زن جوان زندگی‌اش را دوباره ساخت

از ته چاه بیرون آمدم

سمیرا ـ م زمانی که دختری جوان و دانشجو بود، به زندان افتاد و پنج سال را در حبس ماند، اما بعد از آزادی سعی کرد گذشته‌اش را جبران کند و زندگی خوبی برای خودش بسازد. سمیرا که اکنون زنی چهل ساله است، می‌گوید با گذشت حدود 20 سال از زمان زندانی شدنش، هنوز اثرات آن دوران به‌طور کامل از بین نرفته، اما توانسته به آرامش نسبی برسد. گفت‌وگوی تپش را با وی بخوانید:
کد خبر: ۶۳۸۰۷۹

قبل از هر چیز توضیح بده چرا به زندان افتادی؟

من اهل شرق کشور هستم و وقتی در رشته حسابداری در تهران قبول شدم، به اینجا آمدم. خانواده‌ام وضع مالی خوبی نداشتند، به همین دلیل دنبال کار گشتم تا بتوانم هزینه تحصیلم را تامین کنم. بالاخره هم در شرکتی کار پیدا کردم. بعد از مدتی رابطه مدیر با من خوب شد و گفت می‌خواهد کمکم کند تا پیشرفت کنم. او برایم دسته‌چک گرفت و خودش چک‌ها را خرج می‌کرد. با آنها جنس می‌خرید و قرار بود بعد از فروش آنها 40 درصد سودش را به من بدهد، اما کلاهبردار از آب درآمد و فرار کرد و من به جای او گیر افتادم.

یعنی از قبل حدس نمی‌زدی ممکن است چنین اتفاقی بیفتد؟

اصلا. آن موقع دختری ساده بودم که فکرم به این جور جاها نمی‌رسید. وقتی پیش قاضی، ماجرا را تعریف کردم، با این که حرفم را باور کرده بود، گفت، اول این‌که مدرکی ندارم که ثابت کند مدیر شرکت به من بدهکار است؛ دوم این‌که چک‌ها مربوط به من است و باید بدهی‌ام را بپردازم.

ولی تو که پولی برای پرداخت بدهی نداشتی.

18 میلیون تومان آن موقع پول زیادی بود. بیچاره پدر و برادرهایم از کار خودشان زدند و دنبال کار من افتادند، اما فایده‌ای نداشت. پنج سال در زندان ماندم تا این‌که بالاخره آزاد شدم.

چطور آزاد شدی؟

شاکیان وقتی دیدند دست‌شان به جایی بند نیست، قبول کردند بخشی از پولشان را بگیرند و رضایت دهند. پدر و برادرانم هم با قرض، پول را جور کردند و دادند. وقتی از زندان بیرون آمدم، به آدمی تبدیل شده بودم که دیگر هیچ چیزی برای باختن نداشت. قبل از آن دختری دانشجو بودم که فکر می‌کردم آینده خوبی دارم، اما هم از درس خواندن ماندم و هم این‌که سال‌های زندان باعث شده بود روحیه‌ام حسابی خراب شود، تازه کلی هم بدهکار بودیم و باید قرض‌ها را صاف می‌کردیم. انگار ته چاهی افتاده بودم و فکر می‌کردم هیچ وقت راه نجاتی نخواهم داشت، اما به خودم قول داده بودم هر کاری که از دستم برمی‌آید، انجام دهم. نباید ناامید می‌شدم، اگر می‌خواستم گوشه‌ای بنشینم و دست روی دست بگذارم، به هیچ جا نمی‌رسیدم.

تلاش‌هایت را از کجا شروع کردی؟

به پدرم گفتم می‌خواهم در تهران بمانم و کار کنم. او اول مخالفت کرد، اما وقتی خیلی اصرار کردم، قبول کرد. البته شرط کرد که یکی از برادرهایم هم پیش من بماند. دو نفری اتاق کوچکی را کرایه کردیم و برادرم خیلی زود کار پیدا کرد؛ البته کارگری ساده بود، ولی به هر حال حقوقی داشت. من خیلی دنبال کار گشتم، سابقه‌ام باعث می‌شد کمتر به من اعتماد کنند تا این‌که بالاخره در یک مانتوفروشی، به عنوان فروشنده مشغول شدم. من از قدیم کارهایی بلد بودم ،مثلا گل‌سرهای قشنگی درست می‌کردم. با صاحب مغازه صحبت کردم و قبول کرد آنها را در مغازه‌اش بفروشم؛ البته همه اینها روی هم چندان پولی نمی‌شد، ولی بهتر از هیچی بود.

چه مدت طول کشید تا توانستی قرض‌هایت را بدهی؟

ـ دو سال بعد از آزادی‌‌ام پدرم فوت شد. او موقع مرگش هنوز به خاطر من بدهکار بود. بیشتر از قبل احساس مسئولیت می‌کردم، چون فکر می‌کردم تا وقتی قرض‌ها را ندهم، روح پدرم در عذاب است. این وسط برادرم هم هرچه درمی‌آورد، روی پول من می‌گذاشت. بالاخره بعد از چهار سال همه بدهی‌ها تمام شد، البته بخشی از آن پول را با ضمانت صاحب مانتوفروشی از بانک وام گرفتم، با این حال خیالم راحت‌تر بود.

زندگی‌ات از چه زمانی سر و سامان گرفت؟

از وقتی ازدواج کردم. شوهرم صندوقدار یک پیتزافروشی بود که کنار مغازه ما قرار داشت. بعد از ازدواجمان او ماشین خرید و با آن مسافرکشی می‌کرد. من هم در مانتوفروشی کارم را ادامه دادم و از آن به بعد زندگی‌ام کم‌کم سر و سامان گرفت. وقتی بچه اولم به دنیا آمد، دیگر سر کار نرفتم و از آن موقع تامین همه مخارج، به عهده شوهرم است. البته قسط‌های خودم تمام شد. ما هنوز مستاجر هستیم و از نظر مالی مشکل داریم. اثرات زندان هنوز برای من تمام نشده است، ولی به هر حال خدا را شکر که خانواده خوشبختی هستیم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها