در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چند بار با فاطمه صحبت کرد و گفت: فاطمهجان تو هم کوچولو بودی، شیرخوردی تا بزرگ شدی، علی هم خیلی کوچولوست و باید شیر بخوره تا زود بزرگ بشه و با تو بازی کنه. اما او ساعتها مینشست و هایهای گریه میکرد و میگفت هیچکس من رو دوست نداره، از وقتی که این علی زشت به دنیا آمده کسی دیگه به من توجه نمیکنه. من اصلا علی رو دوست ندارم.
مامان مهربان اصلا نمیتوانست علی را تنها بگذارد، چون فاطمه تبدیل شده بود به یک دختر شرور و بدجنس و تا میدید کسی پیش علی نیست میرفت سراغش و اذیتش میکرد و گریهاش را درمیآورد.
یک روز مادر غافل شده بود که دید فاطمه، علی را برده جلوی پنجره و گذاشته تا سرما بخورد. یک روز دیگه هم آنقدر زده بود روی دستهایش که دو تا دست علی کوچولو قرمز شده بود. خلاصه مادر فاطمه از حسادتهای او خسته شده بود و هر راهی را که میرفت، هیچ فایدهای نداشت و روزبهروز رفتارهای فاطمه بدتر میشد. تا اینکه مادرفاطمه با مادرش مشورت کرد.
مادربزرگ در گیلان زندگی میکرد و وقتی متوجه رفتارهای فاطمه شد، تصمیم گرفت به خانه آنها بیاید. مادربزرگ با خودش چند جوجه کوچولو برای فاطمه آورده بود. او از خوشحالی نمیدانست چه کار کند. بالا و پایین میپرید و خوشحالی میکرد و میگفت: فقط مامانبزرگ منو دوست داره. منم فقط مامانبزرگ رو دوست دارم. مادربزرگ خندید و گفت: حالا معلوم میشه که کی چه کسی رو بیشتر دوست داره. فاطمه کوچولو حسابی با جوجه کوچولوها سرگرم شده بود طوری که یادش میرفت باید ناهار و شام بخورد. هر روز سر سفره که مینشست اول توی یک ظرف، نان خرد میکرد و میبرد به جوجههایش میداد و بعد خودش غذا میخورد. یک روز از این روزها مادربزرگ یک لیوان چای ریخت و به حیاط رفت و لب حوض آب نشست و مشغول تماشای فاطمه و جوجهها شد. دختر کوچولو هم سخت مشغول رسیدگی به جوجههایش بود و یک چوب نازک و کوچولو هم دستش گرفته بود و مدام به آنها میگفت چه کار کنند، چه کار نکنند.
مادربزرگ، فاطمه را صدا کرد و گفت: چرا اینقدر به این جوجهها رسیدگی میکنی؟ مگه تو منو دوست نداری؟ پس چرا به من توجه نمیکنی؟ فاطمه گفت: بله، اما مامانجون شما دیگه بزرگ شدید. اینها کوچولو هستن و میخوام زودتر بزرگ شوند تا خودشون بتونن از خودشون مواظبت کنن تا یک وقت خدای نکرده بلایی سرشون نیاد. مادربزرگ مهربان خیلی آرام حرفهای دختر کوچولو را گوش کرد و بعد گفت: خوب فاطمه جان تو که اینقدر دختر مهربانی هستی و متوجه میشوی که این جوجهها کوچولو هستند و باید بهشون رسیدگی کنی تا بزرگ شوند، پس چرا با برادر کوچولوت این رفتار بد را داری. او هم مثل این جوجهها کوچولوست و باید بهش رسیدگی کنی تا بزرگ بشه. دخترم تو باید برادرت رو بیشتر از جوجههایت دوست داشته باشی.
فاطمه فکری کرد و دید که در این مدت کاملا اشتباه میکرده و همانطور که او جوجههایش را دوست دارد و دلش میخواهد زودتر بزرگ شوند، مادرش هم برادر کوچولویش را دوست دارد و میخواهد بزرگ شود و از آن روز به بعد تصمیم بهتری برای کارهایش گرفت.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: