عینکی

محمد پسر بچه کوچولویی است که بازی را خیلی دوست دارد. هر روز بعدازظهرها با مامانش به پارک می‌رود و آنقدر بازی می‌کند تا خسته می‌شود. محمد یک روز در پارک مشغول بازی بود که ناگهان حس کرد همه جا کمرنگ است و خیلی سخت همه جا را می‌تواند ببیند. مدتی ایستاد و چشم‌هایش را مالید و بعد از بهتر شدن، دوباره مشغول بازی شد. مادر محمد متوجه حرکات پسر کوچولویش شد و او را صدا زد و گفت: محمد جان چی شده عزیزم؟
کد خبر: ۶۱۶۷۰۶

محمد گفت: مامان بعضی وقت‌ها چشم‌هایم نمی‌بیند.

مادر محمد گفت: شاید نور آفتاب اذیتت می‌کند بیا برویم به خانه.

در خانه هم یکی دو بار محمد چشم‌هایش تار شد.

نزدیکی خانه آنها مکانی بود برای سنجش بینایی کودکان. مادر، محمد را به آنجا برد.

خانم دکتر چشم‌های محمد را معاینه کرد و متوجه شد ​چشم‌های پسر بچه ضعیف شده است و یک عینک برایش تجویز کرد.

همان روز آنها به عینک‌فروشی رفتند و یک عینک برای محمد گرفتند.

فردا صبح محمد کوچولو حوصله‌اش سر رفته بود و از مادرش خواهش کرد​ او را به پارک ببرد. در پارک چند​ پسر بچه دیگر هم مشغول بازی​ بودند. محمد دوید و به سمت بچه‌ها رفت، اما آنها به او خندیدند و مسخره‌اش کردند.

محمد که خیلی ناراحت شده بود، کمی عقب ایستاد و آنها به مسخره کردن و خندیدن ادامه دادند و می‌گفتند: ما با عینکی‌ها بازی نمی‌کنیم... .

محمد با دلخوری پیش مادرش برگشت و گفت: مادر بریم من خسته شدم. مادر تعجب کرد و گفت: به این زودی! و به خانه رفتند.

چند روز گذشت، ولی محمد اصلا اشتیاق نداشت به پارک برود. مادر که متوجه چیزی شده بود از او پرسید: پسرم چرا دیگر به پارک نمی‌روی؟

محمد کمی فکر کرد و گفت: هر وقت چشم‌هایم خوب شد می‌روم!

مادر خندید و گفت: مگه چشم‌هایت چی شده؟

محمد گفت: بچه‌ها به من میگن عینکی. کسی با عینک نمی‌تونه بازی کنه.

مادر گفت: آنها اشتباه می‌کنند. تازه چه کسی گفته عینک زدن بد است اتفاقا هر کسی که باهوش‌تره عینک می‌زنه.

به این زودی عقب نشینی کردی؟ تو به همه ثابت کن ​ عینک زدن بد نیست. تازه بهتر هم است چون همه جا را بهتر می‌بینی.

محمد کمی فکر کرد و روز بعد با مادرش به پارک رفت و بدون توجه به بچه‌های دیگر به سمت وسایل بازی دوید و با خوشحالی مشغول بازی شد و به گفته‌های بچه‌ها توجهی نکرد.

چند روزی گذشت و همان پسر بچه‌ای که محمد را مسخره می‌کرد مجبور به عینک زدن شد و این باعث شد ​ آن بچه‌ها از کارشان خجالت بکشند و درس عبرت بگیرند و از محمد معذرت‌خواهی کردند.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها