در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
به خانه بزرگ و ویلاییشان که رسیدم، آنقدر گریه کرده بودم که دیگر چشمهایم باز نمیشد. سوزش و درد چشمهایم باعث شد چند دقیقهای داخل خودرو بنشینم و چشمهایم را ببندم. به محض اینکه چشمها را میبستم، چهره پدر و مادرم را میدیدم که مثل همیشه، آرام، مهربان و لبخندزنان نگاهم میکردند.
همین که وارد خانه شدم، سیلی از خاطرات به سمت من هجوم آورد و بدون اینکه من بخواهم، من را به روزهای خوش گذشته برد. روزهای تولد من و مایک، سالگردهای ازدواج پدر و مادر، مراسم عروسی مایک و پس از آن عروسی من، تولد اولین نوهشان و جشن بزرگی که به مناسبت آن گرفته بودند و دهها خاطره دیگر که همگی فقط یادآور شادی و خوبی آنها بود. هرچه بیشتر فکر میکردم، اتفاقات خوش بیشتری هم به ذهنم میرسید. انگار آنها پس از 67 و 63 سال زندگی، هیچ خاطره بدی از خودشان برجای نگذاشته بودند.
سرم درد میکرد. به آشپزخانه رفتم و یک لیوان بزرگ قهوه درست کردم. فکر میکردم با نوشیدن قهوه سردردم هم بهتر میشود. آشپزخانه مثل همان روزها بود، مرتب و دوستداشتنی. یک گلدان پر از گلهای وحشی روی میز داخل آشپزخانه بود که دیگر گلهایش پژمرده و گلبرگهای خشک شدهاش روی میز پخششده بود. درِ یخچال پر از عکس بود؛ عکسهای کوچک و بزرگی که مادر با دقت و سلیقه آنها را کنار هم چیده بود تا به قول خودش، همیشه به یاد عزیزترین افراد زندگیاش باشد. به عکسها خیره شدم و در هر یک از آنها هم خاطرات خوشی را پیدا کردم که شاید بعضیشان را فراموش کرده بودم. تولد ملینا، دختر مایک یکی از بهترین روزهای زندگی ما بود. پدر و مادر آنقدر خوشحال بودند که نمیدانستند چه کار باید انجام دهند. در یکی از عکسها، ملینای کوچک و دوستداشتنی با چشمهای میشی رنگش به مادر نگاه میکند و میخندد. یادم میآید همان روز هم به مادر گفته بودم که ملینا هم فهمیده است شما چه فرشتهای هستید.
تصادف پدر و مادر برای همه کسانی که آنها را میشناختند، اتفاقی وحشتناک و غیرقابل باور بود، اما همه کسانی که برای شرکت در مراسم خاکسپاری و تدفین آمده بودند فقط از خوبیهای آنها میگفتند و هیچکس از آنها به بدی یاد نمیکرد.
در همین فکر و خیالها بودم و آرامآرام قهوهام را مینوشیدم که صدای زنگ ساعت من را از عالم خوش خاطرات بیرون کشید. سه ضربه آرام و آهنگین و بعد دوباره سکوت و سکوت و سکوت.
به طرف ساعت رفتم تا زنگش را قطع کنم. دیگر نباید زنگ میزد. وظیفهاش را بخوبی انجام داده بود و حالا وقت استراحتش بود. وقتی خواستم زنگش را قطع کنم، عکس کوچکی که روی شیشه ساعت چسبیده بود، توجهم را جلب کرد. تا به حال این عکس را ندیده بودم. عکس پدر و مادرم بود در روزهای جوانیشان. تاریخ عکس نشان میداد که آنها بیست و بیست و چهار ساله بودهاند و هنوز بچهای هم نداشتند. عکس را از شیشه جدا کردم و با دقت نگاهش کردم. پدر و مادر کنار دریا، روی شنهای تمیز ساحل نشسته بودند و میخندیدند. خندهشان آنقدر واقعی و قابل لمس بود که شادیشان پس از این همه سال هم در عکس احساس میشد.عکس را برگرداندم و نوشته پشتش را خواندم. دست خط پدر بود که نوشته بود «امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ما بود؛ این روز همیشه وجود خواهد داشت، حتی اگر ما نباشیم. چون شادی حسی است که هیچ وقت از بین نمیرود.»
راست میگفت، آنها هیچ وقت فراموش نمیشدند چون تمام خاطراتشان همراه با شادی و نیکی بوده است. خندیدم و بعد از این چند روز برای اولین بار احساس آرامش و سبکی به من دست داد. عکس را بوسیدم و آن را داخل کیفم گذاشتم تا همیشه یادم باشد انسانهایی که به فکر شادی و نیکیکردن هستند، هیچ وقت فراموش نمیشوند.
مترجم: زهره شعاع
Guideposts
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: