در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
جمشید در خانوادهای آشفته بزرگ شده و جرایمش را از دوره نوجوانی شروع کرده است. او میگوید: «من اصلا پدرم را یادم نیست، خیلی کوچک بودم که او فوت شد. کارگر ساختمان بود و از بلندی پرت شد. بعد از آن مادرم با مرد دیگری ازدواج کرد. من وقتی بچه بودم خیال میکردم آن مرد پدر خودم است، اما همینکه عقلم رسید اصل ماجرا را فهمیدم. ناپدریام خیلی با من بدرفتاری میکرد و کتکم میزد. برای همین هم اصلا دوست نداشتم در خانه بمانم، از همان بچگی از خانه فراری بودم. درسم هم خوب نبود.»
جمشید از همان کودکی رفتارهای نامتعارف را شروع کرد. او میگوید: «از جیب ناپدریام پول برمیداشتم. یکبار روی ماشینش خط انداختم. یکبار هم که یکی از همسایهها سرم داد زد با سنگ شیشه خانهاش را شکستم اینها را خوب یادم است چون هر دفعه وقتی دستم رو شد حسابی کتک خوردم.»
مرد زندانی در دوران کودکی از نظر تحصیلی وضعیت خوبی نداشت. او میگوید: «اصلا درس برایم مهم نبود. راستش در حال و هوای خودم بودم. از همه بدم میآمد؛ از مادرم، ناپدریام، معلمها و هر کسی که دور و برم بود. امتحانات کلاس اول راهنمایی را که دادم دیگر مدرسه نرفتم، حتی کارنامهام را هم نگرفتم. در آن مدت خانواده پدر واقعیام را پیدا کرده بودم. عمویم راننده اتوبوس بین شهری بود. از او خواهش کردم و شاگردش شدم، البته پولی به من نمیداد، ولی خیلی کار میکشید. هردفعه که به ترمینال میرسیدیم کف اتوبوس را جارو میزدم. یک روز درمیان تمام اتوبوس را دستمال میکشیدم. بار جابهجا میکردم. دیگر خیلی کم به خانه میرفتم و بیشتر شبها در اتوبوس میخوابیدم.»
جمشید پانزده ساله شده بود که اولین بار دستگیر شد. او میگوید: «یکبار وقتی با عمویم به تهران آمدیم در ترمینال داشتم برای خودم میچرخیدم که دیدم مسافری خوابش برده است، ساکش را برداشتم و پول زیادی گیرم آمد. از آن به بعد هر دفعه به ترمینال میرسیدیم همین کار را میکردم تا اینکه در تهران گیر افتادم.»
متهم یک سال در کانون اصلاح و تربیت ماند و بعد از آزادی دیگر به شهر خودشان برنگشت. او میگوید: «این دفعه شاگرد یک راننده دیگر شدم و باز هم از مسافران دزدی میکردم تا اینکه یکسال بعد باز هم به زندان افتادم.»
جمشید تا به حال پنج سابقه کیفری دارد و اکنون برای ششمینبار بازداشت شده است. او میگوید: «بعد از دومین آزادیام از زندان به شهریار رفتم و در آنجا در خانه مردی زندگی میکردم که خلافکار بود. از طریق یکی از بچههای کانون با او آشنا شده بودم. آن مرد در کار سرقت خانه بود و کسی مثل من که خیلی فرز بودم به دردش میخورد. ما کارمان را با هم شروع کردیم.»
متهم آنطور که خودش میگوید در همه این سالها معنی زندگی را نفهمیده و هرگز طعم آزادی را به معنی واقعی نچشیده چون هردفعه به فاصله کوتاهی بعد از اتمام دوران محکومیتش به زندان افتاده است. او میگوید: «این دومین بار است که به علت کیفقاپی گیر افتادم. دفعه قبل با یکی از بچههای سابقهدار در خیابانهای جنوب شهر چرخ میزدیم و کیف مردها را میقاپیدیم. بعضی روزها چیزی گیرمان نمیآمد، اما بعضی روزها هم پول زیادی به جیب میزدیم که همهاش خرج تفریح و قلیان کشیدن میشد. من معتاد نیستم یعنی از مواد خیلی بدم میآید. شاید دلیلش این باشد که ناپدریام گاهی در خانه تریاک میکشید و من از همان بچگی از هر کاری که او میکرد، متنفر بودم.»
متهم حرفهایش را اینطور به پایان میبرد: «هردفعه بعد از آزادی چارهای نداشتم جز اینکه دوباره دزدی کنم، برای همین هم سابقهدار شدهام. این بار هم اتهامم کیفقاپی است، اما تصمیم گرفتهام بعد از آزادی دیگر سراغ خلاف نروم. از این وضع زندگی خسته شدهام البته دیگر به شهر خودمان هم برنمیگردم چون نمیخواهم مادر و ناپدریام را ببینم. سالهاست هیچ خبری از آنها ندارم و اصلا برایم مهم نیست چه اتفاقی برای آنها میافتد. آنها زندگی من را خراب کردند و باعث شدند به این حال و روز بیفتم.»
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: