در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماجرا اینطور بود که برادر کوچکم در خیابان با یکی از بچههای همسن و سال خودش دعوایش شد. وقتی صدای داد و فریاد برادرم را شنیدم، بیرون رفتم و دیدم چند نفر روی سر او ریخته و کتکش میزنند. برای اینکه فراریشان بدهم، سنگی را به طرفشان پرت کردم که به سر یکی از آنها خورد و فوت شد.من همان روز دستگیر شدم و بعد از محاکمه برایم پنج سال حبس نوشتند که البته یک سال زودتر آزاد شدم».
رفعت که اهل یکی از استانهای شمالی کشور است، داستان زندگیاش را اینطور ادامه میدهد: «در زندان خیلی سختی کشیدم. واقعا عذابآور بود. خودم هم عذاب وجدان داشتم. از طرفی خانوادهام به دردسر افتاده بودند. پدرم غیر از خانه و زمین کوچکی که با آن خرجیمان را میداد، هیچ پول و ثروت دیگری نداشت. او زمین را فروخت و پول دیه را داد و خودش سر پیری مجبور شد در قهوهخانه یکی از دوستانش مشغول کار شود. به هر حال زندگیمان به سختی میگذشت.»
رفعت بعد از آزادی از زندان سعی کرد زندگی تازهای را شروع کند. او میگوید: «برگشتن به همان محل که قتل در آنجا اتفاق افتاده بود، خیلی سخت بود و باعث میشد هر روز آن صحنه جلوی چشمم میآمد. البته خدا را شکر که خانواده مقتول خانهشان را فروخته و به جای دیگری رفته بودند. پدر و مادرم در آن سالها خیلی سختی کشیده و پیر شده بودند و نیاز به کمک من داشتند، برای همین در خانه مشغول به کار شدم. «زیتون پرورده» و «ماهی شور» درست میکردم البته هر کدام فصل و زمان خودش را داشت. گاهی هم آب نارنج میگرفتم و همه اینها را در بازار هفتگی میفروختم. خالهام آنجا بساط داشت و گوشهای را هم به من داده بود.»
یک سال از آزادی رفعت گذشته بود که پسرخالهاش به خواستگاریاش آمد. او میگوید: «من و پسرخالهام همدیگر را دوست داشتیم، اما وقتی به خواستگاریام آمد، شک داشتم قبول کنم یا نه چون او در سالهایی که زندانی بودم، به تهران آمده و در یک شرکت مشغول به کار شده بود. نمیخواستم از پدر و مادرم دور بشوم، اما پدرم خیلی اصرار کرد و گفت نباید فرصتهای زندگیام را به خاطر آنها از بین ببرم.»
رفعت ازدواج کرد و راهی تهران شد، اما پدرش دو هفته بعد از عروسی او، فوت کرد. زندانی سابق میگوید: «در زندگی من از این سختیها زیاد پیش آمده برای همین هم از نظر عصبی کمی مشکل دارم و دارو مصرف میکنم. بعد از فوت پدرم با شوهرم صحبت کردم و مادرم را به تهران پیش خودمان آوردیم. برادرم آن موقع درسش تمام شده بود و سر کار میرفت. او هم بعد از چند ماه به تهران آمد و بالاخره با فروش خانه پدری، خانهای را برای مادر و برادرم اجاره کردیم.»
زن میانسال حرفهایش را این طور به پایان میبرد: «در این سالها غیر از مشکل مالی، مشکل دیگری نداشتم و تقریبا همه چیز در آرامش بود. البته مادرم حال و روز خوبی ندارد و خیلی نگرانش هستم. خدا را شکر برادرم هم ازدواج کرده و زندگی خوبی دارد. خودم هم سه بچه دارم که سر به راه هستند، اما هنوز هم گاهی کابوس آن قتل را میبینم. هر چند حادثه واقعا ناخواسته بود، اما همه زندگیام را تحت تاثیر قرار داد. من قصد دارم به بچههایم یاد بدهم همیشه خودشان را کنترل کنند تا اتفاقی که برای من افتاد، برای آنها تکرار نشود.»
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: