در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بله، درست حدس زده بودم؛ چراغ هشدار نشان میداد بنزین زیادی در باک ماشین نمانده و حتما باید در اولین پمپ بنزین آن را پر کنم. کمی نگران شدم. تا چشم کار میکرد، هیچ نشانی از پمپ بنزین و روستا و آبادی نبود. پس چارهای نداشتم غیر از اینکه پیش بروم و امیدوار باشم.
کمی جلوتر جاده پیچ میخورد و تقریبا تغییر جهت میداد. به محض اینکه آن پیچ را رد کردم، پمپ بنزینی مشخص شد. اما خیلی خلوت بود و لحظهای فکر کردم متروکه است. با این حال، وارد پمپ بنزین شدم. پیرمردی از داخل اتاقک جایگاه بیرون آمد و به من خوشامد گفت. از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم.
میترسیدم راه زیادی در پیش داشته باشم و برای همین فکر کردم بهتر است باک ماشین را تاجایی که امکان دارد، پرکنم. میخواستم پول بنزین را به پیرمرد بدهم اما داخل جیبهایم را گشتم و خبری از کیف پولم نبود. داخل ماشین رفتم و آنجا را هم به دقت نگاه کردم، اما باز هم نبود که نبود. دوباره احساس نگرانی و ترس بر من غلبه کرد. به پیرمرد گفتم باید لابهلای وسایلم را بگردم و این کار کمی زمان لازم دارد. پیرمرد هم با شنیدن این حرف راهش را گرفت و به طرف ماشین دیگری رفت که تازه وارد جایگاه شده بود.
با خودم فکر کردم و کارهایی را که از صبح تا آن موقع انجام داده بودم، بررسی کردم تا یادم بیاید کیف پولم کجاست. در همان لحظه متوجه شدم کیف پولم را روی میز آشپزخانه دوستم جا گذاشتهام و بدون اینکه پول یا کارتی داشته باشم، راهی این سفر طولانی شدهام. اگر میخواستم به خانه دوستم برگردم و کیفم را بردارم باید پنج ساعت در این کویر به عقب برمیگشتم و اگر هم بنزین نمیزدم هیچ وقت نمیتوانستم به مقصد برسم. به راننده دیگری که در جایگاه بود، نگاهی انداختم تا ببینم میتوانم از او مقداری پول قرض بگیرم یا نه. او راننده کامیون بود و چهرهای خشن و گرفته داشت که من را از این کار پشیمان میکرد، اما مگر چاره دیگری هم داشتم؟!
خیلی دلم نمیخواست از او تقاضای کمک کنم، اما ناچار بودم. با بیمیلی به طرفش رفتم و جریان را برای او تعریف کردم. نمیدانستم چه واکنشی نشان میدهد و چطور با من برخورد میکند. از او خواستم مقداری پول به من قرض بدهد یا چند لیتر بنزین و البته به او اطمینان دادم به محض رسیدن به شهر پول را به حسابش واریز میکنم. مرد با همان چهره گرفته و بداخلاق به حرفهایم گوش کرد و بعد از آن به طرف ماشین من آمد و به جای اینکه کمی پول به من بدهد، باک ماشین را تا جایی که میشد، پر کرد.
بعد هم لبخندی زد و همان طور که داشت پول بنزین را به پیرمرد میداد، گفت: چند سال قبل یکی از رانندهها همین کار را با من کرد، چرا من خوبی او را تکرار نکنم؟
البته او یک شرط هم برای من گذاشت و گفت: تو هم هر وقت کسی را دیدی که این طور گیر افتاده، حتما به او کمک کن و از این کار هم خوشحال باش. این طوری خوبی هم در دنیا ادامه پیدا میکند.
مترجم: زهره شعاع
Inspirational Stories
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: