در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم

البته صرف دسترسی به وسایل و امکانات، هیچ هنرمندی را به صرافت بیان آلام و معضلات مردم نمیاندازد، بلکه این مساله و خواست باید در سرشت هنرمند نهفته و از درون او نشأت گرفته باشد. چهبسا بسیاری از هنرمندان شاخههای مختلف هنری که علایق و سلیقههای شخصی و دلی خود را به دغدغه عموم جامعه ترجیح میدهند و هیچگاه کاری به مسائل پیرامونی خویش ندارند.
مردم جوامع مختلف همواره دوست دارند همانگونه که همیشه به هنرمندان ارج مینهند و با دوست داشتن آنها و آثارشان ارادت خود را نثار و ابراز میکنند، هنرمندان نیز در مواقع لازم و ضروری همگام و همراه با آنها باشند و دردها و مشکلات ملت و جامعه را با بهرهگیری از تریبونها و مدیومهای هنری فریاد بزنند و به گوش مسئولان و صاحبان قدرت برسانند.
نمونههای دغدغهمندی هنرمندان و واکنش آنها به مسائل پیرامونی در تاریخ هنرجهان بسیار است. برتولت برشت، نمایشنامهنویس و کارگردان برجسته تئاتر آلمان یکی از مهمترین اشخاصی بود که دغدغه ضدفاشیستیاش را در آثارش بروز میداد و از همین رو هم مورد غضب هیتلر و دستگاه امنیتی حزب نازی بود. حتی سبک و شیوهای که امروزه به نام او معروف است هم ریشه در تعهد و دغدغهمندی او دارد. تئاتر روایی و شیوه فاصله گذارانه او درست در نقطه مقابل تئاتر دراماتیک میایستد و برشت از تماشاگران میخواهد به جای غرق شدن در نمایش و تن دادن به احساسات، تفکر و تعقل کنند. نمایش «در شورهزار» به نویسندگی و کارگردانی حسین کیانی که این روزها ساعت 20 در تالار استاد سمندریان تماشاخانه ایرانشهر روی صحنه میرود، نمونهای جدید و متاخر از اثری متعهدانه و دغدغهمند است. نمایشی که ریشه در نگاه درست نویسنده و کارگردان به مسائل پیرامونی اجتماعش دارد.
در شورهزار، ترکیبی از دو خبر و رویداد تلخ سالهای اخیر کشور ماست که یکی از آنها انسانی است و دیگری فاجعه و ضایعهای زیستمحیطی. رها شدن چند بیمار بیبضاعت و بیکس و کار در یک بیابان به دلیل معذوریت در پرداخت مخارج درمانی بیمارستان و خشک شدن دریاچه ارومیه دو اتفاق ناگواری است که از چشم تیزبین و هنرمندانه کیانی دور نمانده و او با پروردن و تلفیق آنها نمایشنامهای به نام در شورهزار را نوشت و روی صحنه برد.
اما اگر از نفس ارزشمند اثر و نگاه متعهدانه نویسنده و کارگردان بگذریم، متن و شیوه اجرایی نمایش ضعفها و اشکالاتی دارد که در شورهزار را از دستیابی به کاری ایدهآل و مطلوب محروم میکند. درست است بستر حوادث نمایش واقعی است و ریشه در اخباری مستند دارد، اما آنچه از همان ابتدا به چشم میآید، وجهی نمادین و سمبلیستی است. اصلا عنوان نمایش و فضای شورهزار با اینکه ریشه در واقعیت دارد و عینی است، اما به طرز عجیبی به تعابیر و برداشتهایی غیرواقعی و مبتنی بر نماد راه میدهد.
طراحی صحنه نمایش با آن شورهزار مستطیلی و آن تک درخت مرده و برجک نگهبانی شاید در عالم واقعیت هم وجود داشته باشد، اما اینجا چندان واقعی به نظر نمیرسد. ایراد کار نه این موارد، بلکه به حضور شخصیتهایی برمیگردد که قرار است نماینده طیفهای مختلف جامعه باشند و جور بیان همه معضلات و دردهای اجتماع را بکشند. چهار شخصیت فرهیختهای که میتوانستند به یک نفر تقلیل پیدا کنند و از یک زبان سخن بگویند، اما در وضع فعلی یک معلم تاریخ، یک نمایشنامهنویس، یک خبرنگار و یک موزیسین وجود دارند که باتوجه به حرفههای مختلف حرفهای مشابهی میزنند؛ چرا که دغدغه و خواستهای آنها یکی است و فقط شکل ظاهریاش فرق میکند. خبرنگار در رسالت خبررسانیاش همان مشکلی را دارد که موزیسین. معلم تاریخ و شاگرد نمایشنامهنویسش هم در ادامه و راستای یکدیگرند، گیریم با اندکی اختلاف سلیقه و دیدگاه. بیماری ایدز افسون خبرنگار به نوعی معادل همان بیماری اعتیاد امیر ناصر مهرداد است.
وجود چهار شخصیت فرهیخته و روشنفکر در اثری با هشت کاراکتر فضا را برای بیان حرفهای گل درشت و شعارگویی آماده میکند، البته همانطور که پیشتر هم اشاره شد این ذات و فضای اثر است که بستر این نمادپردازی و نمادگویی و شعار را فراهم میکند و در برخی موارد واقعا گریزی از اظهار فضلهای شخصیتهای قصه نیست. اصلا در بدو امر همان تقابل سفیدی شورهزار و سیاهی بخت این بیماران خود به نماد و وضع سمبلیک تبدیل میشود. وجود نیمی شخصیت روشنفکر و نخبه تنها وجه نمادین و شعاری کار را تشدید و در بیشتر مواقع تماشاگر خسته از حرف و شعار را آزردهتر میکند. بویژه دیالوگهای معلم تاریخ که مثلا در جایی میگوید: امیدواری تو شورهزار مث نفس کشیدن زیرآبه یا تمام حرفهای پایانی او درخصوص توقف و درجا زدن تاریخ مملکت که به کل اضافی و ناکارآمد است.
البته خوشبختانه کیانی برای خلاصی از این شعارگوییها راه فراری هم گذاشته و آن حضور شخصیتهایی طناز و نمکین است تا زهر پرگوییها و افاضات کلامی اثر را بگیرد و تا اندازهای آنها را کمرنگ کند. وجود شخصیتهایی چون اوس عبدالله بنا با بازی خوب علی سلیمانی ضمن به عهده داشتن این وظیفه به میزان زیادی هم فضای تلخ و سنگین اثر را تلطیف و مهار میکند.
شخصیت مرموز سرباز با بازی تماشایی مجید صالحی هم بر همین اساس خلق شده، هرچند بامزگیهای این کاراکتر هم زیر هجمه نمادهای متصل به او کمی کمرنگ میشود. او سربازی است بینام و نشان که در شورهزاری بیپایان نگهبانی میدهد و به گفته خودش در اینجا شاهد مرگ افراد بسیاری بوده است. با این اوصاف باید او را بهعنوان نماد مرگ و یک عزرائیل وظیفهشناس بپذیریم یا ادعای او درباره آمدن ماشین آذوقهرسانی در سهشنبهها را انتظاری پوچ و ابزورد همچون «در انتظار گودو» بدانیم.
در شورهزار با وجود ایرادات ذکر شده و مواردی دیگر چون رفت و برگشت بیضرورت چهار نفر ـ میتوانستند بروند و دیگر برنگردند که به نظر نگارنده بهترین پایان برای نمایش بود ـ و صوت زیاد برخی افکتها و موسیقیها که صدای بازیگران را تحتالشعاع قرار میدهد، یکی از نمایشهای خوب این سالهاست. اثری دغدغهمند درباره زندگی و مرگ با همه فراز و نشیبهایش، نمایشی درباره روییدن عشق در شورهزار حتی اگر به وصال نینجامد. در شورهزار هشداری است درباره لزوم پاسداری و حفظ ارزشها و داشتهها پیش از نابودی و از دست دادنشان. نگهبانی عبث سربازی وظیفهشناس در شورهزار تصویر تلخ و آشنایی است.
علی رستگار / گروه فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: