در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ظاهر زندگی نیما (هومن سیدی) و سارا (حدیث میرامینی) معمولی است و بسیاری از مشکلاتی را که زن و شوهرهای جوان امروز با آنها درگیر هستند، ندارند. اما سارا فکر میکند بهترین تصمیمی که برای بهبود شرایط زندگیشان میتواند بگیرد، مهاجرت است. این در حالی است که نیما به هیچ عنوان مجاب نمیشود او را در این تصمیم همراهی کند. همین مساله باعث میشود زندگی آرام نیما و سارا به یک زندگی پر از تشنج تبدیل شود. کار تا جایی پیش میرود که زن و شوهر چارهای جز طلاق پیش روی خود نمیبینند. بحثها و بگو مگوهای نیما و سارا در ماشین در حرکت به سوی دادگاه ادامه دارد که حواس سارا پرت میشود و با یک کودک تصادف میکند.
از اینجا به بعد بخش اول داستان که مربوط به کشمکش این زوج جوان است، کمرنگ میشود و در تردیدهای درونی سارا خلاصه میشود. نیما بیشتر درگیر دروغی میشود که در زمان تصادف میگوید. او برای خلاصی از آن شرایط، پسربچهای را که با او تصادف کردهاند، پسر خودشان معرفی میکند. این دروغ هر لحظه زوج جوان را بیشتر در مشکلات فرو میبرد و آنها را درگیر بازی پیشبینینشدهای میکند که طی آن مجبور میشوند پس از به هوش آمدن کودک، او را به خانه خود ببرند و وانمود کنند فرزند خودشان است. در این میان مددکاری که متوجه کبودیهایی روی تن کودک شده که مربوط به قبل از تصادف اوست، به زن و شوهر مشکوک میشود و تصمیم میگیرد حقیقت پنهان شده را کشف کند.
تلاش نیما و سارا برای این که مهران (اسمی فرضی است که خودشان برای کودک انتخاب کردهاند) را پسر واقعی خودشان جا بزنند، بتدریج باعث به وجود آمدن علاقه میان هر سه نفر میشود. انگار آنچه باعث به وجود آمدن دلخوری و اختلاف میان نیما و سارا بوده کمکم اهمیت خود را از دست میدهد و ماجرای مهران محوریت پیدا میکند. این که مهران بتدریج باعث به وجود آمدن هماهنگی و تفاهم بین زن و شوهر جوان میشود، شاید به این تفکر قدیمی برمیگردد که وجود یک بچه در خانواده به حفظ چارچوب آن کمک میکند. انگار در این فیلم علاوه بر مسائل دیگری که مطرح میشود موضوع وجود یک فرزند در بهبود روابط خانوادگی بیش از هر چیز دیگری موضوعیت دارد. زندگی تلخی که از اول همراه نیما و سارا بود، بتدریج شیرین میشود و راه را برای یک پایانبندی شاد هموار میکند.
البته در خلال تصاویری که از سرخوشی و تغییر روحیه زن و شوهر جوان ارائه میشود، تلخیها و سختیهایی هم وجود دارد. این که مرد جوانی که قبل از تصادف از مهران (که در واقع اسمش اسی بوده) بهرهکشی میکرده و او را مجبور به گلفروشی کرده بود (که بعدا مشخص میشود عموی بچه است)، دوباره برمیگردد و میخواهد از نیما باج بگیرد، در زندگی آنها التهاب و تنش به وجود میآورد. درگیریهای ذهنی نیما و پیگیریهای اضطرابآور مددکار برای کشف حقیقت، اجازه نمیدهد آرامش در زندگی آنها ماندگار باشد. در اواخر داستان میبینیم مددکار موضوع را کشف میکند و مهران را از نیما و سارا میگیرد تا به بهزیستی تحویل دهد. بعد از این است که داستان به سمت خیر و خوشی حرکت میکند. نیما و سارا مهران را به فرزندی قبول میکنند و بعد هم میبینیم مهران و نیما پشت در اتاق زایمان، منتظر عضو جدید خانوادهشان هستند. در پایان تصویری از خانواده چهار نفره شادی میبینیم که دیگر نه سودای مهاجرت در سر دارند و نه بلندپروازی غیرمعقول .
داستان ما، قصه تو، داستانی غنی دارد که برداشتهای گوناگون را ممکن میکند. مثلا مشکلات بچههای کار، چیزی نیست که به صورت مستقیم به آن پرداخته شود، اما اشارهای کافی است تا سختیهایی که این بچهها تحمل میکنند و وضع فلاکتباری را که دارند مشخص شود. همینطور داستان فرعی دیگری که ماجرای دوست سارا است که او را به مهاجرت تشویق میکند و خودش هم در فکر رفتن است، موضع فیلمساز را مشخص میکند. به این گونه که مهاجرت به خودی خود نه امری بد و خانمانبرانداز تلقی میشود و نه یک راه نجات به سوی بهروزی.
حکم فیلم این است که اگر یک زوج در این تصمیم همعقیده باشند، امکان موفقیت برایشان وجود دارد و در غیر این صورت فقط از هم پاشیدگی خانواده حاصل این تصمیم است. میانهروی و اعتدالی که در قضاوت در این مورد وجود دارد، تقریبا در تمام بخشهای فیلم به چشم میخورد. مثلا شاید خیلی منطقی و قابل درک به نظر میرسید که برای شخصیت عموی اسی یا همان مهران، مردی مسن را ببینیم که هیبتی ترسناک و خشن دارد. این چیزی بود که انتظار میرفت. اما این نقش به نوید محمدزاده سپرده شده تا نتیجهای حاصل شود که بیننده انتظار آن را ندارد. البته بازیگران نسبتا کمتعداد این فیلم، همه بازی استاندارد و قابل باوری ارائه میدهند. در رأس همه آنها، هومن سیدی است که در بیشتر تجربههایش واقعگرایی را طوری با بازیگریاش ترکیب میکند که معمولا به نظر میرسد بخشی از زندگی خودش را بازی میکند. اگر توانایی و قدرت بازیگران این فیلم از آن کم میشد، نقشها میتوانست بسیار معمولی و بیاثر جلوه کند. در نتیجه فیلم هم میتوانست کاملا ضعیف باشد اما کارگردانی خوب و بازیهای مناسب آن را به اثری دیدنی تبدیل کرده است.
شروینه شجریکهن / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: