در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«لیلا» در فیلم تلویزیونی «صدای پای باران» که چند روز قبل از شبکه یک پخش شد، دچار شرایطی دردناک میشود که برای هر کسی میتواند چالشی بزرگ باشد. ماجرا از این قرار است که او طی یک حادثه قدرت شنوایی خود را از دست میدهد و بعد از آن تصمیم میگیرد دیگر حرف هم نزند. زندگی مشترک لیلا و رضا باوجود تلاش مرد رفتهرفته به سوی از هم پاشیدگی پیش میرود تا این که رضا یک روز خانه را ترک میکند و مدتی پیدایش نمیشود. لیلا هم در این فاصله یاد میگیرد با وضع جدید کنار بیاید و کمکم به زندگیای که داشت آن را فراموش میکرد، بازگردد. گرچه لیلا از آن آدمهایی نیست که از کاه، کوه میسازند و مشکلی که او با آن دست به گریبان است بزرگ و سخت است، اما نحوه برخورد او باعث میشود زندگی به کام خود و اطرافیانش حتی تلختر از آن چیزی شود که بالقوه میتوانست باشد.
با این که پیش از این ایدههایی شبیه به این در فیلمهای دیگری هم استفاده شده بود، اما موضوع داستان صدای پای باران هنوز جدید و جالب بوده و به نظر میرسد جذابیت موضوع اصلی برای سازندگان کافی بوده است. تا پایان فیلم آنچه بیشترین اهمیت و تاثیرگذاری را دارد، این که مخاطب خودش را به جای لیلا بگذارد (یعنی در موقعیتی که ناگهان شنواییاش را از دست بدهد) و واکنش احتمالی خودش را پیشبینی کند. بجز این، موقعیت درگیرکننده دیگری وجود ندارد و همه چیز طبق روال زندگی عادی یک ناشنوا پیش میرود. بخش مهمی از فیلم، نشان دادن مشکلاتی است که ناشنوایان در زندگی طبیعی تجربه میکنند. مثلا بارها میبینیم تلفن زنگ میزند یا زنگ در خانه به صدا درمیآید، اما لیلا نمیشنود تا پاسخ دهد و وقتی هم متوجه صدا میشود، نمیتواند پاسخگو باشد. یا صدای گریه بچه برادرش را نمیشنود تا او را آرام کند. این صحنهها برای نشان دادن مشکلات ناشنوایان مفید است و سختی شرایط آنها را مشخص میکند، اما وقتی بیش از یک بار تکرار میشود، تاثیرگذاری خود را از دست میدهد.
زیباییشناسی در این فیلم از جنبهای متفاوت بررسی میشود. استفاده از رنگهای طیف خاکستری در طراحیهای صحنه و لباس و چهرهها، نشاندهنده غباری است که بر زندگی زن و مرد جوان نشسته است. بیشتر تصاویر با نور کم و رنگهای ملایم تصویربرداری شده است و اگر هم نشانهای از باران در فیلم نبود، میشد فصل پاییز و زمستان را در آن احساس کرد. اما از این عوامل ظاهری مهمتر، تعریف زیبایی به صورت ذهنی و درونی است که در این فیلم به آن توجه ویژهای شده است.
وقتی لیلا با کسانی که مشکل شنوایی دارند روبهرو میشود، زیبایی تعریف و جلوه دیگری مییابد. شاید آخرین تصویری که کسی بتواند در مورد یک ناشنوا در ذهن تصور کند، این باشد که او نوازنده پیانو باشد و کنسرت هم بگذارد، اما دختری که لیلا با او آشنا میشود، همین کار را میکند و اینجاست که هم پیام فیلم واضحتر بیان میشود و هم مخاطب دوباره به فکر فرو میرود. آیا میشود موسیقی را نشنید، اما نوازنده خوبی بود؟ این پرسشی است که با شنیدن آوای پاییز طلایی فریبرز لاچینی از پیانویی که دختر ناشنوا میزند، پاسخ داده میشود. این پاسخ نه غیرمنطقی است و نه رویایی؛ چراکه نهتنها میشود نشنید و ساز زد، میشود ناشنوا بود و یک آهنگساز برجسته هم بود. مثل بتهوون که اواخر عمرش ناشنوا شد، اما به تائید موسیقیدانها، بهترین قطعاتش را در همان زمان ناشنوایی ساخت .
صدای پای باران فیلم آرام، ملایم، کمگو و کمحادثهای است. ماجراها در نیمه اول فیلم با ریتم تندتری پیش میرود و هرچه به انتها میرسیم، فاصله اتفاقات بیشتر و میزان اهمیت آنها کمتر میشود، اما تاثیرگذاری موقعیت انسانی که لیلا در آن قرار گرفته، آنقدر زیاد است که بیننده مرتب منتظر اتفاق جدیدی نباشد. در صحنه پایانی فیلم، خوشسلیقگی کارگردان بیشتر به چشم میآید. وقتی لیلا با انگشت بر بخار روی شیشه ماشین مینویسد: دلم برای صدای بارون تنگ شده. بعد از آن، صدای باران و موسیقی تیتراژ با هم ترکیب میشود و بیننده را با این فکر باقی میگذارد که چه صداهایی در جهان هست که به آن بیتوجه هستیم و اگر آنها را نداشته باشیم، دلتنگ و متاسف خواهیم شد. پس از این فکر، صدای پای باران، رنگ و بوی دیگری به خود میگیرد.
شروینه شجریکهن / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: