پیام‌های کوتاه

* مطالبتون رو می‌تونید یا به pasukhgoo در gmail.com ایمیل کنید، یا به نشونی پُستی صفحه بفرستین، یا به شماره‌ای پیامک کنید که صفحة آخر چاردیواری چاپ شده. دلنوشته، خاطره، متن ادبی، نظرت دربارة نوشته‌های بروبچ، هر چی رو از مخچۀ خودت دراومده بفرستی، هوات رو دارم (اما اگه تو سرچ خودم متوجه شم کسی متنی رو کپی کرده و با تغییراتی فرستاده، یا بعد از چاپ یکی بیاد بگه فلانی نوشته‌ش کپی بود، این سند، اینم مدرک... گله نکنی که چرا اسمم همه‌ش تو تلگرافخونه‌س... هاااا... گفته بااااشم! حوااااست بااااشه!)
کد خبر: ۶۳۱۲۴۱

عارف حقی از گرگان: 1-مثل یه ابر بارونی روز بعد آفتابی شدی/ مثل یه آفتاب شبها مهتابی شدی/ مثل یه اشک تو چشمهام ماهی شدی/ مثل یه خنده رو لبهایم گاهی شدی/ مثل یه معشوق برا قلبم بی‌تابی شدی. 2-وقتی نباشی این زندگی سراب می شه/ نفسم می‌گیره چشمهام تار می‌شه/ سرگردون و حیرون می‌شم/ باشه باشه، هر چی تو بگی من لال می‌شم.

خیام و حافظ هر دو گفتن... (چی می‌گیییین؟ چیییح؟) ای بابا، انگار چیزی نمی‌گن و دارن با علائم اشاره صحبت می‌کنن!

آلاله: حسامی از دستت غضبناکم بدجور ولی در حال حاضر با نن‌جونت کار داشتم! مامان‌بزرگ وردنه‌تون رو می‌شه دو دقیقه بدید؟ با سر نوه‌تون کار دارم! آخه یعنی چی واقعا؟ چرا به مطالب ما تازه‌کارا توجه نمی‌کنی؟[...]

مامان‌بزرگم می‌گه دلت میاد این‌طوری پیش من از نوه‌م بد می‌گی؟ اونم اون که اتفاقاً همین یه پله قبل هم نشون داده به تازه‌کارا توجه بیشتری داره!

بانمک 25 ساله: وقتی دیدم تو خونه بروبچه‌ها جام نیست رفتم خونه بغلی! آره بچه شدم حرفیه؟ با این‌که این کوچولوها خیلی اذیتم کردن ولی یه چی دستگیرم شد: این‌که زندگی پر از خط‌چین‌هایی است که ما باید به هم وصل کنیم تا به اون چیزی که می‌خوایم برسیم. کوچولو چکار می‌کنی؟ نمی‌خوام چشامو رنگ کنی! کی به اینا آموزش نقاشی داده؟ این منم یا دایناسور!؟

اکسیر آبی: دیشب از چشمانم بهت می‌بارید! گفته بودی از باران بیزاری، از دستان غریبه‌ها بیزاری، بیزاری [که] بارانِ چشمان مرا بر گونه‌هایم به نظاره بنشینی! آن روز که زیر باران دستانت را در دستانش دیدم باریدم و باریدم اما تو فقط لبخند زدی. دروغ چرا؟ نمی‌دانم چرا دیگر باران را دوست ندارم. دیشب از چشمانم تنهایی می‌بارید.

اگه مطمئن بودم کپی نیست، می‌ذاشتمت وسط صفحه که دیگه تنها نباشی! (حالا دفعه بعد؛ امیدوارم بروبچ نگن کپی بود).

آخر راه: اگه این راه رو بخوای ساده و خوش فراز باشه/ برای رسیدن به خواسته‌هات پر پرواز باشه/ باید از خیلی چیزا بگذری و خوب ببینی/ که کجا راه بری، دنیا برات ساز باشه/[...]

دختر کاغذی، سارا: در چه صورت نوشته‌ای تو صفحة سمت راست و در چه صورت تو صفحة سمت چپ چاپیده می‌شه؟ بر اساس ایمیل یا پیامک بودن که نیست؟

نع، نیست! چندین بار اساساتش رو گفته‌م! اگه شعره، حداقلهایی از شعر رو رعایت کرده باشه، اگه متن ادبیه، فرم و محتوای خوش‌ساخت و درست‌ودرمونی داشته باشه، اگه خاطره و نظره، روون و راحت بیان شده باشه، یه چی هم باشه که آدم میلش بکشه به خوندن، طنز هم که تکلیفش معلومه (دِ! دسسس‌تتُ بندااااز!). حالا هر چی این ویژگیها روی دست‌انداز افتاده باشه، هی به سمت کوتاه شدن در حد پیام کوتاه یا از اون هم بیشتر در حد تلگراف می‌ره (اگه همین‌طور بره و بره و بره هم...!). کپی‌ها هم که از قبل تکلیفشون معلوم بوده: مستقیم در لیست سیاه و بین اسامی غیر قابل اعتماد!

آرام​ترین تپش قلب: چقدر سخت است دلت را به آسمانی بسپاری که این روزها از سر دلتنگی، های‌های می‌بارد. دلت می‌خواهد این روزها بروی به آسمان، لابلای باران، در پی آرزوهایت. من می‌فهمم ای دل که چه در سر داری. می‌فهمم که بیم از چه داری[...] هنوز هم دلگرم باش.

اعظم 30 ساله از اندیمشک: اصلا کسی رو ندارم که دردا و مشکلاتم رو بهش بگم. دیگه دارم تو بازی زندگی کم میارم. از اسم مستعارم (ظاهر آرام و درون خروشان) هم خسته شدم. دوس دارم خودم باشم. به زینب فخار هم بگین مطالبش رو خیلی دوس دارم.

قبل از گشتن دنبال کسی، چشات رو باز کن! این گوشه رو ببین! گوشه نه، گووووش! تا زمانی که اون شخص رو پیدا نکردی، هر چی می‌خوای واسه‌ش درددل کن سبک شی!

فرهاد شیرازی: همه نالند از دست حسامی/ که تا یابند از او یک نشانی/ همه دارند یک حدس و گمانی/ زن است و مرد و پیر و یا جوانی؟/ حسامی گر تو خود داری زبانی/ بگو آخر از اینها تو کدامی؟

ای نامه که می‌روی به سویش/ فی‌الفور بزن یکی تو گوشش!/ مویش بکش و بگو پسر جان/ نادیده بگیر، نیار به رویش!

محمد از بابل: من از روز اول که این صفحه چاپ شد تا حالا بودم، خوندم، ولی نوشته یا پیامی ندارم. با این صفحه بزرگ شدم. امروز یهو حسی بهم دست داد که پیام بدم: همین که چند ساله موندی کلی می‌ارزه[...].

هان؟ من برم یه نامه از خودم به جا بذارم و عین آخر این فیلمای رمانتیک، کم‌کم توی افق حرکت کنم و در دوردستها از نظرها محو بشم! (مامان بزرگمم می‌گه: ننه جون، این که نوه‌م چند ساله مونده اصلا ارزشی نداره، اون که ارزش داره تویی که داری فرهنگ تشکر در زمان حیات رو باب می‌کنی! باید به عنوان اولین ایرانی در این زمینه اسمت رو ثبت کنن تو رکوردای گینس!)

ستاره سهیل: انتقاد دارم شدید! آقا شدید! به جای گذاشتن اون هندونه که اندازه دو طبقه از برج میلاده، سه تا مطلب از تلگرافخانه چاپ کن. مطالب من هم هیچ!

اختیار دارید بسیار! آقا بسیارها! منم موافقم! به صفحه‌آرا گفتم: خوبه بیایم از این حاشیة سفیدِ یکی‌دوسانتیِ دور صفحه هم استفادۀ بهینه کنیم، یه مقدار از اسامی بروبچ رو چاپ کنیم اون‌جا خالی نمونه! یه جوری ممتد و بدون فاصله نگاهم کرد که الان دو سه هفته‌س وقتی می‌بینمش دستام رو قلاب می‌کنم پشت کمرم، با قدمهایی آرام، غبغب به جلو، سر به طرف بالا و در حال تماشای آسمون، بیخیال و سوت‌زنان از کنارش رد می‌شم!

بدون نام: یهو یه فکر بکر زد به سرم گفتم زود واسه‌تون بفرستم. البته فقط به درد مجردها می‌خوره‌ها! بهتر نیست آدمها به جای این‌که کلی پول بابت خرید گوشیهای مختلف مارکدار بدن تا یه همراه داشته باشن، همون پول و وقت رو صرف زیبا ساختن ظاهر و باطن خودشون کنند تا همراه دائمی داشته باشند؟

آفرین! خوشم اومد! این دیگه خیلی بکر بود! البته نه که خیلی بکره، باس یه خرده وقت بذاری بیشتر روش کار کنی نواقصشم برطرف شه! (فکر بکر کرده! یهو! من نمی‌دونم این پیشیه کجا رفت؟ پیشی بیا منو بخور راااااحت شم زودی!)

بیگانه در قفس: (در جواب امید، بچه بیست و چند ساله) من هم با تو هستم، با تویی که فکر می‌کنی آدمهای بزرگ کسانی هستند که درد و رنج یا شادیهای بزرگ داشته باشند. بلکه بزرگی به این است که تو از چیزهای کوچک درسهای بزرگ بگیری و تلاش و امید به دلخوشیهای کوچک را نقطة شروع برای رسیدن به هدف بزرگ بپنداری.

سیف‌الله خان پدر بزرگ بردیا از بوشهر: پشت این سیبستان، جائی هست که شکوفه به شبنم گفت سلام و تلافی نگاه آن دو، خط ممتد تصویری شد که خورشید هر سپیده در آن می‌رقصد (سال 82 نوشتم. می‌خوای بچاپ می‌خوای نچاپ، ولی تهمت کپی نزن که تا این تاریخ ازت دلخورم و احساس می‌کنم شخص خودت یه ریزه مشکل داری. به بچه بیست و چند ساله از کرج و حامی و پارتی او حسامی: اگر ما هم هر هفته مثل شما گل سرسبد بودیم و یادداشت صد کلمه‌ای چاپ می‌شد، باید هم برای ما سینه سپر کنی. حق داری! حسامی برای ما که مثل زن‌بابا برخورد می‌کنه).

من مخلص شمام هستم پدربزرگ. با هیچ پدربزرگی هم پدربزرگ کشتگی ندارم که! اما جای کم، برعکسش افراد زیاد، به اضافة اعتراض اونایی که نوشته‌های خودشون رو می‌فرستن، باعث می‌شه وقتی می‌گن فلان متن کپی بود و اینم سند و مدرکش، یا بهمان مطلب ضعیف بود چرا چاپش کردی، این جور مطالب رو بذارم کنار و به ذکر اسمش توی تلگرافخونه اکتفا کنم (البته این که الان فرستادی محشر بود).

علیرضا 7 از کوچه پشتی: [...]می‌خوام یه شعر بگم حال کنی پاسخگو/ بخند دیگه پس اون لبخند شیرینت کو؟ تا این لحظه ندیدم هیچکی مث تو/ مزه نمی‌ده بهم دوشنبه‌ها بدون تو/ فقط جام جم و چاردیواریو عشقه/ اما پاسخگو حتما اسمش خیلی زشته/ همه‌ش نکنید به خاطر صفحه اصلی دعوا/ به جاش صبحونه بزنید کره و مربا/[...].

نفهمیدم... گفتی پاسخگو اسمش زشته؟ بگیرم دست و پات رو تو دهنت فلفل بریزم؟! هوم؟! بگو ببخشید! (کو اون شیشة فلفل؟!)

آذین رخ‌فروز، 18 ساله از مسجد سلیمان: در جواب امید خواستم بگم با همه مشکل داری آیا؟[...].

بدون نام: اگه دو نفر با اسم مشابه برای شما پیام بفرستن چه می‌کنید؟

بس که پرتم متوجهش نمی‌شم و اگه خوب باشه چاپ می‌کنم! اگه بد باشه هم که نع! (الان یه پله می‌پرم جلو سوال بعدیت رو جواب می‌دم:) حالا اومدیم دیدیم هر دو شاکی شدن! چه کار می‌کنیم؟ می‌فرستیمشون دفتر، در حضور مدیر، بزنن تو سر و کله همدیگه، بعد یه اسم متفاوتی انتخاب کنن دوباره برگردن سر کلاس!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها