتی طول می‌کشه تا همه جا رو بتونم ببینم. فرشته‌ها هم خیلی مهربونن. من پرواز اونا رو خیلی دوست دارم.

یه چیز دیگه! حدس بزن چه اتفاقی افتاد. مامان! فرشته‌ها منو بردند تا با خدا حرف بزنم. من از خدا اجازه گرفتم تا برای تو نامه بنویسم تا باهات خداحافظی کنم و این چیزارو برات تعریف کنم. فکر می‌کردم خدا اجازه نمیده، اما مامان اون چند تا کاغذ با خودکار خودشو بهم داد تا این نامه رو بنویسم.

  فکر کنم جبرئیل اسم فرشته‌ایه که این نامه رو برات می‌اندازه. راستی، خدا به من گفت جواب سوالی رو که ازش پرسیده بودی برات بنویسم. همون که گفتی خدا کجا بود وقتی که من بهش احتیاج داشتم. خدا گفت، اون پیش من بوده. اون همیشه پیش همه بنده‌هاشه.

به هر حال مامان، جز تو هیچ کس دیگه نمی‌تونه این نامه رو ببینه. برا بقیه این نامه فقط یه کاغذ سفیده. این‌طوری بهتر نیست؟ خوب من دیگه باید برم و خودکار خدا رو بهش بدم. اون باید اسمای دیگه‌ای رو رو کتاب زندگی بنویسه.

راستی داشت یادم می‌رفت بگم؛ من دیگه ​ مریض نیستم. سرطانم به کلی از بین رفته. خوشحالم که لازم نیست بیشتر از این درد بکشم و خدا نمی‌تونست ببینه بیشتر از این رنج بکشم. همون وقت بود که فرشته رحمتشو فرستاد تا منو ببره. فرشته به من گفت که من یه هدیه مخصوصم. چطوره؟

منبع: moral short stories

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها