سگ تنبل

یکی بود یکی نبود. خانه مادربزرگ مهربان، در دهکده کوچکی به نام سبزه زار بود. مادربزرگ طویله‌ای داشت که چند تا گاو قشنگ در آن زندگی می‌کردند. او می خواست چند روز به سفر برود؛ بنابراین یک سگ زبر و زرنگ را برای نگهداری از آنها پیدا کرد.
کد خبر: ۶۱۲۶۳۱

آقا سگه اسمش قهوه‌ای بود و مادربزرگ از او خواسته بود ​ از گاوهایش نگهداری کند.

اما بچه‌های مهربان! یک روز از این روزها، قهوه‌ای رفت و روی یونجه گاوها نشست و هر گاوی می‌خواست نزدیک یونجه‌ها شود، پارس می‌کرد و نمی‌گذاشت​گاوهای بیچاره غذا بخورند. یکی از گاوها جلو آمد و گفت: ای سگ خودخواه چرا نمی‌گذاری​ ما غذا بخوریم.

قهوه‌ای گفت: چون من گرسنه هستم و غذایی برای خوردن پیدا نکردم؛ بنابراین شماها هم نباید غذا بخورید، مگر این که بروید و برای من غذا بیاورید. گاوها به هم نگاه کردند. گاوها که چاره‌ای نداشتند، از طویله بیرون رفتند و دور و بر مزرعه به گشت و گذار مشغول شدند. یکی از گاوها ناگهان در یک قسمت از مزرعه علف‌های تازه و خوشمزه پیدا کرد و بقیه دوستانش را صدا کرد و همه مشغول خوردن شدند و سگ تنبل را فراموش کردند.

کم‌کم خورشید داشت غروب می‌کرد. شکم گاوها سیر شده بود و می‌خواستند به خانه برگردند. در راه یکی از گاوها یاد سگ خودخواه افتاد و به بقیه گفت: دوستان من، ما قهوه‌ای را فراموش کردیم! یکی از گاوها که زرنگ‌تر از همه بود، گفت: من یادش بودم، ولی او باید ادب شود تا آنقدر خودخواه نباشد. ما که سیر شدیم باید گرسنگی به او فشار بیاورد تا تنبلی و خودخواهی را فراموش کند. تازه پیرزن او را آورده تا از ما مراقبت کند نه این که ما از او نگهداری کنیم.

گاوها به طویله برگشتند و دیدند قهوه‌ای هنوز روی یونجه‌ها نشسته و پارس می‌کند.

قهوه‌ای گفت: غذا برای من نیاوردید؟ گفتند: نه، ما مشغول خوردن علف‌های تازه و خوشمزه بودیم و تو را فراموش کردیم.

سگ گفت: پس من چی، من چه کار کنم که گرسنه هستم؟

گاو زرنگ گفت: آن دیگر مشکل خودت هست و به ما ربطی ندارد. تو نگذاشتی ​ ما غذا بخوریم، چون خودت تنبل و خودخواه هستی و حالا خودت باید مشکل خودت را حل کنی و از ما کمکی ساخته نیست.

سگ تنبل از غصه و گرسنگی تمام شب را روی یونجه‌ها خوابید و دیگر هیچ رمقی برایش باقی نمانده بود. گاوها هم به او هیچ گونه توجهی نداشتند.

چند روز گذشت، بعد از چند روز که سگ تنبل حسابی لاغر و ضعیف شده بود، نالان به سمت مزرعه حرکت کرد و همه جا را گشت، اما هیچ اثری از غذا نبود. تا این که کبوتری سفید را دید که روی درخت نشسته است. کبوتر به سگ قهوه‌ای گفت: چرا نالانی، چه شده است؟ سگ گفت: خیلی گرسنه هستم، چند روز است ​غذا نخورده‌ام. کبوتر گفت: مگر می‌شود برای سگ زبر و زرنگی مثل تو غذا وجود نداشته باشد و خندید و گفت: مگر این که تو تنبل خان باشی.

سگ سرش را پایین انداخت و گفت: درست است همین که تو می‌گویی. من از زور تنبلی گرسنه مانده‌ام و خودخواهی هم باعث شد​ از محل زندگی‌ام بیرون شوم، اما سخت پشیمانم و می‌خواهم این عادت زشت را ترک کنم.

کبوتر سفید گفت اگر قول بدهی​ دیگر خودخواه نباشی من مکانی را می‌شناسم که در آنجا می‌توانی غذاهای خوشمزه پیدا کنی. قهوه‌ای گفت: قول می‌دهم و کبوتر درختی بزرگ را نشان داد و سگ قهوه‌ای رفت آنجا. مردم غذاهای زیادی در آنجا ریخته بودند، قهوه‌ای تا خواست بخورد تعدادی سگ دیگر هم دور و برش دید که همه به دنبال غذا بودند به آنها هم تعارف کرد. هم خودش خورد و هم به دوستان دیگرش داد و این گرسنگی برایش درس بزرگی شد.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها