زندگی امیربسیجی سپهبد شهید علی صیاد شیرازی

«من 10 سال در زندان های مخفی عراق بودم و تنها ارتباط رسمی ما با دنیای خارج و منبع اطلاعاتمان ، روزنامه الثوره ارگان رژیم بعث عراق بود.
کد خبر: ۶۲۸۴۹

گرچه از عفلقی های سیاهدل هرگز انتظار نداشتیم که از فرماندهان دلیر و کارآمد ایران تعریف کنند، ولی در متن اخبار جنگی و وقایع جبهه ها، ناچار از اعتراف به رشادت های صیاد شیرازی بود».
این جملات ، گوشه ای از خاطرات برادر آزاده ، دریادار دکتر کاکرودی و نشانگر طرحهای بدیع نظامی امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی است که دشمن کینه توز را نیز مجبور به اعتراف کرد.
وقتی اواخر فروردین 1378 خبر شهادت او در شهر پیچید، آه از نهاد جاماندگان از قافله نور برآمد و بر همه اتمام حجت شد که در شهادت به عنوان دری از درهای بهشت همچنان باز است.
ساعت 6و 45دقیقه بود. سوار خودرویش شد و پسرش مهدی رفت که در پارکینگ را ببندد. مردی با لباس رفتگرها به سمت او آمد و وانمود کرد می خواهد پاکت نامه ای را تقدیم کند. این صحنه برای او عادی بود، چرا که مردم در نامه هایشان با او درددل می کردند و از مشکلاتشان می گفتند؛ هرچند بعضی مسائل به حیطه کاریش مربوط نمی شد، اما با تمام وجود درصدد حل مشکلاتشان بر می آمد.
آن روز هم شیشه خودرویش را پایین کشید و به آن شخص سلام کرد. در حال گشودن پاکت نامه بود که صدای چند گلوله در فضا پیچید. مهدی با سرعت به سمت او آمد و دید آن فرد به طرف یک خودروی پیکان دوید و از محل حادثه فرار کرد. پدرش از ناحیه سر، سینه و شکم مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود.
با کمک مردم پیکر خونینش را به بیمارستان فرهنگیان واقع در خیابان کامرانیه رساندند و سپس به بیمارستان 505ارتش منتقل کردند؛ اما شدت جراحات به حدی بود که پزشکان نتوانستند کاری انجام دهند و او در مدت زمانی کوتاه به شهادت رسید.
همان شب ، شبکه تلویزیونی سی.ان.ان گزارش کرد گروهک منافقین مسوولیت ترور ژنرال صیاد شیرازی را بر عهده گرفته است.
علی صیاد شیرازی سال 1323 در شهرستان درگز واقع در شمال خراسان متولد شد و دوران کودکی و نوجوانی را به علت شغل پدرش که درجه دار ژاندارمری بود، در شهرهای مختلفی گذراند.
آخرین سال دبیرستان را در مدرسه امیرکبیر تهران طی کرد و به علت جاذبه خاص شغل پدرش ، از کودکی به ارتش علاقه داشت ، بنابراین سال 1343 دانشجوی دانشکده افسری شد. آنجا به جدیت در درس و پایبندی به مذهب شهره بود.
پس از 3سال لیسانس خود را دریافت کرد و پس از یک سال طی دوره مقدماتی رسته توپخانه وارد لشکر 2تبریز شد و سال 1348 به عنوان افسر دیده بان توپخانه و معاون آتشبار در لشکر خدمت کرد.
سال 1349 فرمانده آتشبار، در توپخانه لشکر 81زرهی کرمانشاه شد و سال 1351 با پذیرش در کنکور اعزام به خارج ، یک دوره آموزش زبان انگلیسی را در تهران طی کرد و برای گذراندن دوره تخصصی توپخانه به امریکا رفت.
آنجا نیز امریکاییان را به اسلام دعوت می کرد و در مجالس بحث و مناظره آنها شرکت می جست. در پایان دوره استادان تصمیم گرفتند نفر ممتاز را انتخاب کنند و تصور می کردند دانشجویی امریکایی برگزیده خواهد شد، زیرا هم آموزشها به زبان انگلیسی بود و هم آنها بهتر توانسته بودند کتب را مطالعه کنند، اما پس از ارزیابی نمرات تمام دانشجویان ، با کمال تعجب دیدند نمرات صیادشیرازی از همه بالاتر است و او به عنوان دانشجوی برتر در مراسم فارغ التحصیلی معرفی شد.
پس از آن که به ایران بازگشت ، به علت کسب مقام برتر در دوره تخصصی با دستور فرمانده وقت نیروی زمینی به عنوان استاد در مرکز آموزش توپخانه (دانشکده توپخانه) اصفهان تدریس کرد.
در این ایام همراه دوستان خویش مانند شهیدان کلاهدوز و اقارب پرست ، مبارزات مخفی خود را علیه رژیم ستمشاهی گسترش داد و به همین دلیل بازداشت و 3روز پیش از 22بهمن سال 57به زندان انفرادی منتقل شد.
پس از پیروزی انقلاب با درجه سروانی فعالیت های خود را در زمینه سازماندهی ارتش با آیت الله خامنه ای آغاز کرد.
صیاد شیرازی ، موسس انجمن اسلامی مرکز توپخانه اصفهان بود، همچنین تشکیلات مذهبی و انجمن اسلامی گروههای توپخانه 44و 55اصفهان و هوانیروز و پایگاه هشتم شکاری اصفهان را هدایت می کرد.


یک درس بزرگ
با آغاز توطئه سنگین ضدانقلاب در کردستان ، همراه با برادر رحیم صفوی و شهید چمران به سردشت رفتند. این در شرایطی بود که حتی امکان فرود برای هواپیما نبود و محیط ناامنی بر آنجا حکومت می کرد.
یکی از همراهان شهید در بیان خاطراتش می گوید: «نزدیک اذان مغرب به پایگاهی رسیدیم که تعدادی از رزمندگان آنجا بودند و به ما گفتند تا هوا کاملا تاریک نشده حتما از این منطقه عبور کنید، زیرا به علت تسلط دشمن ، عبور بسیار خطرناک است.
صیاد پافشاری کرد که بعد از نماز آنجا را ترک کنیم. پس از اقامه نماز جماعت آماده ترک منطقه شدیم. ایشان میان راه به من گفت: من میزان خطر را کاملا احساس می کردم ، اما اولا باید نمازمان را سروقت می خواندیم ، ثانیا به بچه ها درس شجاعت و شهامت می دادیم.
اگر در آن ساعت حرکت می کردیم ، ترسی که در وجودشان بود، بیشتر می شد».
صیاد شیرازی با وجود تمام رشادت ها و فداکاریهایی که از خود نشان داد، به دلیل حرکت در خط امام و مخالفت با سیاستهای غلط نظامی ، درجات تشویقی اش از سوی رئیس جمهور وقت بنی صدر باز پس گرفته ، و از مسوولیت فرماندهی عملیات غرب کشور برکنار شد.
او به قدری آسان دوری از مقام را پذیرفت که اطرافیانش متعجب شدند اما خودش با کمال تواضع گفت: امروز شخص مهم نیست ،مهم آن است که خواسته امام ره مبنی بر حفظ مناطق تحقق یابد و در آن شرایط همه را به صبر و خویشتنداری دعوت کرد و افزود: امروز هرگونه تردید در ادامه این راه خلاف مصالح انقلاب است.
از این زمان تا برکناری بنی صدر از ریاست جمهوری به دعوت شهید کلاهدوز قائم مقام سپاه به مدت 4ماه در معاونت طرح و عملیات سپاه مشغول به کار شد. او همچنین با کمک سایر افسران متعهد و میهن دوست ، اطلاعات مناطق مختلف جنگی را نیز جمع آوری می کرد و به دست فرماندهان دلسوز می رساند. صیاد در این مسوولیت نیز درخشش داشت.
لذا پس از انتخاب شهید رجایی به ریاست جمهوری مجددا با درجه سرهنگی به ارتش دعوت شد. در این هنگام امام او را فرا خواند و فرمود: شمال غرب کشور ناامن است و فقط شما می توانید امنیت آنجا را برقرار کنید. او هم بلافاصله جلسه ای تشکیل داد و با گزینش افراد مورد اعتماد به مناطق شمال غربی کشور عزیمت کردند و با همکاری نیروهای انتظامی و سپاه پاسداران در کوتاهترین زمان ممکن ، شهرهای بوکان و اشنویه را پاکسازی کردند.


مجروحیت های متعدد
او در طول جنگ تحمیلی چندین بار بشدت مجروح شد. خاطرات زیر از مجروحیت های او خواندنی است : یکبار در کردستان طوری زخمی شد که تمام استخوان های لگن وی پیچ و مهره شد. حتی در بیمارستان ، پزشک بخش گفت: ایشان دیگر از توان نظامیگری خارج شده است ، ولی وی با ویلچر به منطقه آمد و در داخل آمبولانس هدایت عملیات را برعهده گرفت.
در حادثه ای دیگر، یک نارنجک که از سوی منافقان پرتاب شده بود، در نزدیکی ایشان منفجر شد و تمام نقاط حساس بدنش آسیب جدی دید. در آن شرایط اگر دشمن از این موضوع خبردار می شد، به ضرر نیروهای خودی بود، لذا مجروحیت او مخفی باقی ماند، منتها تمام پزشکان می گفتند حتی یکی از این ترکشها، شخص را از پای در می آورد، اما خدا می خواست او بماند و عملیات را هدایت کند.
در یکی از عملیات ها در نزدیکی های بانه آسیب دید و برای مداوا به تهران اعزام و در بیمارستان بستری شد. در طول مدتی که در بیمارستان بود، برای اولین بار آمبولانسی مخصوص حمل مجروحان وارد کشور شد. سرهنگ صیاد شیرازی با این که توانایی نشستن نداشت ، به پرستاران گفت : مرا به داخل آمبولانس جدید ببرید، می خواهم ببینم چگونه وسیله ای است و از نزدیک آن را مشاهده کنم.
در همان حال که روی تخت دراز کشیده بود، به داخل آمبولانس منتقلش کردند و تا منطقه پیش رفتند، سپس با همان حال او را به کردستان منتقل کردند.


تلاش برای یکپارچگی
او همواره درصدد تلفیق ارتش و سپاه بود. به همین منظور با همکاری شهید محمد بروجردی قرارگاه مشترک عملیاتی سپاه و ارتش موسوم به قرارگاه مشترک حمزه سیدالشهدا را تشکیل داد.
پس از شهادت سرلشکر فلاحی ، در تاریخ 9/7/60 به دستور امام خمینی به فرماندهی نیروی زمینی ارتش منصوب شد و در طول تصدی این مسوولیت عملیات های بزرگ و حساس طریق القدس و آزادسازی بستان ، فتح المبین و بیت المقدس (فتح خرمشهر) را هدایت کرد.
در مدت 8سال دفاع مقدس او در مناطق جنگی حضور داشت و نظرات و تاکتیک های بموقعش ، در انهدام ادوات و دفع تجاوزات دشمن نقش بسزایی داشت.
وقتی از او پرسیدند چرا اینقدر کم استراحت می کنید و شبانه روز مشغول کار هستید، پاسخ داد: وقت برای خوابیدن زیاد است و برای خدمت کردن کم. باید تمام وقت خود را برای خدمت به اسلام بگذاریم. لذا خداوند لطف می کند و به هیچ وجه خسته نمی شوم.
مکرر می گفت : من امریکا را بیچاره می کنم ، کاری می کنم که امریکایی ها با تمام تاکتیک شان نتوانند بفهمند کی و کجا عملیات می کنیم و در عملیات های مختلف این کار را انجام داد.
یکی از رزمندگان اظهار می کند: در عملیات فتح المبین ، یکسره بر دشمن هجوم آوردیم و مهماتمان تمام شد. وقتی موضوع را به شهید صیاد گفتیم و خواستار توقف عملیات شدیم ، به ما گفت : نیازی به مهمات نیست.
تنها به خدا توکل داشته باشید و از مهمات دشمن که به سمت ما آمده علیه خودشان استفاده کنید. با این که بسختی مهمات به دست ما می رسید، دوباره عملیات را شروع کردیم ، اما در پایان آنقدر از دشمن مهمات گرفتیم ، که حسابش از دستمان خارج شده بود.
دختر شهید می گوید: اوایل جنگ ، بسیار نگران بودیم و هر لحظه آماده شنیدن خبر ناگواری از جبهه بودیم ، روزی به ما اطلاع دادند که پدرم زخمی شده و به منزل می آید.
ایشان را با برانکارد آوردند و من که کم سن و سال بودم با دیدن وضعیت وخیم ایشان ترسیدم ، اما پدر با لبخندی که همیشه بر لب داشت مرا بغل کرد و هنگام پانسمان ، با این که معلوم بود درد زیادی را تحمل می کند هیچ ناله ای به زبان نمی آورد و تنها تکبیر می گفت.
همسر شهید بیان می کند: ایشان در طول 8سال جنگ تحمیلی ، پنج مرتبه بشدت زخمی شد. بیست و دو ترکش در بدن داشت ، ولی در همه حال می کوشید تا در اسرع وقت خود را به مناطق جنگی برساند؛ حتی چند بار با ویلچر به جبهه رفت.
23تیر 1365، او به دلیل تجربیات ارزنده اش از سوی امام خمینی به عضویت شورای عالی دفاع منصوب شد.
در این حکم آمده است : برای فعال کردن هر چه بیشتر و بهتر قوای مسلح کشور، ضرورت دارد از تجربه اشخاصی که در متن مسائل جنگ بوده اند، استفاده هر چه بیشتر بشود. بدین سبب سرکار سرهنگ صیادشیرازی و وزیر سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را تا پایان جنگ به عضویت شورای عالی دفاع منصوب می کنم.»
این حکم دو ویژگی داشت ، اول آن که امام ، شخص صیادشیرازی را بدون توجه به مسوولیت های نظامی اش به این سمت برگزید، حال آن که در حکم مزبور در کنار نام او، وزیر سپاه (به عنوان شخص حقوقی و بدون ذکر نام) نیز به عضویت شورای مزبور (که مهمترین شورای کشور در دوران جنگ بود و در بالاترین سطح تشکیل می شد) نیز آمده است و ویژگی دوم این که مدت و اعتبار عضویت صیادشیرازی در شورای عالی دفاع نامحدود و تا پایان جنگ تحمیلی بود که این امر نشانگر اعتقاد و اعتماد وافر امام راحل به ایشان بود.
با پذیرش این مسوولیت خطیر در شورای عالی دفاع مسوولیت فرماندهی نیروی زمینی ارتش به سرتیپ حسنی سعدی واگذار شد. شهید صیاد با آن که نمایندگی فرمانده کل قوا در شورای عالی دفاع را عهده دار بود، باز هم در تمامی صحنه های نبرد حضور می یافت و حتی در آخرین عملیات دفاع مقدس ، مرصاد، که از تاریخ سوم تا هفتم مرداد سال 67 انجام گرفت ، شرکت کرد.
شهید صیاد، خود در این زمینه می گوید: «به من زنگ زده و اطلاع دادند که دشمن از گذر سرپل ذهاب عبور کرده و به طرف داخل مرز در حال پیشروی است... ما در وضعیتی بودیم که برای رفتن به منطقه نیاز به تکلیف ماموریتی بود که بالاخره زمینه را فراهم کردیم شبانه خودم را با یک فروند هواپیمای فالکون ، به کرمانشاه رساندم و صحنه پیشروی دشمن را از نزدیک بهتر مشاهده کردم و متوجه اوضاع شدم.
چنان جو پریشانی و اضطراب در مردم ایجاد شده بود که سراسیمه از خانه بیرون آمده بودند. از طرفی در جاده کرمانشاه به بیستون ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.
به همین خاطر با یک فروند هلی کوپتر از فرودگاه به سمت یکی از قرارگاه های تاکتیکی سپاه پاسداران مستقر در طاق بستان حرکت کردیم. نیمه شب چهاردهم مردادماه بود و تا ساعت 5/1 نتوانستیم ماهیت دشمن را به دست آوریم ، با فرمانده پایگاه هوانیروز تماس گرفتم و موقعیت نیروها را برایش بیان کردم.
ساعت 5به پایگاه رفتم همه را آماده و مهیا دیدم. پس از توجیه خلبانان تاکید کردم وضعیت خیلی اضطراری است. چاره ای نداریم هلی کوپترهای کبری باید آماده باشند. یک تیم ارتش آماده شد.
ابتدا خودم با یک هلی کوپتر 214 برای شناسایی دقیق و هماهنگی به سمت مواضع حرکت کردم و به این ترتیب اولین عملیات را علیه نیروهای مهاجم منافق آغاز کردیم.
عملیات مرصاد با ایثار و فداکاری به موقع رزمندگان سرکوب شد و منافقین پلید که خبیث ترین دشمنان ما بودند، به هلاکت رسیدند.»
در تاریخ 18 اردیبهشت سال 1366 با پیشنهاد حضرت آیت الله خامنه ای رئیس وقت شورای عالی دفاع و موافقت امام خمینی ره ، درجه سرتیپی به او اعطا شد و در مهرماه سال 1368به سمت معاونت بازرسی ستاد کل نیروهای مسلح منصوب شد.
یکی از یاران ایشان می گوید: یکی از روزهای سرد زمستانی سال 69شهید صیادشیرازی برای بازرسی به قرارگاه بیرجند آمده بود، بعد از آن که بازدید تمام شد و مهمانان به اتاقی برای استراحت رفتند، ما در دفتر مشغول کار بودیم . نزدیکی های نیمه شب بود.
ناگهان صدای صوت حزینی از اتاق شهید صیاد به گوش رسید آنقدر زیبا با خداوند مناجات می کرد که ما نیز متحول شده بودیم. صبح ، وقتی از اتاق بیرون آمد، انگار تمام آرامش مناجات دیشب ، در چشمانش رخنه کرده بود.
او در شهریورماه سال 1372با حکم مقام معظم رهبری به جانشینی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح تعیین شد. در آن ایام با وجود فشارهای کاری ، بخشی از اوقات خود را به ثبت و ضبط تاریخ دفاع مقدس اختصاص داد تا دانشجویان و قشر جوان جامعه راحت بتوانند با فرهنگ آن دوران ارتباط برقرار کنند، تشکیل هیات پژوهشی و آموزشی معارف جنگ از ابتکارات ایشان بود.
در این مقطع نیز از او خاطرات پندآموزی به جا مانده که به ذکر بعضی از آنها می پردازیم. در شهریور سال 1374برای برداشت های تصویری و مصاحبه با تعدادی از فرماندهان به همراه گروهی به استان کردستان می روند، پس از آن که کارها به پایان می رسد شهید صیاد از فیلمبردار می پرسد: چند دقیقه از فیلم باقیمانده است؛
او جواب می دهد 2دقیقه ، صیاد از او می خواهد این 2دقیقه را در جایی استفاده کند تا اسراف نشود، در برنامه دیگری یکی از فرماندهان مصاحبه اش 2دقیقه طول کشید که در همان جای خالی ضبط شد.
در سفری با دانشجویان دانشگاه امام علی برای تشریح عملیات های نظامی با قطار به خوزستان رفت. در طول مسیر یکی از سربازان به کوپه ایشان آمد تا کفشهایشان را واکس بزند. شهید صیاد پوتین خود را از او گرفت و گفت : این کار وظیفه تو نیست ، واکس زدن پوتین جزو امور شخصی من است.
در 16 فروردین 1378 که مصادف با عید سعید غدیر بود، به دلیل خدمات ارزشمند و شایسته اش با حکم فرماندهی کل قوا به درجه سرلشکری نایل آمد و با شهادت خود در بیست ویکم فروردین 1378 یک درجه تشویقی دیگر گرفت و حکم سپهبدی او از طرف رهبر انقلاب به فرزندش اعطا شد.


خصوصیات اخلاقی صیاد
او ساده زندگی می کرد، مهربان و خوش اخلاق بود. در بدترین شرایط لبخند از لبش محو نمی شد. عاشق مردم بود، به قول همسرش ، وقتی ما به ایشان انتقاد کردیم که با این همه زحمت ، کسی قدر شما را نمی داند، گفت : اول خداست که می بیند، بعد هم مردم قدرشناس می دانند که چه کسی به نفع آنان قدم برمی دارد و چه کسی فقط شعار می دهد.
همیشه نمازش را اول وقت می خواند و نماز شبش ترک نمی شد. به تربیت فرزندان خود بسیار اهمیت می داد.
دخترش می گوید: هر وقت کار اشتباهی انجام می دادیم ، پدر فقط می گفت : آماده باش ساعت فلان ، یک جلسه داریم گاهی نیز به صورت یادداشتی خطاهایمان را به ما گوشزد می کرد و هیچ وقت با عجله و در همان لحظه در مورد خطاهای ما تصمیم گیری نمی کرد.
ایشان با کارشناس های امور تربیتی مسائل ما را در میان می گذاشت و با مطالعه کتابهای روانشناسی سعی می کرد با ما صمیمی تر باشد. با این که شبها دیروقت به خانه می آمد، به دروس ما رسیدگی می کرد. گاهی در همان بین به خواب می رفت.
همچنین از اعضای ثابت انجمن اولیا و مربیان بود تا در متن کارهای ما قرار گیرد. در برابر مشکلات و سختی ها، صبور بود و با توکل به خداوند و خواندن دو رکعت نماز حاجت به دنبال راه چاره می رفت ، تابع محض ولایت بود و با علما و روحانیون ارتباط داشت.
قبل از انجام هر کاری وضو می گرفت و می گفت: می خواهم یک ذره ناخالص هم نباشد و تمام کارهایم خالص برای خداوند باشد، همواره در قنوت نماز دعای فرج مولایش حضرت حجت علیه السلام را قرائت می کرد و هر روز صبح دعای عهد را زمزمه می کرد و آرزو داشت در زمره یاران حضرت ولی عصر باشد، هر هفته روزهای دوشنبه و پنجشنبه را بنا به سیره امام خمینی روزه می گرفت.
همسر شهید می گوید: ایشان عاشق شهادت بود، آنقدر خود را وقف خدمت به مردم کرده بود که وقتی نیمه شبها به خانه بازمی گشت ، فقط چشمهای بسته اش را می دیدم و از من مکرر عذر می خواست که نمی تواند اوقات بیشتری را در خانه و کنار ما باشد.
او همان مدتی که در خانه بود، در کارها به من بسیار کمک می کرد، به درسهای فرزندان می رسید و با آنها بازی و ورزش می کرد. روزی مشغول اتوزدن لباسش بودم که ناگهان آمد و به من گفت : شما خانم خانه هستید و وظیفه ای در قبال کارهای شخصی من ندارید، همان قدر که به بچه ها برسید کافی است.
زمان استراحتش بسیار محدود بود، بخصوص در زمان جنگ که فقط در هنگام تردد میان قرارگاه ها، در ماشین می خوابید. به مشکلات مردم رسیدگی می کرد. مهدی فرزند شهید بیان می کند: بعد از شهادت پدر، نامه های زیادی به خانه ما می آمد که از سوی خانواده های مستضعفی بود که ایشان به آنها کمک مالی می کرده اند.
مادرم پس از سالها تازه متوجه شدند که پدر بیشتر حقوقش را صرف مستمندان می کرده است. او سرانجام پاداش یک عمر جهاد و تلاش خالصانه خود را در بامداد آن روز بهاری گرفت و با نوشیدن شهد شهادت ، به آرزوی دیرین خویش دست یافت و مردم بزرگوار با حضور در مراسم تشییع و بزرگداشت آن سردار شجاع مراتب قدرشناسی خود را به خدمتگزاران میهن اسلامی نشان دادند و رهبر معظم انقلاب نیز با حضور بر پیکر آن شهید و بوسه بر تابوت آن فرمانده شجاع ، مهر قبولی بر کارنامه درخشان آن امیر سرافراز گذارد.
عاش سعیداومات سعیدا

نجمه خاتون نوری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها