در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا شاید بپرسید که با آن همه بلایی که سرمان آمده بود، چرا دوباره عازم مترو شدیم؟ خوب بپرسید دیگه! زهرمار بابا خودت بگو دیگه! ـ این جمله را یکی از همکارانمان فرمود. در محیط کار ما محبت همیشه موج میزند!ـ عرض میکنیم، از آنجا که چند ماهی بود به باشگاه بدنسازی میرفتیم، آمادگی بدنی خوبی داشتیم! بین خودمان باشد سبیل هم گذاشته بودیم! ـ البته خیلی زود فهمیدیم که داشتن سبیل ربطی به داشتن تواناییهای دیگر ندارد و فقط صورت را پر ابهت نشان میدهد! ـ پس عازم مترو شدیم. قطار رسید و راهبر آن بزرگترین اشتباه دنیا را مرتکب شد! چون هم داخل ایستگاه توقف کرد و از آن بدتر در واگن را هم باز کرد! بزن بزنی راه افتاد خداوکیلی اگر با نصف این شور و اشتیاقی که مردم همدیگر را هل میدادند و رسما میزدند، به هر کشوری حمله کنیم یک روزه پرچممان را بر دروازههای آن شهر میکوبیم! به هرحال با دیدن واگن مترو و هجوم غیرت مردانه هموطنان عزیزمان، داغ دلمان تازه شد. رویمان به دیوار اما قاطی کردیم و زدیم به دل جمعیت! به جان شما همه را از دم هل دادیم از حراست سالن بگیر تا نظافتچی مترو. لگدی هم حواله آقایی کردیم که میخواست زرنگی کند و از مسیر هل دادن ما خارج شود. یواش یواش که به در واگن نزدیک شدیم مشخصاً با نفر جلویمان کار داشتیم. عرضم بحضورتان که اولی را چنان دو دستی هل دادیم که از آنطرف واگن پرت شد بیرون! یقه کاپشن نفر بعدی را از پشت گرفتیم و پرتش کردیم عقب! با جفت زانوی مبارکمان مهره کمر سومین نفر را تقریبا له کردیم و میخواستیم با سر برویم تو صورت بغل دستیمان که دیدیم نیازی نیست. خوشبختانه داخل واگن مترو شده بودیم ـ همانجا بود که فهمیدیم ناپلئون بعد از فتوحاتش چه احساس شیرینی داشته! ما واگن را فتح کرده بودیم آن هم تنهایی.
به هرحال قطار حرکت کرد، اما نمیدانیم چرا هموطنان فهیم ما کماکان به فشار دادن هایشان ادامه میدادند. خلاصه ما هم خوب میدانستیم که اگر تسلیم فشار جمعیت شویم دوباره مثل دفعه قبل عینهو برچسب تبلیغاتی میچسباننمان به دیوارههای واگن! با این تفاصیل ناچار شروع کردیم به فشار دادن. خلاصه آنقدر زور زدیم و فشار دادیم که یکهو گفت: «ترق!» دکمه شلوارمان کنده شد. در چشم بههم زدنی با دست چپمان شلوار و با دست راستمان میله واگن را گرفتیم. از آن لحظه به بعد کار ما سخت شد، چون یک دستمان به کمر شلوارمان بود و با دست دیگرمان نمیتوانستیم خوب از شرمندگی مردم در بیاییم، لاجرم بعضی جاها مجبور بودیم کوتاه بیاییم بخصوص وقتی که کسی پیاده میشد و خیز برمیداشتیم برای تصاحب صندلی خالی.
به هرحال چه اتفاقات دیگری افتاد و چطور شد که ما زنده از مترو خارج شدیم بماند برای فرصتی دیگر! در آخر میماند، پاسخ یک پرسش ابدی که نسل به نسل به مارسیده، آن هم این که: « انصافاً چرا ما اینجوری هستیم؟»
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: