در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جمشید پسر کوچک خانواده است و برادری بزرگتر از خودش دارد. او میگوید برادرش معتاد است و خانواده از او قطع امید کردهاند: برادرم خیلی سال است اعتیاد دارد، پدرم چند بار سعی کرد او را ترک بدهد، اما فایدهای نداشت. ما دو برادر، زندگی درست و حسابی پیدا نکردیم. او آن طور زندگی خودش را آتش زد و من هم یک جور دیگر.
پدر جمشید کارگری ساده و مادرش خانهدار است. متهم میگوید: من و برادرم وقتی بچه بودیم، مادرم میگفت بزرگ که شدید، درس میخوانید، دانشگاه میروید و برای خودتان کسی میشوید، اما این طور نشد. برادرم که نتوانست دیپلم بگیرد و کلاس دوم یا سوم دبیرستان ترکتحصیل کرد. من هم هیچ علاقهای به درس و مدرسه نداشتم. همیشه نمراتم پایین بود اما به هر سختی و بدبختی که بود، بالاخره دیپلمم را گرفتم اما فایدهای نداشت. اول خواستم سر یک کار درست و حسابی بروم. هر روز هم روزنامه میخریدم اما کار نبود یا کسی قبل از من آن را میگرفت.
جمشید توقع داشت شغل رده بالایی نصیبش شود و وقتی نتوانست به کار دلخواهش برسد، بیشتر وقتش را در خیابانها سپری میکرد. او میگوید: بعد از سربازی واقعا کاری نداشتم. بیشتر از همه با یکی از دوستانم به اسم مجید این طرف و آن طرف میرفتیم. پدر او یک پراید داشت که مجید بعضی وقتها آن را برمیداشت و با هم در خیابانها میچرخیدیم. بعضی وقتها هم مسافر میزدیم تا پولی گیر بیاوریم. یک بار دو پسر نوجوان را سوار کردیم و من به سرم زد از آنها دزدی کنیم. موضوع را به مجید گفتم و او هم قبول کرد. بچهها را ترساندیم و پولشان را گرفتیم اما بچهها موقع پیاده شدن داد و فریاد کردند و نزدیک بود گیر بیفتیم.
متهم از همان زمان به صرافت افتاد از طریق دزدی، پول به دست بیاورد. او میگوید: آن شب خیلی فکر کردم و دیدم آن طور دزدی کردن، خطرناک است بخصوص اینکه ماشین مال پدر مجید بود و او هم به دردسر میافتاد.به سرم زد ضبط ماشینها را بدزدم اما تنهایی نمیتوانستم این کار را بکنم. به همین دلیل سراغ مجید رفتم. مجید مشکل مالی زیادی داشت. با اینکه خانوادههایمان تقریبا در یک سطح بودند و با هم بچه محل بودیم، او مشکلات بیشتری داشت و برای همین سریع قبول کرد.
جمشید ادامه میدهد: دزدیهای اول خیلی سخت بود.از قبل میدانستم چطور در بعضی ماشینها را باز کنم. شبها با مجید در کوچه و خیابانهای محل خودمان پرسه میزدیم تا ماشین مناسب را شناسایی و دزدی کنیم. اوایل برای فروش مال مسروقه مشکل داشتیم. یکی دو بار رادیو ضبطها را به برادرم دادم و او کمی پول به من داد. چون معتاد بود، خلافکارهای زیادی را میشناخت. بعد از آن خودم از طریق چند واسطه با مردی آشنا شدم که مالخری میکرد. از آن به بعد همیشه سراغ او میرفتیم.
متهم میافزاید: ما پول زیادی از این راه گیر نمیآوردیم، اما هر چه گیرمان میآمد، خرج تفریح میکردیم. با مجید میرفتیم قلیان میکشیدیم. آن موقعها به رگ بیخیالی زده بودم. هر وقت هم پدرم میپرسید چرا دیر به خانه میآیی و چرا دنبال کار نمیگردی، با داد و فریاد جوابش را میدادم. همه ترس او از این بود که من هم معتاد شوم اما من معتاد نشدم. فقط هر از گاهی تفریحی مواد میکشیدم.
جمشید حرفهایش را این طور به پایان میبرد:یک شب وقتی داشتیم ضبط یک پراید را برمیداشتیم، گشت کلانتری سر رسید و دستگیرمان کرد. حالا هم بلاتکلیف هستیم. من قبلا دستگیر نشده بودم و خیلی میترسم. میدانم تحمل زندان خیلی سخت است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: