در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«نترس، اینجا همه چیز مهربان است».
تصویر من در چشمانت بارها و بارها تکرار میشود. سکوتِ اینجا فقط برای شنیدن قهقهههای نازک توست. اینجا فرشتههای کوچولو با ما همبازی هستند. عروسک های کودکی تو در اینجا قد کشیدهاند و حالا برای همبازی شدن با کودک درونمان آمدهاند. دستهایت را با تردید باز میکنی و ناگهان هیاهو شروع میشود. من لبخند میزنم و تو دلت قرص میشود. همراه با فرشتهها و عروسکها میچرخی و میچرخی. تو حتی اینجا برای عروسکهای خودت هم ناز میکنی. خندههایت این بار سکوت جنگل را میشکند.
خوب است؛ تو شاد باشی، من هم شادم.
احمد از بابل
نیمکت
چقدر از دور دوستش داشتم. کاش رفتن از اینجا ساده بود! مثل قصة من و این نیمکت. مثل خاطرات روزهایی که بیاختیار چشمهایم را به همان پنجره قدیمی میدوختم تا شاید روزی عبورش حضور چهار فصل مرا بفهمد! گاهی من بودم و چراغی خاموش؛ گاهی او بود و این نیمکت خالی... چقدر بارانها را پشت پنجره گریه کردم، چقدر سایهها را خط زدم و برگهای زرد را شمردم و بیاو...
از روزی که او رفت بارها تا یک قدمی جای خالیاش رفتم اما دیگر نبود. نمیدانم هنوز هم پشت پنجرة اتاقش نیمکتی هست یا نه.
مونا
باباطاهر عریان که معلوم نیس چطوری با این وضعیتش از دید همه اومده میگه: فقط اومدم بگم بخصوص اون قسمت بارانها را پشت پنجره گریه کردم خوب بود. برا گرفتن امضا به کجا مراجعه کنیم آیا؟!
قُرررربون پول جیبتم
علم بهتر است یا ثروت؟ من میگم تو این زمونه و با این آدماش، ثروت. الان خیلیها هستن که با تحصیلات بالا نیازمندی روزنامهها رو بالا و پایین میکنن. شاید امروز که پول داری خیلیها تا کمر برات خم بشن اما همینا اگه فردای روز بیپول بشی حتی آشنایی دیروز رو هم به یاد نمیارن، اینا همهش حقیقته.
قلب یخی
ابن سینا رو که میشناسی؟ پیامک زده: شما را چه میشود ای مردمان؟! هر آنچه در تصورات حقیقی میبودی -آن هم به لفظ عام، نه در کلام خاص- همیباید که پذیرفت آیا؟! (من نظری درباره پیامکش ندارم! خودش میدونه و تو!)
لشکرکشی عاشقانه
حالا که دوباره من و تو اول راهیم/ انگار جلودار دو تا کهنهسپاهیم/ یک سمت من و لشکری از ناز و کرشمه/ یک سمت تویی، لشکر تشنه، لب چشمه/ این عشق ته صحنه جنگ است عزیزم/ سرباز تو بودن چه قشنگ است عزیزم/ یک عمر سروکله زدن با غم و دوری/ بیتو چه صبوری؟ تو بگو صبر چه طوری؟/ مجرم منم و یا تو که رفتی و نماندی؟/ این رابطه را تا به کجاها نکشاندی!/ شاید که بدم یا که کمی تلخ و سیاهم/ فرمانده تنهای دلم! چشم به راهم.
پری رحمانی از ماسال
آزادی انتخابات
شما درست میگید آقای حاج منافی؛ منتها این رو هم در نظر بگیرید که هنوز انسانهای تحصیلکردهای هستن که چشمشون به این جور مسائل نباشه و منطقی فکر کنن. ما باید خودمون طرفمون رو بشناسیم. ترجیح میدید طرف شما کسی باشه که هدفش ساختن زندگی با شما باشه یا کسی باشه که از ساختهها و کاشتهها و داشتههای شما، حاضر و آماده تغذیه کنه؟!
به نظر من آدمهای اطرافمون نتیجة انتخاب های خودمون هستند[...].
نمهر
دلآشوب
مگه من کیام؟ مگه من چیام؟ یه برگ زرد روی شاخه خشکیدهای از درختان جنگل دنیا که با هر نسیم آرامی از ترس به خودش میلرزه که نکنه یه وقت جدا شه از جایگاهش و...
برو خوشحال باش که این لطیف بیآزار، از این بادهای بیرحم کینهای به دل نمیگیره. خودش خوب میدونه که اون یه برگه و دیگران و رفتارشون مث تندباد؛ از اونها غرش و از برگ لرزش...!
(تا حالا چند تا متن فرستادم اما یا نمیچاپی یا اگر میچاپی فقط یک خطش رو...!)
اکسیر آبی
(بهبه... زمستونی کیف میده آدم بشینه کنار آتیش با موهای زبونش یه شالگردنی ببافه که اگه بخواد کُلِ سطح کلة طاس زمین رو هم باهاش بپوشونه بااااز یه مقدار زیادیش آویزون باشه تو فضا!! آخه من نمیدونم چرا؟ نه واقعا چرا؟ چرا با اکسیرهای رنگارنگ، آخرین قطرات عصاره زبون من رو میگیرین؟ هوم؟! مربای صبحونه بابا، خب شما منم در نظر بگیر دیگه. یه عااااالم اسم و مطلب رو باس توی این دو صفحه یه طوری جا بدم که اگه مطلب یکی کامل چاپ شد اون یکی نیاد همین حرفا رو بزنه و بالعکس. میخوای اصلا خودت بیا با مسئولش صوبت کن یه مدت بِستان بزن! هوم؟ چطوره؟)
مخچة کلنگی
الان پنجره افکارم قشنگ شده عینهو پنجرهای که رو به یه دیوار آجری بلنده که چشمم به بلندیش قد نمیده. نع، اینجوری فایده نداره. پنجره باز باشه یا بسته توفیری نمیکنه. این دیوار آجریه که باید کنار بره؛ پس تا دیر نشده باید کلنگ خوشبینیم رو بردارم و بیفتم به جون دیوار بدبینی.
نبض 64 از لرستان
نوشابه
میخواهم روزی از همین روزها دست خودم را بگیرم و ببرم هواخوری! برای خودم نامة فدایت شوم بنویسم و به آدرس خودم پست کنم. میخواهم یک کادو به خودم هدیه کنم و رویش بنویسم: تقدیم با عشق!
شیوا
یه تابلو هم نصب کن روش بنویس: باز کردن نوشابه به هر مقدار پذیرفته میشود!
دالان
سکوت/ دالانیست/ مابین قلب من و این چشمها/ آه!/ که رد نمیشوند/ چه کادوهای محرمانهای/ از نیزار شبانة مژههایت!
علیرضا ماهری
یکی میمرد ز درد بینوایی
کسی چه میداند؟! چشمهای سرخ باد کردهام را قایم کردهام یا جلوی اشعة خورشید و نگاههای هرزه را گرفتهام که عینک آفتابی زدهام؟! کسی چه میداند؟ دلم برای درد دل سنگفرشهای پیادهرو تنگ میشود یا به احتمال دیدنت فکر میکنم که این چنین بیهدف راه افتادهام در خیابانها؟ کسی چه میداند؟ شاید هنوز هم دوستت دارم یا فقط کلماتی که بعد از تو در دلم مانده را بالا میآورم که باز کنار زمزمههای عاشقانه، تو را جای میدهم؟ کسی چه میداند؟ شاید تو، با همه لبخندهایت، با همه بیخیالیهایت، در حال مُردنی که من اینگونه بیقرار شدهام.
(بعد از چند هفته اسمم رو تو تلگرافخونه دیدم یه شب از شوق نخوابیدم! حالا تو فک کن متنمم چاپ شه! واااای چی مییییشه!)
آذر صحت از مشگینشهر
کسی چه میداند؟ توی این گیروویر یه نفر هم اومده میگه: خانوم زردک میخواهیییی؟! (بهش گفتم بره جای بیخوابی تو همچنان بخوابه)
الان این عشقه
هیس! هیچی نگو... صدای تو را باد هم نباید بشنود! تمام وجود تو مال من است. مردم میگویند حسودم؛ تو میگویی دیوانهام؛ اما من عاشقم! بگذار هر چه میخواهند بگویند: عشق، حسادت، دیوانگی....
تو بخند تا ببینی چطور برایت جان میدهم!
بدون نام
خطا
وقتی به یه نفر اینقدر فضا میدی که میتونه توش فوتبال بازی کنه، خب یه دفعه هم میزنه شیشه احساست رو میاره پایین. اونایی که در ارتباط با ما مدام تجدید میشن باید خیلی زود در ارتباط باهاشون تجدید نظر کرد. یادمون نره دو تا کارت زرد یعنی اخراج!
پیمان مجیدی معین
یافتم: زمین گرد است
آدمایی که میگن: «هستم» اگه به بیانصافی متهم نشم، هیچ کدوم در عمل «نیستن»! [...]فقط میخوان چشما رو به سمت خودشون بکشن و خوشباورانه فکر کنن خیلی آخرشن ولی غافلن از این که یه روزی ماه از پشت ابر بیرون میاد. میخوام فریاد و اعتراضم رو از طریق شما بگم: ای آدمایی که در اوج راحتی دارین به سر میبرین و به آدمای دیگه به دیدة وسیلهای برای پرواز نگاه میکنید، آگاه باشید: زمین گرده و چرخان.
رکسانا از کرج
انتگرال گرفتن از کنجکاوی
یه سوالی خیلی وقته ذهنم رو درگیر کرده. اگه میشه جوابم رو بدین: واقعا چرا بعضی از ما آدما وقتی میدونیم یه کاری غلطه بازم دوست داریم انجامش بدیم و خودمون رو گول بزنیم؟ مثلا میگیم: تجربهس اشکال نداره، یا این به خاطر کنجکاویمه و... هزار و یک بهونه واسه گول زدن خودمون میاریم. چرا بعضی از ما بجز همدیگه، خودمونم گول میزنیم؟
زهرا ضیغمی، 15 ساله از قم
آخرش همه همینیم
دستهایش درست شبیه دستهای من و تو، شاید هم زیباتر و لطیفتر از دست من و تو. پاهایش محکمتر از پاهای من و تو، حتی قدرت دویدنش به هر دوی ما میرسید. سوی چشمهایش ریزترین اتفاقات را از دورترین مسافتها تخمین میزد. تنش زیباتر و سالمتر از آنچه فکر میکنیم؛ چروکهایی که روی پوستش میبینی، حرفهای کندهکاری شدهای است که زمانی با غم و شادی گذرانده و با تمام سرزندگی و شادابیهای جوانی به پیری رسیده. چه خندههای زیبایی داشت، چه روزهای خوبی گذراند. چقدر غرور زیبای جوانی را دوست داشت. میبینی این عصا، عینک، سمعک و دندان مصنوعی را؟! از همه اینها روزی با خنده صحبت میکرد؛ حال همه چیز او هستند!
این همان تویی که میشوی! بگیر دستهای لرزانی را که بگیرند روزی دستهای لرزانت را.
پریسا، روانشناس جوان از سقز
(یخده به شیوه نگارش هم نگاه کن که حرف خیام رو هم نشنیده نگرفته باشی. آخه اومده میگه: نگاه به دست خاله کن، اینجورکی غربیله کن!!)
قصة تکرار
همة من هر روز کلمهبهکلمه به مرگ نزدیک میشود. میشنوی صدای هقهق گریة آسمان را؟ این صد روزهاست بیوقفه در من تکرار میشود و آه میکشد؛ آه نبودن تو را...
عذاب بیتو بودن روزبهروز بیقرارتر میکند مرا. میدانم پاییز عشق از راه رسیده است.
رضوان
بهانهگیری
قفسه سینهام درد میکند. نمیدانم سرما خوردهام یا نشانه دلتنگی است؟ سرماخوردگی چارهاش تجویز قرصهای رنگارنگ است اما دلتنگی... دل تنگم بهانه دارد برای دلتنگیهایش: بهانة ندیدنت، نشنیدنت... بهانههایم زیاده شده. نمیخواهی بهانهها را بیبهانه از دلم بگیری؟
ندا
شما لطف کن اول مقوایی که روی در زدن بخون؛ نوشته: ویزیت بعدازظهرها با نوبت قبلی!
هلاکنامه فروزانی
فاصلهها که کم میشه ترس من بیشتر میشه. انگار عادت شده برامون دور بودن و دور شدن. گفتن حرف تو شیار فاصلهها شنیدنیتره تا جدار پنجرهها. نمیدونم چه حکایتیه بین جاده و دیوار؟ جاده یه مسیر طولانیه رو به ناکجا، مفهومش جداییه، همین مفهوم با تمام تلخیش، حریصترم میکنه واسه چشیدن طعم انتظار و نزدیکترم به تو؛ حتی برای شنیدن قدمهات... اما وقتی جادهها کنار میرن و با هم بار میبندیم تا پشت دیوار زندگی مفهوم تازهای متولد شه، انگار هر چی دیوارها به هم نزدیکتر باشن ما بیشتر از هم دور میشیم!
حکایت عجیبیه بین جاده و دیوار!
فروزان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: