در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هانا 69: دلم تنگ است. خیلی وقت است باران نیامده بر این سرزمین خشک. حس عجیبی دارم. بوی باران را از دور میشنوم[...].
نیکو محسنپور از کوهدشت: (اسمم رو که دیدم باور نمیکنی اون قدر ذوق کردم و خندیدم که احساس میکردم دهنم گشاد شده[...] به همین سادگی حس خوشبختی رو به یه نفر منتقل کردی). چندیست دلم حال و هوای گله دارد/ از شادی و لبخند کمی فاصله دارد/ حالا که دلیلش تویی و حال تو بد نیست/ بگذار بگویم که دلت حوصله دارد.
سهراب میگه یه چیزایی از اییی... استعدادکی همچی، اون لا و لو دیده میشه! میگه بگو وزن و قافیه یاد بگیره و اشعار بیشتری هم حفظ کنه، تا بعد.
بدون نام: شاپرک گیسهایت را به نگین کدام شکوفه بافتهای که عطر قدمهایت رنگ بهار را به مشام پنجرهها میریزد؟ با کدام نغمه در گوش نسیم سلام گفتهای که موسیقی مهتاب را از نگاه وردهای شبانة دریا لبخوانی میکند؟[...].
نگار: برادر/خواهر پاسی! چرا تولد من رو تبریک نگفتین؟ من که گفته بودم کادو نمیخوام که! درسته ما مثل یکی از همین بروبچ، دکتر نیستیم واسه پارتیبازی جناب عالی مجانی ویزیتتون کنیم ولی خُ دل که داریم! اصلا این طرز رفتار با یه خانم مهندس آینده درسته واقعا؟ برم معتاد شم؟ برم؟ رفتما! تا دیر نشده یه کاری کن جواب سردبیر محترم با من!
سردبیر محترمی که من میشنااااسم، شیش متر زبون منم جوابی نمیتونه بهش بده! بعدشم، اون دکتره، فردا که لقوه گرفتم یا ئی... ئی... ئی، جو... جووو... جووور... صُصُ... صبت... کککر... دم!!! باز میتونه یهیهیهجور... دَدَ... درمونم کنه! تو چی؟ همانا شایستهتر است بری معتاد شی!! (آهاااای... چیکاااار میکنی؟ بابا معتاد محبت، مطالعه، تفکر... این همه اعتیاد خوب هست... دِ! زودی میره سراغ بلای خانمانسوز! بیا بابا، با اینکه منعم کردن، یواشکی میگم: تولدهتم... هیس... دِ!... مباهرهک باهشه... صداهش رو، در نیاریهاااا... باهشه؟! سسسس!)
مرضیــه جانگیری از اصفهان: [...]غلط املایی؟! فراق یعنی دوری، فراغ یعنی راحتی. درد فراغ غلطهها! ءءء... مادربزرگ حسامی، چرا دست به وردنه میشی؟ نفسکش کدومه؟! نزن... خب غلط نوشتن دیگه.
مامانبزرگم میگه: وردنه رو برای تو نکشیدم که مااادر... واسه این نوهم کشیدم که دیگه همچی [بـــووووقـ]ـایی نکنه!! حالا هر چی به مامانبزرگم میگم: بابام جان (میگه: من بابات نیستم مامانجان!!) بالاخره منم آدمم و گاهی عجله و کمبود وقت باعث سرعت و یه همچی [بــــوووقـ]ـایی میشه، هی وردنهس که به سرم میزنه!
آمنه از دزفول: بیا چشمای من آروم نداره. بیتو این زندگیم معنا نداره. بیا عشقم دلم غمگینترینه. تمنای دل خاکستریمه[...].
هلیا 15: [...]جناب پاسخگو میشه یکی از اون کلید طلاییهای معروفت رو به ما هم بدی که چطور یخده راحتتر چیزایی که تو سرمه رو، رو کاغذ بیارم؟
آ... چر نشه؟ زور نزن که حتماً کلمات ادیبانه به کار ببری و جملهسازی کنی. چطور با بابا و مامانت صحبت میکنی؟ مثلا وقتی میگن توی مدرسه چیکار کردی، یا خونه خاله چه خبر بود؟ همون طور که اونجا چیزایی رو که از مدرسه و خونه خاله به یاد مییاری و جواب میدی، همون جور هم چیزایی رو که تو ذهنت هست رو بگو، فقط این بار فکر کن به جای امتحان شفاهی، باس امتحان کتبی بدی!
دختری از برج قابوس: امروز رفتم و ابوالمعالی رو آگاه کردم خفن. گفتم این حسامی که هی اظهار دوستی میکنه، از پشت داره خنجر میزنه وحشتناک. همه بروبچ گلستانی رو میپیچونه تو تلگرافخونه که بگه آره دیگه.
چه آرهای؟ چه بگهای؟ من مخلص همه جای ایران سرای من است هم هستم!
سمیرا از بناب: [...] ابرها انگار رنگ خون به خود گرفته بودند. انگار بغض بزرگی پشتشان بود. تو رفتی و من و ابرها باریدیم و اشکهایمان بدرقة راهت شد. سفر به سلامت مسافر (راستی نصف شب بهت مطلب بفرستیم مشکلی نداره؟ چون من ذاتاً مخچة شعر و ادبم شبا فعال میشه، هر چند مامان منم وردنه به دست میافته دنبالم)
مااااماااان بزرگ... بدو بیا... همزادت پیدا شد! (نه مشکلی نیست. پیامگیر جام جم نصف شبام کار میکنه!)
تهان از اهواز: اینقدر گفتید چرا متنهای پیمان رو چاپ میکنید، بیچاره دیگه خبری ازش نیست. ترسید خینوخینریزی بشه!
پیمان بترسه و خبری ازش نباشه؟ کلاً دارم یه لایحه مینویسم پیشنهاد بدم به دولت ازش توی برنامه صدروزه استفاده کنن!! ایملش قطع بشه، با موبایل، موبایل شارژ نباشه، دود به روش سرخپوستی، کبریت رو از دست بچه بگیرن، میره رو پشت بوم داد میزنه: «آاااه... ای آسمان عشقولک؟!» تازه فک کن همه اینا در حالیه که گیتارشم ازش بگیرن!
قناری از گنبد: [...]فقط نمیدونم چرا جوجه تیغی با این قلم زیبایی که داره اسم خودش رو جوجه تیغی گذاشته. همهش یاد تیغهای جوجه تیغی میافتم.
هیس... بیا یاد بدیم به خودمون که به حق انتخاب دیگران توی هر چیزی احترام بذاریم وگرنه اونم میگه یاد جیغوویغ قناریا میافته! اونوخ چی میگــــی؟!
ققنوس: فکرشم نمیکردم هنوزم بعد سالها چشمم به راهت باشه. فکرشم نمیکردم که سوال چرای رفتنت توی وجودم پررنگ باشه. حتی حدسش هم برام سخت بود که هنگام دیدنت لکنت زبون بگیرم و اشک تو چشام جمع شه.
قلب یخی: دیگر بس است. کافیست هر قدر برای رفتنت مرثیهسرایی کردم. میخواهم از لحظهلحظة فرصتی که دارم استفاده کنم. میخواهم زندگی را با تمام معنا زندگی کنم. دیگر حتی یادت هم ارزش حضور در ذهنم را ندارد.
هانیه از اهواز: میدونی از کی عاشقت شدم؟ از همون لحظهای که برق خوشحالی رو تو چشمای زلال و باصلابتت دیدم. همون ثانیههای اول آشنایی. نه من باورم میشد فرشتهای روی زمین پیدا بشه، نه تو آمدنم رو باور میکردی[...] تقدیم به مامان گلم و همة مامانا.
زهرا محمدی از خرمآباد: وقتی سعی میکنی «مرغان اندیشهام» را که میپنداری غلط پریدهاند تغییر دهی، دوست دارم که سرسختترین آدم جهان باشم! حس اینکه شاید برای اندیشة غلطم یا بهتر بگویم برای خوداشتباهیام نگران شوی، حس شیرینی است، بسی نابتر از شیرین فرهاد!
ضحی: 1-نمیفهمم دیگه اون چیزایی رو که قبلا راحت یا زوری میفهمیدم. فهمیدن هم سخت شده توی این عصر فهمیدنها! 2-سرد سرده، دلم، دستات، سکوت یخزدة این پاییز، داره بهم میفهمونه که دیگه حرفی نیست. نه حرفی که بخواد زده شه و گرما بده، نه دلی که بخواد شکسته شه و صدا بده.
شیوا: [...]من همون کسیام که روزهای دوشنبه قبل از کلاس، از کیوسک نزدیک دانشگاه چاردیواری میخره. کیفش رو هر بار میذاره زمین، سکهها رو میده. سریع ضمیمه رو میکشه بیرون، کیفش رو برمیداره و همون طور که میره سمت ورودی دانشگاه، یکراست میره سراغ بروبچ. اگر اونجاها باشم که یه لبخند مهمونم کردی. اگر نباشم از اینکه هر بار برام یه دستی تکون میدی و حتی اگر شده بین تلگرافخونهایها صدام میزنی، یک جهان خوشحالترترترم میکنی[...]
بدون نام از قائمشهر: چرا این مطالب ما رو نمیچاپی؟ 3 ماهه طرفدار پروپا قرصت شدم. داش/آبجی من. بچاپ.
من ئوچیک و چمن و بند کفشتم هستم اصا! ولی خب... قانون صفحه اینه که مطالب کپی رو بذاریم کنار. از مخچة خودت هر چی تراوش میکنه بفرست (اسمت رو هم عوض کن که هی بهم نگن: این اسمش نامفهومه! میشه بدون نام!)
مریم از آبشار سبز: پاسخگو جان، یه جا خیلی حقکشیه. بگم کجا؟ بگم چه جوریه؟ میچاپی برام؟ خودم هیچ، دلم واسه بقیه میسوزه. به جان جفتمون میخوام نجوام فریاد تو بشه شاید صدا به جایی یا کسی رسید امدادمون کرد! هستی با من؟
تا جایی که دست من باشه و مرتبط با تعریفی که از صفحه کردن.
مهسا غمگین: الان میخوام جیغ بزنم! واااای من 2 ساله صفحه بروبچ رو جمع میکردم میذاشتم توی کشو، دیروز از دانشگاه اومدم، بابام... بابام که سال تا سال اتاقم نمیاد اومده و کمدم رو قششششنگ تمیز کرده میگه: چقدر روزنامه باطله اون تو بود دخترم، ناسلامتی 20 سالته! همهش رو ریخته بود دور! کارگر زحمتکش ساختمونمونم اون روز وظیفهشناس! هییییع!
ای که اگه دستم به اون بابا نرسه!! بگو ای دستهای پشت پرده! ای سیاستمدار! فنباز! چیکار دارین خب به دلخوشی بچه؟! (دِ! مامانبزرگ... شما کجاااا؟ حالا ما یه چی گفتیم، هم منتظرین یه چیزی بشه زودی وردنه وردارین؟! واااا!)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: