در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

ادیان ابراهیمی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) نیز از این حکم کلی مستثنا نبودهاند. هم ظهور مسیح و هم گسترش مسیحیت، هر دو درسهایی درباره نسبت سیاست با دین دارد که میتواند برای همه آنها که دغدغه دینی یا دین پژوهی دارند ـ اعم از مسیحی و مسلمان و.... ـ مفید باشد. بررسی این موضوع میتواند مسائل مهمی را برای پژوهشگران در ارتباط با دغدغه ابرقدرتهای سیاسی زمانه ما نسبت به گسترش دینی چون اسلام مطرح کند.
اندکی پیش از تولد مسیح، یک دین ابراهیمی در کنار چند دین یونانی و رومی در غرب آسیا و اروپا جریان داشت. ادیان یونانی با ادیان ابراهیمی (در آن زمان، صرفا یهودیت) تفاوت مبنایی داشتند چراکه ادیان یونانی توحیدی نبودند، بلکه به جای یک خدا، «خدایان» در آنها حاکم بودند. هر پدیدهای خدای مخصوص به خود داشت. از سوی دیگر، خدایان یونانی، چندان موجودات ماورای طبیعی و روحانی ـ آنگونه که در ادیان ابراهیمی از خداوند یا حتی فرشتگان تصور میکنیم ـ نبودند. در ادیان یونانی، طبیعت، در برگیرنده همه چیز (حتی خدایان) بود. همه چیز درون طبیعت رخ میداد و خدایان یونانی ویژگی موجودات طبیعی را داشتند؛ مثلا ازدواج میکردند، فرزند داشتند، گاه بسیار عصبانی میشدند، با یکدیگر مبارزه میکردند و...
در کنار این ادیان، یک دین ابراهیمی وجود داشت که پیرو حضرت موسی و قائل به یک خدای واحد بود. خدای یهودیت، فراطبیعی و قادر مطلق و بر همه چیز توانا بود. تصویر خدای یهودی، نزد ما مسلمانان، بسیار قابل فهمتر از تصویر خدایان یونانی است، اما همین خدای دین یهود (یهوه) (و البته نه خدای موسی، به اعتقاد ما مسلمانان) یک تفاوت مهم با خدای اسلام (و نیز مسیحیت) دارد. یهودیت ابتدا، یعنی در زمان نبوت موسی(ع) در میان یک قوم (بنیاسرائیل) ظهور کرد. به همین دلیل، خصوصیت قومی در این دین ماندگار و یهودیت مبدل به دین یک قوم و فقط همان یک قوم، شد. ادعای ادیان الهی این است که رستگاری را برای انسانهای پیرو خود به ارمغان میآورند، اما ادعای دین یهودیت این است که رستگاری را صرفا برای قوم بنیاسرائیل به ارمغان میآورد. در یهودیت انسانها مساوی نیستند، بلکه بنیاسرائیل جایگاه خاصی دارند. یهودیت از معدود ادیانی است که تبلیغ دینی ندارد، چراکه انسانهای دیگری که به لحاظ نسب خانوادگی، بنی اسرائیل به حساب نمیآیند، نمیتوانند یهودی شوند. بنابراین، یهودیت، دین یک قوم است یا به عبارت دیگر، صرفا یک دین نیست، بلکه دین به علاوه قومیت است.
همین تصویر قومیتی از دین یهود، منجر شد که یهودیان تصور کنند، خداوند، هر چند خالق همه چیز است، ولی در میان همه انسانها، عنایت خاصی به بنیاسرائیل دارد و برای آنها جایگاه خاصی قائل است. خدایی که این قوم را از بین دریا عبور داده تا از ظلم فرعون رهایی یابند، همواره منجی آنها در مقابل خطراتی است که پیش روی این قوم خواهد بود. یکی از نتایج چنین باوری، این بود که خداوند این قوم را تحت سلطه حکومتهای غیریهودی مسلط رها نخواهد کرد و یهودیان زیر سلطه کفر نخواهند رفت و در نهایت، منجی این قوم ظهور خواهد کرد و آنها را به برتری و شرف سیاسی خواهد رساند. بنابراین کمی پیش از تولد مسیح تقریبا اغلب یهودیان، قائل به این بودند که در آخر الزمان زندگی میکنند و وقت وعده الهی برای ظهور منجی رسیده است بنابراین یهودیان منتظر ظهور منجی خود بودند. منجی یهودیان براساس آموزههای تورات، مشیاه (Meshiah) نام داشت.
ولادت مسیح و ظهور مسیحیت
با ولادت مسیح، انتظار میرفت یهودیان از این اتفاق استقبال و منجی خود را در وجود او پیدا کنند اما این اتفاق برای اغلب یهودیان نیفتاد. عده اندکی از یهودیان، عیسی بن مریم را در چارچوب دین مسیح پذیرفتند که از رهبران آنها میتوان پطرس حواری و یعقوب را نام برد. این دسته از پیروان مسیح، عیسی بن مریم را پیامبری از پیامبران خدا میدانستند و تعالیم او را در ادامه تعالیم موسی پذیرفتند.
استقبال از مسیح، در میان اغلب یهودیان چنین نبود، بلکه اغلب او را منکر شدند و نهایتا ـ برمبنای باور مسیحیانـ او را به صلیب کشیدند. مخالفت با عیسی بن مریم از سوی یهودیان علل مختلفی داشت، اما یکی از مهمترین علتها، تعالیم فراقومیتی عیسی بود. خدای عیسی، برخلاف خدایی که یهودیان برای خود ساخته بودند، برای بنیاسرائیل نسبت به دیگر اقوام، تمایز و شرافت خاصی قائل نبود بلکه خدای عیسی، خدایی برای همه بشریت بود و هر کسی با هر نژاد و قومیتی میتوانست به او ایمان آورد و رستگار باشد.
این یکی از مهمترین علتهایی بود که ساختار قومیتی دین یهود و روحانیون یهودی، آن را نمیپذیرفتند و به مخالفت با آن برخاستند. آموزههای فراقومیتی مسیح، پایههای قدرت روحانیت و ساختار طبقاتی دینی زمان خود را به لرزه انداخت و این ساختار دینی، با فشار بر قدرت سیاسی، منادی مساوات بین انسانها را از جامعه حذف کردند. بنابراین رابطه دین و سیاست در ابتدای ظهور مسیح، به اتحاد دین قدیمی با ساختار سیاسی، علیه دین نوظهور با آموزههای انسانیتر منجر شد.
حمایت سیاسی از مسیحیت
در قرن چهارم، در امپراتوری روم، پادشاهی به قدرت رسید که نامش در تاریخ ادیان ماندگار شد. قسطنطین، پادشاهی بود که پس از اینکه امپراتوری روم در زمان پدرانش دچار واگرایی و انشقاق شد، به مبارزه با رقبا برخاست و پس از پیروزی در جنگ با آنها مجددا یکدستی و یکپارچگی را به روم بازگرداند. یکی از معضلاتی که قسطنطین با آنها در سلطنت مواجه بود، مساله تنوع دینی در گستره امپراتوریاش بود. یهودیان، پیروان ادیان یونانی و رومی و مسیحیان، در این قلمرو زندگی میکردند. تعداد مسیحیان، هرچند در بین طبقات فقیر جامعه رو به فزونی بود، اما مسیحیان هنوز به ساختار قدرت نفوذ نکرده بودند و به همین دلیل در معرض ستم و حتی شکنجه از سوی صاحبان قدرت ـ که پیرو ادیان دیگری بودند ـ قرار داشتند.
قسطنطین از فراگیر شدن مسیحیت بین فقرا و اکثریت جامعه و نیز آموزههای فراقومیتی مسیحیت، بهترین استفاده را برد و با اعلام اینکه خودش و همسرش، مسیحی شدهاند، مسیحیت را دین رسمی امپراتوری اعلام کرد. مورخان بهدلایل متفاوت، علت مسیحی شدن او را بیشتر انگیزه سیاسی میدانند تا دغدغه دینی اما دو نکته شایان توجه اینجاست: اولا کمکی که مسیحت به سیاست کرد که عبارت بود از بازگرداندن یکپارچگی و آرامش در قلمرو پادشاهی قسطنطین و فروکش کردن نزاعهای دینی و ثانیا کمکی که سیاست به مسیحیت کرد که عبارت بود از میدان دادن به مسیحیان تا دین خود را آشکارا اعلام کنند و بهدلیل عقایدشان در معرض شکنجه قرار نگیرند و نیز کلیساهای مسیحی بتوانند با برخورداری از حمایت سیاسی، پر رونقتر از قبل به تبلیغ مسیحیت بپردازند.
مساله آریوس
گویا حمایت قسطنطین از مسیحیت و رسمی شدن این دین در سراسر امپراتوری، مرهمی موقت برای بازگرداندن یکپارچگی به درون امپراتوری بود چراکه مسیحیان در پی برخورداری از حمایت سیاسی و داغ شدن مباحث دینی و کلامی، به دستههای کلامی مختلف تقسیم شدند و نزاع کلامی بین آنها، مجددا تشویش و چند دستگی را به درون گستره پادشاهی بازگرداند.
مهمترین جدل کلامی، بر سر تفسیر مسیحیان، از تولد عیسی مسیح و جایگاه او در ساختار اعتقادات مسیحی رخ داد. عدهای از مسیحیان (از جمله کشیش الکساندر و نیز آتاناسیوس) بر اساس نوع خاص تولد عیسی بن مریم، به او جایگاه خدایی بخشیدند. براساس باور آنها، مسیح، نه یک بشر، بلکه پسر خدا بود. اگر مسیح یک انسان بود، میبایست از یک پدر و مادر همچون سایر انسانها متولد میشد اما اکنون که او بدون نیاز به پدر، متولد شده، پس دارای شانی الهی است و انسان نیست. براساس دیدگاه این عده از کشیشان، عیسی مسیح نه صرفا یک پیامبر و نه یک بنده درستکار، بلکه خداست که تجسم یافته و شکل زمینی و انسانی پیدا کرده است.
در مقابل این عده از مسیحیان، دیدگاه دیگری وجود داشت که به باورهایی که بعدها در قرآن درباره مسیح مطرح شد، بسیار نزدیکتر بود. متکلم پیشرو این دیدگاه، آریوس نام داشت. براساس دیدگاه آریوس، تولد مسیح، معجزهای الهی است که بهواسطه فرشته الهی، روح القدس انجام گرفته، ولی مسیح نه پسر خداست نه خود خدا، بلکه بنده اوست و خداوند او را شایسته پیامبری دانسته است. پس عیسی فقط یکی از پیامبران خدا، در میان دیگر انبیا است.
قسطنطین، نزاع بین حامیان آریوس و حامیان الکساندر را خطری برای پادشاهی خود دانست و لازم دید ابتدا از آنها بخواهد به این نزاع پایان دهند و موجب تفرقه بین مردم نشوند و وقتی در این کار توفیق نیافت، آنها را دعوت به برگزاری شورایی در حضور خود کرد تا با تصمیمی واحد، به این دعواها خاتمه دهند. سال 325 میلادی این شورا به دعوت قسطنطین تشکیل شد (شورای نیقیه). طرفداران آریوس بموقع به این شورا نرسیدند و بدون حضور آنها، شورا به نتیجهگیری رسید، عیسی بن مریم در شورای نیقیه، پسر، خدا نامیده شد. خداوند، عیسی و نیز روحالقدس، هر سه دارای یک رتبه شدند و هیچ یک شأن والاتری نسبت به دیگری نداشت. حامیان این شورا نمیپذیرفتند قائل به سه خدا هستند، بلکه مدعی بودند اینها یک خدایند که سه تجلی دارند. آریوس و حامیان پس از رسیدن به محل شورا و مطلع شدن از نتیجه آن بسیار عصبانی شدند و با آن به مخالفت برخاستند، ولی نتیجه این شورا مورد حمایت قدرت سیاسی قرار گرفت.
به این ترتیب، همان مسالهای که زمان ظهور مسیح بر سر حامیان او آمد و قدرت سیاسی و نیز روحانیت یهودی آن زمان، دین نوظهور را در نطفه سرکوب کردند، بر سر عدهای حامیان مسیح، در قرن چهارم آمد و این دسته از هواداران آموزههای عیسی نیز از طریق قدرت سیاسیای که اتفاقا خود را حامی مسیح میدانست، سرکوب شدند. مقایسه این دو رویداد نشان میدهد که قدرتطلبان، برای حفظ موقعیت سلطه خود و نیز گسترش آن، نسبت به دین حساسیت ویژهای قائل هستند و هرگاه جهتگیری دینی را مخالف منافع خود ببینند، به سرکوب برخی باورها و جهتدهی باورهای دینی میپردازند؛ مسالهای که حتی امروز در جای جای جهان قرن بیست و یکمی برقرار است. این واقعیت، برخی فیلسوفان معاصر را بر آن داشته است تا «قدرت» را بهعنوان موضوعی مهم و محوری در مطالعات اجتماعی و دینی مورد توجه قرار دهند.
ساعد عالمی / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: